وقتی کافهات را گم میکنی...
بحث بر سر این بود که کجا برویم؟ پاریاد گفت از نظر من آدمها دو نوعند. آدمهایی که کافه دارند وآدمهایی که کافه ندارند. حالا تعیین کنید شما جزو کدام دسته از آدمها هستید؟
گفتم لابد کافهی تو کافه گودوست. گفت نه. یک کافهی دیگر که تو این کشور نیست. یک کافه تو یک راه جنگلی که بال کبابش طعم ترشی دارد و بهترین مزهی دنیاست.
گفتم پس کافه گودو کافهی کدامتان است که همیشه از آن حرف میزنید؟ کاوه خندید. گفت: شاید کافهی من باشد. گفتم برویم همین کافه گودو.
لیلا و ندا هم مخالفتی نداشتند. لیلا که کافه گودو را ندیده بود و ندا هم گفت که کافه گودو کافهی من نیست ولی آنجا زیاد رفتهام و دوستش دارم.
تو کافه که نشسته بودیم قرار شد که هر کس بگوید که کافهاش کجاست. هر پنج نفر ما جزو آدمهای کافه دار بودیم.
لیلا گفت کافهاش در کرج است. جایی که زیاد لوکس نیست و خیلی هم کوچک است ولی به آدم این حس را می دهد که انگار تو یک کلبهی جنگلی نشستهای.
نوبت به من که رسید دو دل بودم. پرسیدم آدمهای کافه دار می توانند دو تا کافه داشته باشند؟ تصویب شد که می توانند حتی بیشتر از دو تا. گفتم کافهی اصلی من که اینجا نیست. همان کافه است که دو هفته پیش با نغمه و ویدا رفته بودیم، ولی داستان یکی مانده به آخرم را در فضایی شبیه کافه گودو با همین نام تصویر کردهام که البته باز هم تفاوتهایی با اینجا دارد.
ندا گفت عمده ترین تفاوتش تصویری است بر دیوار از سارتر و سیمون دوبوآر که در هیچ کافه ای تا به حال ندیدهام. گفتم راستش را بخواهی این تصویر را خود من هم در هیچ کجا ندیده ام. این تصویری بود که وقتی فراستی از ایام زندگیاش در فرانسه تعریف می کرد تو ذهنم شکل گرفت. عکس سه رخی از آنها که سیمون، صندلی چرخدار ژان پلسارتر را هل می دهد و به دوربین لبخند زده است.
پاریاد گفت: صورت سارتر جدی و متفکر است و انگار شعف و غم را توامان دارد. مطمئن بودم که این عکس را در کافه گودو ندیدهام ولی آنچنان توصیفش کرده بودی که شک نکردم ممکن است از خیالت آمده باشد. مطمئن بودم که جایی در کافهای این تصویر را دیدهای.
کاوه گفت: بالاخره نگفتی اینجا کافهی تو هست یا نه.
گفتم نمی دانم. هنوز مطمئن نیستم. وقتی که آن داستان را می نوشتم بیشتر خودم را تو همان کافه که گفتم میدیدم ولی از طرفی هم به کافهای نیاز داشتم که بشود از ورودی اش بیرون را دید. بشود پارسا را دید که از آن سمت خیابان به این سمت میآید.
ندا گفت خب تو همان کافهی خودت هم میشود، اگر جای همیشگیات ننشینی و یکی از میزهای کنار در را انتخاب کنی. راست میگفت. در قسمت سیگارآزاد کافه گودو هم که بنشینی خیابان را نمیبینی.
پاریاد گفت اصلا مهم نیست که فضایی که نوشته ای واقعا وجود داشته باشد. به نظرم بیشتر نام اینجا برایت جذاب بوده، همانطور که تصویر سیمون دوبوار و سارتر را خلق کردهای برای نام کافه هم نباید در قید و بند وجود خارجی میماندی. مهم این است که در ذهن تو کافهای تصویر شده که با تمام کافهها تفاوت دارد. کافهای که می شود تویش داستان کوتاهی متولد شود و زندگی کند.
دختر مقنعه به سری برایمان زیر سیگاری آورد و سفارش ما را گرفت و قانون عجیبی وضع کرد که زیاد به مذاق پاریاد و کاوه خوش نیامد.
هر کس یک سیگار بیشتر حق ندارد بکشد و سیگار را هم باید نوبتی بکشید یعنی نمیشود همزمان سیگار روشن کنید، یکی که سیگارش را خاموش کرد دیگری می تواند سیگارش را روشن کند.
پاریاد گفت این حرفش بیشتر به شوخی میمانست. گفتم هیچ اثری از مزاح در کلامش نبود. ندا گفت مطمئنا شوخی میکرد. پاریاد گفت برویم یک کافهی دیگر؟ لیلا گفت ما که سیگار نمی کشیم. سهم سیگار ما را هم شما بکشید.
کمی که گذشت ندا متوجه شد که شوخی ای در کار نیست، چون دختر مقنعه به سر داشت به زوج جوانی که در میز مجاور ما نشسته بودند تذکر می داد که حق نداشتهاند با هم سیگار روشن کنند و مرد سیگارش را خاموش کرد.
دیدم پاریاد تو هم رفت. گفتم اگر ناراحتی برویم یک جای دیگر. ندا یادم انداخت که جلوی در به پیک گفته بودم بستهای را برایم به کافه گودو بیاورد و کاوه و پاریاد به ناچار پذیرفتند به خاطر من به قانون وضع شدهی دختر مقنعه به سر پایبند بمانند.
تا سفارشمان حاضر شود بحث کشیده شد به تاتر. ندا گفت تاتر شهر هم دیگر به درد نمی خورد. هرچی کار آنجا می رود رو صحنه، چیپ و به درد نخور شده. لیلا گفت چرا؟ تاتر شهر که خوب بود؟ ندا گفت قبلا دولتی نبود. الان دست دولت افتاده و سالنها را می دهند به کسانی که صدتاشان یک غاز نمیارزند. کارهای خوب را باید در جاهای خصوصی ببینی، مثل خانه هنرمندان.
لیلا گفت مگر تاتر شهر همیشه دولتی نبوده؟ گفتم لابد قبلا بخش خصوصی آن را اجاره میکرده و حالا مستقیم توسط خود دولت اداره میشود.
لیلا گفت پس تاترها هم دو نوعند. دولتی و غیر دولتی.
سفارشاتمان را آوردند و مشغول خوردن شدیم.
گفتم آدمهای کافه دار هم دو نوعند. آدمهایی که با سند کافه دارند و آدمهایی که بی سند کافه دارند. لیلا گفت یعنی چی؟ ندا گفت منظورش این است که آدمهای کافه داری که صاحب کافه هستند وآدمهای کافه داری که صاحب کافه نیستند.
لیلا گفت یعنی تو فرض گرفته ای که هر کس صاحب کافه باشد، کافهی خودش کافه اش هست؟ با سر تایید کردم. لیلا گفت شاید درست بگویی اما من فکر میکنم اگر روزی کافه هم بزنم، بازم کافهام همان کافهی مهجور و کوچک است، نه کافهای که زدهام.
پاریاد گفت به نظرم درست بگوید چون به هر حال کافهی خودت هم کافهات هست. در واقع دو تا کافه خواهی داشت.
پاریاد سیگار دوم را که روشن کرد دختر مقنعه به سر بالا سر میزمان آمد و با لحن تندی به او گفت: بکش سیگارت رو. بکش. می خوام زیرسیگاری رو ببرم. پاریاد به عمد سیگار را تو دستش نگاه داشت و پک نزد. دختر زیر سیگار را با عصبانیت برداشت و گفت لج می کنی؟ پس سیگارت رو کف دستت خاموش کن.
مدتی ساکت ماندیم. لیوان خالی قهوهام را مقابل پاریاد گذاشتم و گفتم این تو خاموشش کن. ظاهرا کافهدارهای سنددار هم دو نوعند. دولتی و غیر دولتی.
به کاوه نگاه کردم که بیشتر از تمام ما به هم ریخته بود. باید مینشستیم تا بستهی مرا بیاورند اما فضای آنجا داشت خفهمان میکرد. به طعم تلخ قهوه فکر کردم و در ذهنم گفتم مزهی تلخی هم دو نوع است. یکی طعم تلخی که دلنشین است و کمی بعد از بلعیدنش تو ذهن آدم شیرین میشود مثل طعم قهوه و یکی طعم تلخی که می تواند تمام خاطرات شیرین را تو ذهن آدم به گند بکشاند مثل طعم جا سیگاری برداشتن دختر مقنعه به سر.
کمی که نشستیم گفتم برویم بچهها. برویم یک کافهی دیگر. من جلوی در میایستم تا پیک بستهام را بیاورد. ندا گفت بیرون خیلی سرد است سرما می خوری. گفتم هرچه باشد ازاینجا گرم تر است، در عوض به هر کس هم که خواست وارد بشود میگویم اگر می خواهید به این کافه بروید اعصابتان را تقویت کنید.
بلند شدیم که برویم. زن صندوق دار که چشمهای سبز زیبایی داشت انگار که فهمیده باشد که رنجیده ایم شروع به دلجویی و عذرخواهی کرد و به ما یک میز نشان داد که ظاهرا صاحب کافه پشت آن نشسته بود و گفت از برخورد بد دختر مقنعه به سر پیش او شکایت ببریم. ما گفتیم که دیگر برایمان اهمیت ندارد چون هرگز دیگر پایمان را اینجا نخواهیم گذاشت و از در بیرون رفتیم.
بیرون که بودیم گفتم احتمالا این دختر مقنعه به سر فامیل صاحب کافه است که این جور برخورد می کند و اخراج نمیشود. همه با من موافق بودند بجز کاوه. کاوه گفت شاید هم این طور نباشد. شاید اولین بار است که چنین برخوردی میکند چون امروز روز خوبش نیست. شاید اتفاق بدی برایش افتاده که عصبی است. هیچ کس موافق نبود. لیلا میگفت کسی که چنین شغلی انتخاب میکند باید هر اتفاقی هم که افتاده باشد بر اعصابش مسلط باشد، آدم میرود کافه که مدتی از تنش محیط بیرون دور باشد. من هم گفتم آدمی که برخورد بی ادبانه تو شخصیتش نباشد حتی تو روز بدش هم با یک غریبه این طور رفتار نمیکند.
لیلا به پاریاد گفت گمان نمیکنم پدر شما هم به خودش اجازه داده باشد با شما این طور صحبت کند. بکش. بکش سیگارتو...
کاوه گفت من همین تابستان اینجا بودم و چنین برخوردی ندیدم.
پرسیدم همین دختر مقنعه به سر اینجا بود؟ گفت که نمی داند یادش نبود.
من و پاریاد از جمع جدا شدیم و کنار خیابان منتظر پیک ایستادیم. به پاریاد گفتم مطمئنم فرض کاوه اشتباه است چون اگر این برخورد همیشگی این دختر مقنعه به سر نبود، آن خانم چشم سبز به آن مهربانی محال بود به ما بگوید بروید پیش صاحب کافه و از او شکایت کنید. او میگفت هیچ وقت این خانم چنین برخوردی نداشتهاند و من از این بابت متعجبم. معلوم بود دلش از دست این دختر بدجور پر بود و از خداش بود که ما برویم و به صاحب کافه رفتار بد او را گزارش کنیم. پاریاد با من موافق بود.
به خانه که آمدم داستان یکی مانده به آخرم را پیدا کردم. نام کافه گودو را خط زدم و نام کافهام را نوشتم و به این فکر کردم که چقدر طول می کشد تا کاوهی کافه گم کرده، کافهی جدیدی برای خودش پیدا کند و آیا می تواند دوباره به کافه دل ببندد و نترسد از این که روزی دوستانش را به آنجا ببرد و دختر مقنعه به سری تمام خاطرات شیرینش را به تلخی بدل کند؟
پایان
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: