من پشیمان نیستم

و تو را بر قتلگاه خویش خواهم بوسید

و باکرگی‌ام را دیگر بار به تو خواهم بخشید

و بهار عمر دوباره را با تو خواهم بود

و چون خورشیدی، تنها برای تو

دنیای سیاهت را روشن خواهم کرد

و چشمان پر صداقتت را خواهم پرستید

پیش از آنکه به ریا بنشینند

و امید و وهم بودنت را باردار خواهم شد

تا در زمستان عمرم

یک پلنگ زخمی

زخمهایی که تو زدی را مرهم نهد

و ماه پلنگ خواهم شد

که تنها در نور کم فروغ باقی مانده ام آرام است

و مهربانی اش به حدی است

که دوست ندارد اسیر زمین باشم

و شکوهش به حدی است

که از دیدنم در آسمان نمی هراسد

 

من به مردان سیگارفروش شعر خواهم بخشید

ترانه هایی برای فروختن

و برادرهایم را به جشن میلادشان خواهم برد

و خواهرانم را به میهمانی گرمی در زمهریری سرد

و از محبت خویش خاطره ای خواهم ساخت

خاطره ای دیگر بار

خاطره ای برای سوختن

 

من از سخاوت اندوه می گویم

و مهربانی تنهایی

و شکوه بی تکیه گاهی

و یک پنجره، در این زندان مرا بس است

برای به انتظاری چشم دوختن

 

و از نهایت شب می گویم

دوباره از نهایت تاریکی...