خیال روشن آبی

 

دست مردی در خیال روشنم

روز و شب من را نوازش می کند

چشم شهلایی به زیر نور ماه

قلب سردم را چو آتش می کند

 

خواهشم آخرچه بود از عاشقی؟

یک سفر یا بوسه های بی دریغ

من که هرگز سیم و زر ناخواستم

یا که قصری بر سر کوه سه تیغ

 

چشم من فتنه به دلها می زند

پس چه شد او چشم دیگر را بخواست

مهر من دارد که غوغا می کند

پس چه مهرم را ز قلب او بکاست؟

 

داغ داغ است این تنم از زخمها

طاقت مرهم ندارم ای رفیق

حیف از این لبهای پر آواز من

بوسه ها زندان کند، آه ای دریغ

 

در خیال روشن پندار خود

عاشقی یک رنگ و عاصی ساختم

قلب وجان و بوسه ها و پیکرم

بر دو چشم عاشق او باختم

 

از خیال روشن آبی من

خوب و بهتر در جهان پندار نیست

از دو چشم عاشق دیوانه اش

مهربانتر، چشم هیچم یار نیست

 

داغ داغ است این تنم از بوسه هاش

عشق پول و خودرو، او را یاد نیست

هرگزم بر آن لبان لعل او

طعن و قهر و کینه و فریاد نیست

 

سر گذارم من به روی بالشش

تا بگویم غصه ها و نازها

او به قلب پاک خود مدفون کند

غصه ها و قصه ها و رازها

 

دست عاشقتر ز دست مادرم

روز و شب او را نوازش می کند

پیچش مو و تن عریان من

بودن او را چه خواهش می کند

 

هرگز از آن اعتماد بی کران

من نخواهم توبه ای آخر نوشت

گوش من از عشق او لبریز و مست

نه غمین از نغمه های شوم و زشت

 

ای خیال روشن آبی من

با من امشب قصه ای نو باز گو

من دگر از واقعیت خسته ام

قصه ای از رفتن و پرواز گو

 

ارديبهشت 89