مشغول لباس پوشیدنم که نوید داخل می شود.

- عمه، من بدون خواستن شنيدم. با بابا قرار داري؟

- آره عمه جان.

- مي تونم چيزي بگم؟

- آره عزيزم بگو.

- فكر مي‌كنم ديروز، شب، اومدي خونه و بي صدا رفتي؟ تو من و مام رو ديدي؟

آهي مي‌كشم و با سر تصديق مي‌كنم.

- عمه، مام به محبت نیاز داره. مي دوني؟ دد، اصلا مامان براش نیست. مي دوني؟ سکس نبود. فگط بعضي شبهاست. می دونی؟ فگط نازش میکنم. گاهی گریه ش میگیره. پیر شده. جز من هیچ کی نداره.

- نوید جان. آروم باش. خب؟ آروم باش.

- بابا هم می دونه به گمانم. بهش بگید هم مهم نیست. شاید گورشو گم کنه بره. اون گدر بزرگ شدم که خرج مام رو بدم.

سکوت می کنم.

- عمه. ناراحت نشو. خیلی چیزا هست که شما نمی دونی. ایران که بودیم بابا حتی مام رو می زد. من یادمه. من يه پسر كوچيك بودم، هيچ كاري نمي‌تونستم بكنم.

بغض کرده است. بغلش می کنم. فقط می توانم زير لب بگویم می‌دانم. كمي‌ مي‌گذرد، او را از خود جدا مي‌كنم و توي چشمهايش نگاه مي‌كنم و مي‌گويم:

- نوید جان! بابات با من کار داره. همین. فقط همین. اوکی؟

بینی اش را بالا می کشد و با همان لهجه ی شیرینش می پرسد:

- کارتون زیاده؟ برای ساگر می پرسم که برم دنبالش؟ يا نه؟

- نمی دونم عمه جان. بهت زنگ می زنم، اگه لازم شد.

کیفم را بر می دارم و از خانه بیرون می روم. احسان گفته بروم یک کافی شاپ نزدیک محل کارش و زنگ بزنم که بیاید تا به دور از چشم نوید و پرناز با من صحبت کند.

داخل کافی شاپ فروشگاه سی یرز می شوم و با آنكه هوا رو به سردي رفته از پله ها بالا مي روم و توي تراس پشت یک میز چهار نفره، جایی که مشرف به ورودی تراس باشد می نشینم. برای احسان موقعیت خودم و کافی شاپ را پیامک می کنم. کتاب خرده جنایتهای زنا شوهری را در می آورم و مشغول خواندن می شوم.

<<تو اين كتاب، زندگي زناشويي رو مثل مشاركت دو قاتل معرفي مي كنم. اگه اين دو قاتل شراكتشونو ادامه بدن و ترك مخاصمه كنن و ازدواج كنن، با هم متحد مي شن كه عليه جامعه بجنگن، شاهكاري مي شه از كلاهبرداري، دو تا دشمن با هم سازش مي كنن تا تحت عنوان خانواده پدر همه رو در آرن، آره اينه زندگي زناشويي، شراكتي كه اول پدر مردمو در مي‌آره و بعد پدر همديگه رو. يك زوج جوان مي خوان تنها باشن تا از شر بقيه راحت باشن ولي وقتي پير مي‌شن هر كدوم مي‌خواد از شر اون يكي خلاص بشه...>>

بالاخره سر و کله ی احسان پیدا می شود. از دور می پرسد که چیزی سفارش داده ام یا نه؟ اشاره می کنم که نه. با اشاره می پرسد که چی می خواهم؟ابرو بالا می اندازم که هیچی.

جلوی پیشخوان می رود و سفارش می دهد و پشت میز می آید، می نشیند و احوالپرسی می کند.

کمی بعد گارسون با یک سینی که توی آن یک لیوان شیر ساده و یک لیوان آبجوست سر میز می آید. احسان اشاره می کند که لیوان آبجو مال اوست. گارسون لیوان آبجو را مقابل او و لیوان شیر را مقابل من می گذارد.

 

احسان چهار تا صد دلاری از توی جیب شلوار لی مشکی اش در می آورد و مقابل من می گذارد.

- اینا چیه؟

- حقوقته.

- هنوز که تا آخر ماه کلی مونده.

- از فردا قرار نیست بیای سر کار.

- واسه چی؟

یک بلیط هواپیما هم از کیفش در می آورد.

- مسعود زنگ زده. می گه هر کاری تونسته برای نگه داشتن تو کرده ولی تو راضی نشدی طلاق نگیری. می خواد که برگردی.

- اِ؟ هر کاری؟

- خب، گذشت هم چیز خوبیه. تو خیلی کینه ای هستی. حالا یه بچگی کرده. تو که نباید زندگی ت رو به هم می ریختی.

- ببین احسان، بین من و مسعود هیچی باقی نمونده بود. نه عشقی، نه رابطه ای و نه هیچ چیز دیگه ای. طلاق ما سالها پیش اتفاق افتاده بود فقط چهار ماه پیش ثبت شد، همین.

- ببین وقتی پای یه بچه در میونه، عشق و این حرفا شعر و وره. یه مادر، باید حتی بدون عشق با پدر بچه ش زندگی کنه که اون بچه احساس کمبود نکنه، فهميدي؟

- کی همچین حرفی زده؟

یک گربه ی خاکستریاز بالاي نرده ها ي تراس پايين مي پرد و نزديك میز ما مشغول پلکیدن می شود.

- تو بچه ای. نمی فهمی. تا حالا بچه های طلاقو دیدی؟ کدومشون زندگی نرمالی دارند؟

- سینا، پسر نغمه.

- اه. اه. اه. از نغمه جلوی من حرف نزن. اون که جنده است. هنوز یه سال نشده از حميد جدا شده دوباره ازدواج کرد.

-هر زنی طلاق گرفت و دوباره ازدواج کرد بدكاره است؟ الان با جیمز این همه ساله خوبن. نغمه بايد تو زندگي‌اي مي‌موند كه دوست نداشت، چون مادره؟ شماها جون به جونتون کنن زنو آدم نمی دونید.

- ببین تو نمی فهمی چی کار کردی. آدم نیاز به خانواده داره.

- خانواده ی من شمایید. ساغره. مگه حتما باید یه آقابالاسر هم کنارم باشهکه احساس کنم خانواده دارم؟

- ببین برای حفظ خانواده ت، تو حتی اگه لازم بود باید همه چی رو می ذاشتی کنار. شغلت رو، همه چي رو، تو مشهورترین آدم روی کره زمین هم بشی بازم نمی تونه آرامش داشتن یه خانواده رو بهت بده.

- آرامش؟

خنده ام می گیرد.

- من نمی خوام توی طلاق تو سهمی داشته باشم. چون می دونم یه سال دیگه پشیمون می شی. من به مسعود قول دادم كه برت مي‌گردونم.

بلیط را به سمتش هول می دهم.

- باشه. کار تو شرکتت ارزونی خودت. من برای خودم کار پیدا می کنم، خیلی سریع برای خودم یه جا هم پیدا میکنم فقط بگو تا کی می تونم تو خونه ت بمونم؟

بلیط را به سمتم هول می دهد.

- تا همین پنجشنبه که بلیط داری.

از روی میز بغلی ظرف خالی چیپس و پنیر یا چیزی شبیه آن را بر می دارم. لیوان شیر را توی آن خالی می کنم و جلوی گربه می گذارم. بلند می شوم و کیفم را بر می دارم و به سمت پله هاي تراس کافی شاپ می روم. قبل از رفتن به میزی که پشت آن نشسته بودیم نگاه می کنم تا برای آخرین بار ببينمش. پشت به در نشسته و لیوان آبجویش دستش است. گربه با قدرشناسی نگاهم می کند و شیر توي ظرف را زبان می زند.

پي نوشت: از دوستان عزيزم دعوت مي كنم از وبلاگ رسمي تازگي ديدن نمايند:

http://www.taazegi.blogfa.com