اوفرُستَم (داستان کوتاه، نویسنده: ارغوان اشترانی)
ديشب به خاطر خريدن ماشين مهماني گرفتيم. بچه ها تا دير وقت خانه مان بودند. همه خوشحال بودند و تبريك گفتند اما ميثم شروع كرد به مسخره بازي كه جواد شديد و پيكان خريديد. زنش هم گفت هر چي باشد پيكان از موتور كه بهتر است. محسن ناراحت شد ولي به روي خود نياورد.
صبح دير از خواب بيدار شدم و مجبور شدم با تاكسي بروم. از تاكسي سوار شدن متنفرم. آدم سوار تاكسي كه ميشود بايد يك پنجه بكس دستش كند تا به موقعش حال بغل دستي اش را سر جايش بياورد.
***
از دانشگاه كه خانه آمدم موتور محسن چشمك مي زد! رفتم كه سوار شوم ولي نتوانستم از روي جك برش دارم. هر وقت كه سوار شده ام محسن لقمه ي حاضر و آماده گذاشته دهنم! موتور را انداختم. همسايه طبقه اولي دويد پايين. كمكم كرد كه موتور را صاف كنم، خواهش كردم يادم بدهد كه چطور موتور را از روي جك بردارم. ياد گرفتم. سوار شدم. اولش تند كه مي رفتم مي ترسيدم ولي كمي بعد عادت كردم. حس مي كردم دارم پرواز مي كنم. يكي از پسرهاي كوچه هم عين ديوانه ها پريد جلوي موتور. خدا را شكر ردش كردم. خيلي شانس آوردم كه به او نخوردم يا روي زمين نيفتادم. نگه داشتم و حسابي داد و بيداد كردم. او فقط نگاه مي كرد و انگار اصلا نمي فهميد چه مي گويم. تمام مدتي كه من سرش داد مي زدم يك لبخند بزرگ به وسعت لبخند خر شرك رو صورتش بود. تقصير خودم بود، نبايد با مانتو و روسري سوار مي شدم. بايد بلوز شلوار مي پوشيدم و كلاه كاسكت مي گذاشتم كه معلوم نشود زنم. بد بخت زن نديده كم مانده بود خودش يا من را به كشتن بدهد كه مثلا دختر بازي كرده باشد.
***
ديروز سر درد ميگرنم اود كرد. جلوي دانشگاه سوار تاكسي هاي راهي شدم. به مترو كه رسيديم گفت مسير بعديتون كجاست؟ گفتم فرديس. گفت اگر اشكال ندارد از حسين آباد مي برمتان. من خر هم كه نمي دانستم حسين آباد كجاست گفتم باشد. تازه ذوق مرگ هم شده بودم كه لازم نيست تاكسي عوض كنم. وقتي از روي خط آهن رد شد به يك جايي مثل دهات رسيد و توقف كرد. از تصورش حالم بد مي شود، مرتيكه ي ريشوي شپشو ازم خواستگاري كرد. وقتي كه گفتم شوهر دارم گفت كه باور نمي كند. شروع كرد برايم از محسنات خودش تعريف كردن و گفت اگر خواستگاري كرده براي اين است كه دلش نمي خواهد خلاف شرع كرده باشد وگرنه اگر بخواهد خيلي راحت مرا به دست ميآورد! عصباني شدم و با بد و بيراه پياده شدم. موبايلم را در آوردم و ديدم خط نمي دهد. نزديك بود تو آن بر و بيابان از ترس قالب تهي كنم. چند تا الوات هم زير يك درخت ايستاده بودند و با لبخند نگاهم ميكردند. يكي دو نفر هم زير همان درخت چمباتمه زده بودند و سيگار دستشان بود. غروب بود و داشت هوا تاريك مي شد. به طرف مترو پياده راه افتادم. راننده دنده عقب گرفت و گفت كه بيا ببرمت. خوبيت ندارد اين وقت شب تو اين خراب شده تنها راه افتادي. گفتم به شرطي كه يك كلمه هم با من حرف نزني و راهت را بروي.
سوار شدم. مدام زير لب نفرين مي كرد. چيزهايي مي گفت شبيه اين كه حضرت زهرا بزند كمرشان. خودشان را خوشگل مي كنند و مي آيند خيابان و بعد مي گويند شوهر دارم. گوشي موبايل را گذاشتم تو گوشم. ادا درآوردم كه مثلا دارم آهنگ گوش مي كنم. نه اين كه اين گوشي فكستني حافظه دارد، اين است كه آهنگهاي خيلي قشنگي گوش دادم! به فرديس كه رسيديم پياده شدم و هر چي از دهنم در آمد بار يارو كردم. به خانه كه رسيدم حالم بد بود. كلي بالا آوردم. «پس از باران» را كه نشان داد نشستم و حسابي با سريال گريه كردم. طفلك محسن، شبيه علامت سوال شده بود. تا به حال به عمرش نديده بود كه من سريال تلويزيوني نگاه كنم و مسخره نكنم، حالا كه مي ديد پا به پاي غمنامه ي شخصيت قصه، اشك مي ريزم فكر كرده بود اشتباهي آمده خانه ي همسايه!
***
امروز دانشگاه نرفتم. يك كلاس بيشتر نداشتم و حالم خوب نبود.
شايد فردا با موتور بروم دانشگاه. بايد يك اور گشاد گير بياورم و يك مانتو كه وقتي توي شلوار مي رود چروك نشود. دستكش هم كه دست كنم كسي نمي فهمد زنم.
***
موتور سواري آخر عشق است...
***
امروز بد زمين خوردم. يك نيسان مخالف مي آمد و نتوانستم موتور را كنترل كنم. جلوي يك راننده تاكسي زمين خوردم. بنده خدا ترمز كرد و به من نزد ولي ماشين پشتي كوبيد بهش. راننده نيسان پياده شده بود و مدام مي گفت آقا ببخشيد، برادرم سكته كرده بيمارستان است، براي همين بود كه خلاف آمدم. راننده تاكسي با راننده نيسان دست به يقه شد كه تقصير توست كه اين اتفاق افتاده، اگر زده بودم بهش چي؟ تو پول خونش را مي دادي؟ بنده خدا رانندهي تاكسي مثل بيد مي لرزيد. من هم همين طور. موتور را بلند كردند و كنار كشيدند. راننده نيسان اصرار داشت كه كلاهم را بردارم و مرا ببرد بيمارستان عكس بيندازند. مردم با راننده نيسان دعوا مي كردند كه ببين به خاطر يك ذره راه كه نروي و دور نزني چه به روز اين بنده خدا آوردي، طفلك زبانش بند آمده. چيزيم نشده بود فقط شلوارم پاره شده بود و سر زانوي چپم به طرز بدي زخمي. سوار شدم و رفتم. دانشگاه كه رسيدم نگهباني كه خيلي وقت است تو نخم است، ازم پرسيد زانوم چي شده. گفتم زمين خوردم. گفت نمي شود با شلوار پاره بروم داخل. مانتوم هم كوتاه است و روي پارگي را نمي گيرد. مرده شورشان را ببرد، يعني با ديدن يك تكه گوشت زخمي هم تحريك مي شوند؟
زنگ زدم به يكي از بچه هاي خوابگاه كه برايم چادر بياورد. به كلاس زنگ اول نرسيدم و غيبت خوردم. خدا مي داند آخر ترم چطور بايد جواب لآلي عوضي را بدهم كه مي گويد غيبتهايت سه تا شده و بايد حذف كني. دلم مي خواهد مرتيكه ي متحجر را خفه كنم.
***
امروز محسن زنگ زد كه به نويد بگو اگر واقعا موتور را براي شركتش مي خواهد پولش را همين فردا بريزد به حساب وگرنه براش مشتري دارم. گفت دويست تومن موتور را برميدارند. مي دانم دارد قيمت را بالا مي گويد. مجبور شدم به نويد زنگ بزنم. گفتم به محسن بگويد موتور را مي خواهد و پولش را بريزد. قول دادم تا آخر ماه پول را پس دهم. نويد كلي برايم رفت بالاي منبر كه چرا راستش را به محسن نمي گويم. گفتم حوصله ي دعوا مرافعه ندارم. مي گفت چه دليلي دارد محسن مخالفت كند! انگار اصلا نويد توي ايران زندگي نمي كند! از من پرسيد مثلا اگر بفهمد تو با موتور مي روي دانشگاه چه مي كند؟ گفتم فكر كنم ماشين را بگذارد براي من و خودش با موتور برود تهران. نويد گفت خُب! بهتر تو. گفتم راه كرج - تهران خطرناك است و دوست ندارم ديگر محسن با موتور برود. واقعيتش تقريبا مطمئنم محسن ماشين را با اين كه پولش را با هم گذاشتيم براي من كه نمي گذارد هيچ، موتور را هم شوهر مي دهد! اول نويد گفت خوب اگر خداي نكرده تصادف كردي و بلايي سرت آمد من چطور جواب محسن را بدهم؟ گفتم اگر محسن تصادف كرد و بلايي سرش آمد چطور جواب خواهرت را مي دهي؟ همان طوري جواب محسن را هم بده. خنديد و گفت هميشه حاضر جوابي و قبول كرد، ولي نمي دانم چرا دلم بيخودي شور ميزند.
***
ديشب خواب زني را ديدم كه دامني سفيد و قبايي ياسي رنگ به تن داشت. شال بزرگ و بلند ارغواني رنگي بر سر انداخته بود و روي شال تاج به سر داشت. موهاي بلند و زيباي بافته شده و سياه رنگش از كنار شال بيرون افتاده بود و طره هاي مجعدي از موها كه از موهاي بافته جدا شده بود و كنار صورتش آزادانه بازي مي كرد بر زيبايي اش ميافزود. او به همراه مردي كه گويا شاه بود كنار ميز بزرگي آمد كه عده ي زيادي مرد و زن دور آن نشسته بودند. عجيب بود ولي در خواب مي دانستم كه آن زن منم. شام كه تمام شد همه ي زنهايي كه دور ميز نشسته بودند بلند شدند. نديمه ها در حال آوردن جامهاي زرين شراب بودند كه يكي از زنها آمد دست من را گرفت كه بلندم كند. دستش را پس زدم و به حاضرين لبخند زدم. انگار بايد ميز را مثل باقي زنها ترك مي كردم ولي اين كار را نكردم. نديمهها به سرعت تمام جامهاي روي ميز را پر كردند. بلند شدم و جام را بالا بردم و به زباني كه نميدانم چه زباني بود جملهاي را گفتم و جام را بالاي سر شاه كه غضب آلود نگاهم ميكرد گرفتم. زباني كه توي خواب كاملا بر آن احاطه داشتم. ميدانم معني جملهاي كه گفتم چيزي شبيه "به سلامتي شاه" يا "به افتخار سرورمان" يا چيزي شبيه اين بود. تمام مردان دور ميز با تعجب گاهي به من و گاهي به شاه كه كار من نشسته بود نگاه ميكردند و دستشان روي جامهايشان بازي ميكرد. من همچنان ايستاده بودم و منتظر بودم. بالاخره يكي از مردان كه موهاي بلوطي رنگ و چشمان روشني داشت بلند شد و جمله ي مرا تكرار كرد و لبهي جامش را به پايهي جام من زد و نوشيد. بعد از اين كار او قصر در سكوت عجيبي فرو رفت. بالاخره مردان ديگر هم بلند شدند و حركت او را تكرار كردند و شرابهايشان را نوشيدند. نمي دانم بعدش چه شد، يادم نمي آيد، همين قدر يادم هست كه مهماني تمام شده بود و مردي كه يكي ديگر از مردهاي مهماني بود، داشت توي راهرو در گوش من يواشكي چيزي نجوا ميكرد كه دو لغتش به خاطرم مانده: «تَاومام»، «اوفرَستَم»
مي دانم داشت مرا از چيزي بر حذر مي داشت. حالا كه دارم اين را مي نويسم پيش خودم فكر مي كنم لابد او هم نويد بوده! عجيب است ديشب كه اين خواب را ميديدم، محسن بيدارم كرد و گفت تو خواب ناله مي كردم، آن لحظه كه از من پرسيد خواب چي ديدم گفتم خواب بدي ديدم و مي دانم كه به وضوح خواب را تمام و كمال به خاطر داشتم، حتي به اين فكر كردم كه صبح، خوابم را بنويسم ولي امروز صبح كه بيدار شده ام همين قدر كه گفتم به خاطرم مانده و ظاهرا تمام قسمتهاي بدش را فراموش كرده ام.
***
از اين بدتر نمي شود. همان نگهبان پدر سگ فهميد كه با موتور ميآيم دانشگاه. موتور را تو كوچهي بغل دانشگاه به تير قفل كرده بودم و رفته بودم توي خرابه، وقتي كلاه كاسكت و اور كت را تو كوله جا دادم و داشتم مانتوم را از توي شلوارم بيرون ميكشيدم، ديدم دارد نگاهم مي كند. سلام كردم. گفت پس پارگي شلوارت مال عمليات ژان گولر بوده؟ جواب ندادم و رفتم تو دانشگاه.
نمي دانم آنجا چه غلطي مي كرد. اصلا متوجه حضورش نشده بودم. حس بدي دارم.
***
اين مرتيكهي بي سر و پا، مدام پا پي ام مي شود. انگار همه جا هست. هر جا كه دور و برم خلوت باشد مي آيد و مي گويد خواسته ي زيادي ندارد و اگر كمي با او مهربان باشم دليلي ندارد به كميتهي انضباطي گزارش كند كه با موتور به دانشگاه مي آيم. هر روز به خودم مي گويم ديگر با موتور نروم دانشگاه ولي يك حسي درونم هست كه نميگذارد به خاطر اين مرتيكه ي عوضي جا خالي كنم.
***
سعي ميكنم از كلاسها اصلا بيرون نيايم، حتي بين دو كلاس. تمام وقت ناهار يا موقع رفتن به سلف را هم با بچه ها مي پلكم تا طرف، نتواند پا پي ام شود ولي به هر حال فرقي نمي كند خيلي از روزها غروب، وقت رفتن به خانه، از جلوي كلاسها كه تا در اصلي دانشگاه پياده مي روم، خِرم را مي گيرد. بچه ها اغلبشان تهراني اند و از سرويس استفاده ميكنند. آن سه نفري هم كه ماشين دارند، از در اتوبان تهران- كرج مي روند، باقي بچهها هم كه خوابگاهياند. كرجي كم است و اغلب روزها چه ساعت چهار باشد و چه غروب، تنها مي مانم. بايد هر جور هست كمي پررو شوم و به يكي از پسرها كه ماشين دارد موضوع را بگويم. شيخي از همه معقولتر است و تمام روزهايي كه عصر كلاس دارم، او هم كلاس دارد. ميتوانم به او اعتماد كنم. هيچ كاري هم كه نكند، مي تواند لااقل وقت رفتن، با ماشينش مرا دم در حصارك بگذارد.
***
به شيخي كه موضوع را گفتم كمي عكس العملش عجيب بود. گفت مرا تا دم در مي رساند ولي بهتر است سعي كنم انتقالي بگيرم. گفت اينجور كه از بچه ها شنيده اين نگهباني كه مي گويم يك نگهبان معمولي نيست. گفت خرش خيلي مي رود و جزو دار و دسته ي نيويوركي هاست!!
من فكر مي كنم بيشتر اين حرفهايي كه ميگويند، جَو است. لابد چون اين نگهبان خيلي مغرور است و خدا هم بيايد تو دانشگاه تحويلش نمي گيرد و وضع مالي اش هم از باقي نگهبانها بهتر است، اين چيزها را در موردش ميگويند.
***
هر روز شيخي مرا مي برد بيرون دانشگاه، بنده خدا مجبور ميشود از زير آن پل، با آن جادهي خاكي مزخرف، بيندازد تو اتوبان تهران، هر وقت از او عذرخواهي مي كنم مي گويد اشكال ندارد به نفعش هم هست كه عوارض نميدهد. ميدانم اگر كارت دانشگاه را نشان بدهي، عوارض نمي گيرند. ميدانم اين را مي گويد كه احساس نكنم منتي بر سرم است. هر روز هم اين نگهبان سگ پدر توي ماشين را چپ چپ نگاه ميكند و يك پوزخند مي زند كه مو به تن آدم راست ميشود.
***
بايد يك جوري، فكر ديگري براي خودم بكنم.
چند روزي است هر روز كه ميخواهيم از در حصارك بيرون برويم، ميآيد دم شيشهي راننده و كارت دانشجويي از شيخي ميخواهد و هي سوال و جواب ميكند. امروز كه به شيخي گفت "نشاشيدي شب درازه"، كلي خجالت كشيدم، ديگر نبايد مزاحم شيخي بشوم.
بايد دل را بزنم به دريا و از در اتوبان تهران- كرج بيايم. اينجوري مسير هم كوتاهتر ميشود و از جلوي نگهباني در حصارك هم رد نميشوم. فقط دو تا عيب دارد، يكي اين كه ميترسم تو اتوبان تصادف كنم و بروم آن دنيا و عيب دومش اين است كه جلوي در اتوبان خيلي خلوت است و هر جا كه موتور را قفل كني ممكن است غروب كه ميآيي ببيني جا تر است و بچه نيست!
***
كار خودش را كرد. از كميته انضباطي برايم نامه آمده. دلم خوش بود كه بي خيال شده ولي مرتيكه ي كثافت برايم زده.
بايد همه چيز را به محسن بگويم. بايد از او بخواهم بيايد دانشگاه و بگويد مرا هر روز با موتور ميرساند و اين آقا جوسازي كرده. حالم بد است. فردا را دانشگاه نمي روم تا فكر كنم چجوري به محسن بگويم كه عصباني نشود. اصلا بشود، به جهنم! مگر موتور سوار شدن جرم است؟ شايد هم خودم تنهايي بروم كميتهي انضباطي. خلاف شرع كه نكرده ام.
***
ديشب دوباره خوابي مثل خواب آن شب ديدم. اين بار لباسم يك پيراهن بلند سفيد تا مچ پا بود و توي اتاقم جلوي آينه ايستاده بودم. يك شنل بلند طلايي هم روي دوش داشتم. همان كسي كه پادشاه بود با عصبانيت داخل آمد و شمشير كشيد. به زباني حرف مي زد كه يادم نيست ولي مي دانم داشت مي گفت اگر مي خواهم زنده بمانم بايد التماس كنم.
من تعجب كرده بودم نمي فهميدم از چه چيزي حرف مي زند. او دستور داد و مردي را كشان كشان به اتاق آوردند. همان مردي بود كه در شب مهماني قبل از همه جامش را به خواست من بالا برده بود. البته خواست كه نه، فرمان، ناسلامتي من ملكه بودم! پادشاه باز در حالي كه فرياد مي زد حرفهايي گفت كه چند تا از كلمات او به يادم مانده. "گَ اوشا – چَشَم - فراجَنَم."
من به پاي او افتادم. مي دانم داشتم التماسش مي كردم و مي گفتم اشتباه مي كند و آن مرد بي گناه است. داشتم مي گفتم اگر مي خواهد مرا بكشد، بكشد، ولي آن مرد بي گناه است و ما با هم هيچ رابطهاي نداريم.
صحنهي بعدي كه از خواب به خاطر دارم اين است كه اسب سياهي آوردند و من مي ترسيدم. مي دانستم قرار است مجازات شوم. از پادشاه پرسيدم كه با آن مرد چه كرده. او لبخند تلخي زد و با غرور يك جمله گفت كه مثل پتك رو سرم فرود آمد. دو كلمه از جملهاش را به خاطر دارم: "اَدم شيم - اَواجَنَم." فهميدم كه او را به بدترين وجهي كشته. موهاي مرا به دم اسب بستند و خود شاه اسب را هي كرد.
از وقتي بلند شدم موهايم درد مي كند. نبض پشت چشمهام دارد شروع مي شود. به نظرم يك سردرد سگي ديگر در راه است.
***
امروز هم دانشگاه نرفتم چون ديشب نتوانستم به محسن چيزي بگويم. صبح به محسن زنگ زدم. اولش عصباني شد و گفت اصلا چرا با موتور رفتي دانشگاه؟ بغض كرده بودم. گفتم تو هم اگر دختر بودي دوست نداشتي تاكسي سوار شوي و هر روز مواظب باشي كه كيفت بين خودت و يك جعلق باشد يا راننده تاكسي نبردت حسين آباد. باز داد زد كه گندي كه خودت زدي را، خودت هم درست كن و تلفن را قطع كرد، ولي نيم ساعت بعد زنگ زد و گفت فردا مي آيد دانشگاهم.
گفت چرا زودتر به من نگفتي برايت مشكل پيش آمده و ماجراي حسين آباد را پرسيد. گفت چرا شماره پلاك ماشينش را برنداشتي كه برويم شكايت كنيم؟ گفت اگر طلاهايت را بفروشي، هر چقدر لازم باشد قرض مي كنم و برايت يك رنو مي خرم كه هم ديگر سوار تاكسي نشوي و هم حرفي توش نباشد. گفت تا وقتي برايت ماشين نخريده ام حق نداري تاكسي سوار شوي و بايد با آژانس بروي دانشگاه.
با اين همه دلم بدجور شور مي زند. بايد تا فردا صبح صبر كنم تا بفهمم چه خوابي برايم ديده اند.
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: