دانه هاي آبي (داستان كوتاه)
ازظرف روی میز اناری برداشتم. رنگش با انارهای دیگر فرق می کرد.وقتی آن را بریدم دیدم دانه هایش آبی آسمانی است.آبی هم که از آن می چکید انگار تکه ای از آسمان بود که شره میکرد.
يک دانه به دهان گذاشتم. انگار یک بطری "ابسولوت" با طعم انار را سر کشیده باشی. دستهایم بی حس شد و حس رخوت و آرامشی عجیب توی بدنم خانه کرد. یک سرگیجه ی مفرح سرم را به بازی گرفت و نور چراغ چشمهایم را. نورها از کریستالهای لوستر کش می آمدند و خطهای بلند عمودی و افقی و مورب درست می کردند. سبک شده بودم، مثل یک پرنده. شاید یک پرنده ی آبی. ب
عد از سالها تصویر او مقابلم جان گرفت. با همان هاله ی اثیری پیرامونش، با همان صورت معصوم و چشمان تیره و نگاه مهربان. با همان لبخندی که آتش به جانم می انداخت. با همان چال روی گونه ی چپ و همان سر کج کردن. با همان اداها و دست توی موها کشیدن و وقت دیدن اشک من، لب گزیدن. با همان آغوش و سینه ی پر مو که جان می داد برای خوابیدن. کجا بود این همه سال؟ اصلا چرا رفته بود و مرا تنها گذاشته بود؟ او برایم یگانه چیز خواستنی این دنیا بود. یگانه مامن آرام بخش و یگانه کسی که می شد به او اعتماد کرد. او يقينا از این جهان نبود. حس گنگی از آرامشی بهشتی و آغوشی اهورایی متبادر می کرد. او تمام چیزی بود که می خواستم.
نتوانستم حرفی بزنم. اشکهایم بی صدا می چکید و چشم در چشم هم مدتی که نفهمیدم چقدر طول کشید خیره شدیم. وقتی او محو شد چون دیوانه ای به فریاد در آمدم. صدایش می زدم و مثل گرگی زخمی بو می کشیدم. می ترسیدم رفته باشد.می ترسیدم برای بار دیگر مرا در این جهان لعنتی تنها گذاشته باشد. مدتی طول کشید تا آرام گرفتم. تا توانستم رابطه ی بین آمدن او ودانه های انار را کشف کنم.
انار را دانه کردم و توی ظرفی ریختم. بلند شدم و صورتم را شستم. لنزهای آبی رنگم را به چشم گذاشتم و آرایش کردم. روی تخت مامان و بابا دراز کشیدم و ظرف انار را کنارم گذاشتم. چشمانم را بستم و چند دانه انار به دهن ریختم و با آرامش مزه مزه کردم. چیزی نگذشت که نوازش دستهایش را لا به لای موهایم حس کردم. چشم باز کردم. بالای سرم بود. دستهایم را باز کردم. محجوبانه به آغوشم کشید. گردنم را کج کردم. هنوز یادش بود که چه مفهومی دارد. زیر گوشهایم را تا پایین گردنم بوسه باران کرد. یک رعشه ی شیرین از قلبم تمام بدنم را احاطه کرد.
گفتم: «با خوردن هر دانه ي آبي چه مدت می بینمت؟»
شانه بالا انداخت كه يعني نمي داند. حالا دیگر نی نی چشمان او هم تر شده بود. بلند شدم و به سختی نشستم. پاهایم چنان سر بود که انگار فلج شده باشد. به زحمت با دست، پاهایم را گرفتم و از لب تخت آویزان کردم. دست بردم توی کاسه و یک مشت انار برداشتم. مشتم را به سمت دهانم بردم. دستم را گرفت و اخم در هم کشید.
- چی کار می کنی؟ روزی پنج تا دونه نباید بیشتر بخوری. خطرناکه.
انارها را از توی مشتم در آورد و توی ظرف ریخت. شانه بالا انداختم.
-دیگه نمی خوام بری. نمی خوام بی تو زندگی کنم. بالاتر از مردن که نیست. برای من مردن، تو آغوش تو سعادته.
- چیزهای بدتری از مردن هم وجود داره.
- مثلا چی؟
بلند شد و جلوی پایم روی زمین زانو زد. زانوهایم را بغل کرد و پاهایم را بوسید. سرش را روی پایم گذاشت و من موهایش را نوازش می کردم و توی دلم می گفتم بودن با تو به هر عقوبتی می ارزد. نمی دانم چقدر با هم بودیم. همین قدر می دانم که وقتی محو شد، شب شده بود و من روي تخت دراز كشيده بودم. کمی بعد مامان و بابا از مهمانی برگشتند. قبل از بلند شدنم ظرف انار را سر دادم زيرتخت و به سختي روي پاهايم ايستادم. براي بیرون رفتن بايد دستم را به ديوار مي گرفتم. پاهايم هنوز كم و بيش سر بودند.
مادرم با یک نگاه فهمید که گریه کرده ام و من مثل همیشه کتمان کردم. گفتم که قرمزی چشمهایم به خاطر لنز است. کلی سین جیم شدم که چه کسی خانه بوده و اگر کسی نبوده به خاطر کی لنز گذاشته ام و آرایش کردهام. پرسيد كه چرا درست نمي توانم راه بروم و من در حالی که دنبال یک شیشه ی خالی می گشتم جواب می دادم و بالاخره در فرصتی که مادرم رفت دستشويي، انارها را داخل شیشه ی ترشی ریختم و به اتاق خودم بردم.
فردای آن روز به هر زحمتی بود حواس مادر را پرت کردم تاکلیدش را جا بگذارد و بتوانم از داخل کمدش کلید ویلای شمال را بردارم. حالا راهی ویلام. چیز زیادی لازم ندارم. فقط شیشه ی انار را برداشته ام و قلم و مقداری کاغذ. راه زیادی تا ويلا نمانده است.
دلم می خواهد مثل سابق دستم را به دستش بدهم و در کوچه بدویم و من ببینم که پاهایم از زمین بلند می شوند. ترس شیرین دیدن رهگذران و رها کردن دستش و بازگشتن به زمین را دوست دارم. دعوا کردنش و یقین بخشیدنش که کسی نمیبیندم را دوست دارم. پرواز کردن و اوج گرفتن با او وپیچیدن باد لابه لای موهایم را دوست دارم...
- چی کار کردی؟ نمی گی يه بلايي سرت مي ياد؟
- مگه مهمه؟
- نیست؟
- هست كه 12 ساله رفتی؟
- رفتم چون نمی خواستم بهت برچسب دیوونگی بزنن. بلند شو. باید بری و انارها رو استفراغ کنی. بیش از حد خوردی. یه بلایی سرت می یاد.
سرم را به علامت نفی تکان می دهم. داد می کشد:
- پس قول و قرامون چی؟ مگه قول نداده بودی روی زمین دنبالم بگردی؟ بلند شو. كمي ديگه پاهات سر مي شن.
- نه. دیگه بسه. دیگه حوصله ندارم. می ترسم دوباره یه ... یه... یه نمی دونم چی چی رو جای تو اشتباه بگیرم.
- نمی گیری. من باید خوشبختی تو رو ببینم.
- راستی لغت لکاته برای مرد چی می شه؟
- بلند شو. الان وقت این حرفا نیست.
- هست. هست. هست. تو چه می دونی تو این 12 سال چی به من گذشت؟ تو چه می دونی سالها با یک چمدان بر آستانه ی در ایستادن یعنی چی؟ تو چه می دونی توی چمدان، جنازه حمل کردن یعنی چی؟ دیگه نمی خوام. ظرفیتم تکمیله. نمی خوام بری. به هر قیمتی. فهمیدی؟
او با آدمهای زمینی فرق دارد. نمی داند چقدر آدمها بد شده اند. نمی داند که توصیه می کند دل ببندم. نمی داند که به هیچکس نمی شود اعتماد کرد. نمی داند زمین پر شده از لکاته هایی که گاهی شبیه طرح عزیز اثیری اش جلوه می کنند. نمی داند.
درون آتش صدای ترق ترق بلند می شود و آتش هره می کشد و یک تکه هیزم گداخته پرت می شود بیرون. روی موکت افتاده و موکت گر گرفته است. بايد بلند شوم تا کاری کنم اما نمي توانم، فلج شده ام. پاهایم بی حس شده اند. دستهایم هم به سختی قلم را گرفته اند. او سعی می کند مرا بلند کند. ناموفق است. همیشه همین طور بود. هیچ وقت نمی توانست اجسام مادی سنگین را جا به جا کند.
- نمی تونی بلندم کنی.
- انگشت كن ته حلقت. بايد بالا بياري. دیگه دیر شده. فلج شدم. توی این فرصت باقی مونده بغلم کن. مردن توی آغوش تو به تمام 28 سال زندگی م می ارزه.
لبهایم را می بوسد. لبهایش را می گزم. گرفتن قلم برایم دشوارتر شده، حتی دهانم هم سر شده است. به سختی می توانم حرف بزنم. به او می گویم که بعد از این که دستم از حرکت باز ماند، کاغذها را بگذارد توی شیشه ی انار و درش را ببندد تا از سوختن حفظ شوند. دیگر لبخندی روی لبهایش نیست. نگران من است. همیشه نگرانم بوده. حتی روزهایی که کنارم نبوده. می گوید که دوستم دارد. بیشتر از آنچه یک مادر به فرزندش عشق می ورزد. تنها کسی است که راست می گوید. همه جا داغ شده است. مثل لبهایم. مثل لبهایش. مثل چشمهایم. مثل چشمهایش. گرفتن قلم برایم دشوارتر شده، حتی دهانم سر شده است. به سختی می توان حرف بزنم.
- ناراحت نباش دیگه. تو تمام خوشبختی منی. توی این فرصت باقی مونده بغلم کن. مردن توی آغوش تو می ارزه به
يک دانه به دهان گذاشتم. انگار یک بطری "ابسولوت" با طعم انار را سر کشیده باشی. دستهایم بی حس شد و حس رخوت و آرامشی عجیب توی بدنم خانه کرد. یک سرگیجه ی مفرح سرم را به بازی گرفت و نور چراغ چشمهایم را. نورها از کریستالهای لوستر کش می آمدند و خطهای بلند عمودی و افقی و مورب درست می کردند. سبک شده بودم، مثل یک پرنده. شاید یک پرنده ی آبی. ب
عد از سالها تصویر او مقابلم جان گرفت. با همان هاله ی اثیری پیرامونش، با همان صورت معصوم و چشمان تیره و نگاه مهربان. با همان لبخندی که آتش به جانم می انداخت. با همان چال روی گونه ی چپ و همان سر کج کردن. با همان اداها و دست توی موها کشیدن و وقت دیدن اشک من، لب گزیدن. با همان آغوش و سینه ی پر مو که جان می داد برای خوابیدن. کجا بود این همه سال؟ اصلا چرا رفته بود و مرا تنها گذاشته بود؟ او برایم یگانه چیز خواستنی این دنیا بود. یگانه مامن آرام بخش و یگانه کسی که می شد به او اعتماد کرد. او يقينا از این جهان نبود. حس گنگی از آرامشی بهشتی و آغوشی اهورایی متبادر می کرد. او تمام چیزی بود که می خواستم.
نتوانستم حرفی بزنم. اشکهایم بی صدا می چکید و چشم در چشم هم مدتی که نفهمیدم چقدر طول کشید خیره شدیم. وقتی او محو شد چون دیوانه ای به فریاد در آمدم. صدایش می زدم و مثل گرگی زخمی بو می کشیدم. می ترسیدم رفته باشد.می ترسیدم برای بار دیگر مرا در این جهان لعنتی تنها گذاشته باشد. مدتی طول کشید تا آرام گرفتم. تا توانستم رابطه ی بین آمدن او ودانه های انار را کشف کنم.
انار را دانه کردم و توی ظرفی ریختم. بلند شدم و صورتم را شستم. لنزهای آبی رنگم را به چشم گذاشتم و آرایش کردم. روی تخت مامان و بابا دراز کشیدم و ظرف انار را کنارم گذاشتم. چشمانم را بستم و چند دانه انار به دهن ریختم و با آرامش مزه مزه کردم. چیزی نگذشت که نوازش دستهایش را لا به لای موهایم حس کردم. چشم باز کردم. بالای سرم بود. دستهایم را باز کردم. محجوبانه به آغوشم کشید. گردنم را کج کردم. هنوز یادش بود که چه مفهومی دارد. زیر گوشهایم را تا پایین گردنم بوسه باران کرد. یک رعشه ی شیرین از قلبم تمام بدنم را احاطه کرد.
گفتم: «با خوردن هر دانه ي آبي چه مدت می بینمت؟»
شانه بالا انداخت كه يعني نمي داند. حالا دیگر نی نی چشمان او هم تر شده بود. بلند شدم و به سختی نشستم. پاهایم چنان سر بود که انگار فلج شده باشد. به زحمت با دست، پاهایم را گرفتم و از لب تخت آویزان کردم. دست بردم توی کاسه و یک مشت انار برداشتم. مشتم را به سمت دهانم بردم. دستم را گرفت و اخم در هم کشید.
- چی کار می کنی؟ روزی پنج تا دونه نباید بیشتر بخوری. خطرناکه.
انارها را از توی مشتم در آورد و توی ظرف ریخت. شانه بالا انداختم.
-دیگه نمی خوام بری. نمی خوام بی تو زندگی کنم. بالاتر از مردن که نیست. برای من مردن، تو آغوش تو سعادته.
- چیزهای بدتری از مردن هم وجود داره.
- مثلا چی؟
بلند شد و جلوی پایم روی زمین زانو زد. زانوهایم را بغل کرد و پاهایم را بوسید. سرش را روی پایم گذاشت و من موهایش را نوازش می کردم و توی دلم می گفتم بودن با تو به هر عقوبتی می ارزد. نمی دانم چقدر با هم بودیم. همین قدر می دانم که وقتی محو شد، شب شده بود و من روي تخت دراز كشيده بودم. کمی بعد مامان و بابا از مهمانی برگشتند. قبل از بلند شدنم ظرف انار را سر دادم زيرتخت و به سختي روي پاهايم ايستادم. براي بیرون رفتن بايد دستم را به ديوار مي گرفتم. پاهايم هنوز كم و بيش سر بودند.
مادرم با یک نگاه فهمید که گریه کرده ام و من مثل همیشه کتمان کردم. گفتم که قرمزی چشمهایم به خاطر لنز است. کلی سین جیم شدم که چه کسی خانه بوده و اگر کسی نبوده به خاطر کی لنز گذاشته ام و آرایش کردهام. پرسيد كه چرا درست نمي توانم راه بروم و من در حالی که دنبال یک شیشه ی خالی می گشتم جواب می دادم و بالاخره در فرصتی که مادرم رفت دستشويي، انارها را داخل شیشه ی ترشی ریختم و به اتاق خودم بردم.
فردای آن روز به هر زحمتی بود حواس مادر را پرت کردم تاکلیدش را جا بگذارد و بتوانم از داخل کمدش کلید ویلای شمال را بردارم. حالا راهی ویلام. چیز زیادی لازم ندارم. فقط شیشه ی انار را برداشته ام و قلم و مقداری کاغذ. راه زیادی تا ويلا نمانده است.
دلم می خواهد مثل سابق دستم را به دستش بدهم و در کوچه بدویم و من ببینم که پاهایم از زمین بلند می شوند. ترس شیرین دیدن رهگذران و رها کردن دستش و بازگشتن به زمین را دوست دارم. دعوا کردنش و یقین بخشیدنش که کسی نمیبیندم را دوست دارم. پرواز کردن و اوج گرفتن با او وپیچیدن باد لابه لای موهایم را دوست دارم...
***
ویلا سرد است. هیزم می آورم و توی شومینه می چینم و نفت می ریزم و شومینه را روشن می کنم. جلوی شومینه لم می دهم و شیشه ی انار را از کیفم در می آورم و با آخرین سرعتم مشغول خوردن می شوم. بالاخره ظاهر می شود و شیشه ی انار را با عصبانیت از دستم می گیرد. - چی کار کردی؟ نمی گی يه بلايي سرت مي ياد؟
- مگه مهمه؟
- نیست؟
- هست كه 12 ساله رفتی؟
- رفتم چون نمی خواستم بهت برچسب دیوونگی بزنن. بلند شو. باید بری و انارها رو استفراغ کنی. بیش از حد خوردی. یه بلایی سرت می یاد.
سرم را به علامت نفی تکان می دهم. داد می کشد:
- پس قول و قرامون چی؟ مگه قول نداده بودی روی زمین دنبالم بگردی؟ بلند شو. كمي ديگه پاهات سر مي شن.
- نه. دیگه بسه. دیگه حوصله ندارم. می ترسم دوباره یه ... یه... یه نمی دونم چی چی رو جای تو اشتباه بگیرم.
- نمی گیری. من باید خوشبختی تو رو ببینم.
- راستی لغت لکاته برای مرد چی می شه؟
- بلند شو. الان وقت این حرفا نیست.
- هست. هست. هست. تو چه می دونی تو این 12 سال چی به من گذشت؟ تو چه می دونی سالها با یک چمدان بر آستانه ی در ایستادن یعنی چی؟ تو چه می دونی توی چمدان، جنازه حمل کردن یعنی چی؟ دیگه نمی خوام. ظرفیتم تکمیله. نمی خوام بری. به هر قیمتی. فهمیدی؟
او با آدمهای زمینی فرق دارد. نمی داند چقدر آدمها بد شده اند. نمی داند که توصیه می کند دل ببندم. نمی داند که به هیچکس نمی شود اعتماد کرد. نمی داند زمین پر شده از لکاته هایی که گاهی شبیه طرح عزیز اثیری اش جلوه می کنند. نمی داند.
درون آتش صدای ترق ترق بلند می شود و آتش هره می کشد و یک تکه هیزم گداخته پرت می شود بیرون. روی موکت افتاده و موکت گر گرفته است. بايد بلند شوم تا کاری کنم اما نمي توانم، فلج شده ام. پاهایم بی حس شده اند. دستهایم هم به سختی قلم را گرفته اند. او سعی می کند مرا بلند کند. ناموفق است. همیشه همین طور بود. هیچ وقت نمی توانست اجسام مادی سنگین را جا به جا کند.
- نمی تونی بلندم کنی.
- انگشت كن ته حلقت. بايد بالا بياري. دیگه دیر شده. فلج شدم. توی این فرصت باقی مونده بغلم کن. مردن توی آغوش تو به تمام 28 سال زندگی م می ارزه.
لبهایم را می بوسد. لبهایش را می گزم. گرفتن قلم برایم دشوارتر شده، حتی دهانم هم سر شده است. به سختی می توانم حرف بزنم. به او می گویم که بعد از این که دستم از حرکت باز ماند، کاغذها را بگذارد توی شیشه ی انار و درش را ببندد تا از سوختن حفظ شوند. دیگر لبخندی روی لبهایش نیست. نگران من است. همیشه نگرانم بوده. حتی روزهایی که کنارم نبوده. می گوید که دوستم دارد. بیشتر از آنچه یک مادر به فرزندش عشق می ورزد. تنها کسی است که راست می گوید. همه جا داغ شده است. مثل لبهایم. مثل لبهایش. مثل چشمهایم. مثل چشمهایش. گرفتن قلم برایم دشوارتر شده، حتی دهانم سر شده است. به سختی می توان حرف بزنم.
- ناراحت نباش دیگه. تو تمام خوشبختی منی. توی این فرصت باقی مونده بغلم کن. مردن توی آغوش تو می ارزه به
پايان
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 15:26 توسط ارغوان اشترانی
|
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: