كلاراي عزيز، مهم نيست كه من دراواخر  سال 1981 ميلادي به دنيا آمده ام. جملات زير را كه از كتابت خواندم متوجه شدم كه من و تو هم نسليم...

«من به نسل بعد از جنگ جهاني دوم تعلق داشتم. اين نسل در دوراني پروش يافت که با زنان مثل کودکان رفتار مي شد. به آنها به چشم اموال نگاه مي کردند و آنها را چون باغچه هاي باير نگه مي داشتند اما خوشبختانه هميشه باد بذر وحشي را با خود مي آورد.

آنچه زنان مي نوشتند غير مجاز بود اما رگبار کلمات از هر سو روان مي شد. زنان بايد ابزارها و فضاي مورد نياز براي خلق آثارشان را گدايي مي کردند. آرايش باعث بدگماني مي شد. ظاهر يا لباس شاد خطر آسيب ديدن يا حمله جنس مقابل را افزايش مي داد.

دختران و زناني که شديدا محدود شده بودند و تحت سلطه بودند و صدايشان خفه شده بود خوب خوانده مي شدند و به آن دسته از زناني که موفق مي شدند لحظاتي چند از زندگي شان را فارغ از قيد و بند بگذرانند برچسب "بد" زده مي شد.

بنابراين من هم مثل بسياري از زنان قبل و بعد از خود همچون مخلوق غير عادي زندگي مي کردم. من هم مانند دوستان و اقوام شق و رق، پيراهن برتن و کلاه بر سر به کليسا مي رفتم اما گاهي دم بلندم از حاشيه دامنم بيرون مي زد!»

زنان با گرگها مي دوند - دكتر كلارا پينكولا استس