ترمه را که پيش مامان بردم ديدم باز سگرمه هايش تو هم است.

- داري دروغ مي گي. هر روز، هر روز که خريد نمي رن. يه جايي مي ري که نمي خواي به من بگي.

- اگه فکر مي کني نمي خوام بگم واسه چي پرس و جو مي کني؟

- آخه واسه چي نبايد به من بگي؟

- خودت چي فکر مي کني؟

- چون مي دوني با رفتنت مخالفم. چون مي دونم اين کارها بي فايده است. آب در هاون کوبيدنه.

جوابش را ندادم. حوصله ي جر و بحث دوباره نداشتم. آدم با همه کس مي تواند بحث کند و قانعش کند يا لااقل بعد از اتمام بحث احساس خسران نکند الا با پدر و مادرش. آنها اغلب اوقات وقتي دليلي ندارند يادشان مي افتد که چند پيرهن بيشتر پاره کرده اند يا به جاي ديدن مو غرق ديدن پيچشش هستند. وقتي داشتم کفش به پا مي کردم يک کيسه به من داد. توي كيسه چيزي كتابچه‌مانند بود.

- حرف بزنم که فکر مي کني چون نمي خوام ترمه رو نگه دارم دارم رايت رو مي زنم. اين تقويم، خاطرات خودته. بخونش. يه چيزايي هست که بايد يادت بياد. اگه مي گم نري براي اينه که نمي خوام ببينم نااميد مي شي.

کيسه را از دستش گرفتم و از خانه بيرون زدم. به ستاد که رسيدم آقاي امامي جلوي در ايستاده بود و به گرمي از من استقبال کرد. مقاله را از دستم گرفت و خواند و گفت مي دهد تکثير شود که بين مردم پخش کنند. گفت که بروم بالا خودم بنشينم کنار دست مسئول سايت و مقاله را توي سايت با عکسهاي انتخابي خودم بگذارم.

بالا که آمدم خانم آذري مسئول سايت نيامده بود. آمدم توي همين اتاق کوچکي که الان نشسته ام. چند زن روي موکت نشسته اند و دارند روسري و شال مي دوزند و دو نفر هم تند تند پارچه ها را برش مي زنند. شرط مي بندم اينها شب که بروند خانه کمرشان راست نمي شود. کار کردن با چرخ خياطي، رو زمين بد بلايي سر کمر آدم مي آورد. براي من صندلي آوردند ولي روي آن ننشستم. کنار اين خانمها روي زمين ولو شده ام و تقويم قديمي را ورق مي زنم. تقويم مربوط است به سال دوم راهنمايي‌م. مامان گوشه ي بعضي صفحه ها را تا کرده که يعني اينها را بخوان.

5دي ماه 72 شنبه

حالم خيلي خوب است. بازي را دو به صفر بردم. حريف اصلي من سارا است. سارا، اسري را سوسک مي کند و من مريم را؛ بعد من و سارا مقابل هميم. دوست دارم که هر جور شده، من نماينده ي مدرسه در بازيها باشم ولي خوب اگر سارا بهتر از من باشد چه اشکالي دارد؟ مهم اين است که بتواند آبروي مدرسه را بخرد و دست پر برگردد. ولي آخ که چه کيفي دارد وقتي حسرت نماينده ي مدرسه شدن به دل اسري بماند. حاضرم سارا برنده باشد ولي اسري نه. فکر کرده هميشه مي تواند با پول پدرش همه‌ي بازيها را به هم بزند. اگر راست مي گويد سي هزار تومن بريزد توي قلک بوسني تا ببينم باز هم مي تواند با اين ولخرجيها منتخب مدرسه بشود براي بازيهاي استاني؟ دختره ي چاق سبيلو.

خاصيت گذر زمان اين است كه تا حدودي تلخي خاطرات گذشته را مي‌زدايد. به ياد مي‌آورم كه بازيها يك روز درميان، زنگ اول براي انتخاب منتخب مدرسه براي مسابقات بدمينگتن استاني برگزار مي‌شد. اسري يزدي را خوب به خاطر مي آورم. هميشه با يک تويوتاي سفيد به مدرسه مي آمد. هميشه دو مرد قد بلند هيکلي او را تا دم در مدرسه همراهي مي کردند. زنگهاي تفريح هم هميشه ناظم مدرسه، خانم زينالي دوش به دوش، دنبالش بود. حتي دستشويي که مي رفت، ناظم پشت در مي ايستاد تا شاهزاده خانم اجابت مزاجشان تمام شود و تشريف بياورند. يکي از افتخارآفرين ترين کارها اين بود که وقتي اسري از توالت بيرون مي آمد مي رفتيم و به او مي گفتيم "خسته نباشي اسري جان" و پوزخند مي‌زديم.

اسري هميشه يک ربع زودتر از بچه هاي ديگر از مدرسه مي رفت و ديرتر از همه، وقتي تمام شاگردها سر کلاس بودند به مدرسه مي آمد و هميشه هم نمره ي انضباطش بيست بود. قانون منفي خوردن، براي سر صف دير رسيدن، قانوني بود که فقط براي ما اعتبار داشت. قوانين بسيار ديگري هم بودند که توسط اسري يزدي زير پا گذاشته مي شد.

ماجراي قلک بوسني هم بر مي گشت به روزي در آذر ماه سال قبلش. يكي از روزهاي آذر هفتاد و يک سالگرد تصويب يک قطعنامه اي، چيزي عليه عراق بود. انگار سازمان ملل عراق را محكوم كرده بود يا چيزي شبيه اين. در مورد آن رويداد و جنگ ايران و عراق كلي روزنامه ديواري درست كرديم ولي الان چيز دقيقي به خاطر نمي‌آورم.

مدرسه ي ما در آن روز خاص مي خواست کمکهاي نقدي بچه ها به بوسني که در حال جنگ با صربها بود را ارسال کند. قرار بر اين شد که مسابقه برگزار شود و هر کلاسي که مبلغ بيشتري جمع کرد براي اردو از طرف مدرسه به مشهد برود.

همه‌ي بچه ها پول قلکهايشان را جمع کرده بودند. هر کلاس بين چهار هزار تا پنج هزار تومن جمع کرده بود.

آخ که چه کارهايي که نمي کرديم تا پول روي پول بگذاريم، براي اين کلاسمان اول شود. ما پول ساندويچهايمان را هر روز توي قلک مي انداختيم و وقت ناهار که مي شد با حسرت جلوي بوفه پهن مي شديم. بعضي روزها با پول خردهاي ته کيفمان يک نان باگت از بوفه مي گرفتيم و به مسئول بوفه مي گفتيم توي آن سس بزند و نان و سس مي خورديم. بعضي روزها هم مسئول بوفه دلش برايمان مي سوخت و ته ديگ ماکاروني بهمان مي داد يا ساندويچ نان و پنير و سبزي درست مي کرد و مجاني بين ما تقسيم مي کرد.

با فداکاريهاي بچه ها، کلاس ما از همه جلوتر بود. هر روز زنگهاي تفريح شعار مي‌داديم: "داريم مي‌يايم به پيشت امام رضا، رضا جون" پنج هزار و دويست تومن يا چيزي نزديک به اين جمع شده بود. اختلاف کلاسها سر بيست تومن و پنجاه تومن بود که درست در لحظه ي آخر، اسري يزدي سي هزار تومني که پدرش براي کمک به بوسني داده بود را به قلک ريخت و بازي به هم خورد و کلاس اسري با اختلاف زيادي برنده شد.

همه اعتراض کرديم که اين مسابقه بين بچه ها بوده و نه پدر بچه ها، ولي کسي به حرفمان گوش نکرد و اردوي مشهد سهم اسري و هم کلاسيهايش شد.

7 دي ماه 72 دو شنبه

اصلا باورم نمي شود. سارا بازي را به اسري باخت. نه اين که اسري خوب بازي کرده باشد، اسري همان دختر چاق دست و پا چلفتي هميشگي بود، فقط سارا همان ساراي هميشه نبود. به اين ترتيب صعود من قطعي است و لذتش هم چند برابر چون کسي که مقابل من له مي شود اسري يزدي است و نه سارا مهدوي.

9دي ماه 72 چهارشنبه

بازي را بردم ولي امروز گه ترين روز زندگيم بود. ست اول که با اختلاف هوار تا اسري را آبكش كردم. ولي کمي از ست دوم که گذشته بود، وقتي بازي هشت به سه به نفع من بود، خانم زينالي مرا به کناري کشيد و گفت مي دوني که مادر اسري مريضه؟ گفتم "آخي. اتفاقا خانم، عموي ما هم هفته ي پيش مرده و حال بابامون هيچ خوب نيست." عصباني شد و گفت "چند بار بهت گفتم که خوب نيست دختر حاضر جواب باشه؟" گفتم "خانوم يعني مي گيد کار خدا عيب و ايراد داشته که ما رو پسر خلق نکرده؟" دستم را گزيدم و گفتم "استغفر الله." زينال بلا برعکس هميشه که بالاخره خنده اش مي گرفت عصباني تر شد و سرش را کرد توي گوشم و گفت: "به نفعته که بازي رو بهش ببازي. از من گفتن بود و از تو لابد نشنيدن. صدات هم در نياد که چيزي شنيدي از من. روشن شد؟"

انگار عرق تنم يكهو يخ كرد. کوفت بگيرد اين اسري. يواشکي به خانم؛ ورزشمان گفتم. ديدم که زينالي چشم غره مي رود ولي محل ندادم. خانم ورزش گفت که تو بازي خودت را بکن و به اين کارها کار نداشته باش.

اما دست خودم نبود. تند تند گند مي زدم. هجده شانزده شده بوديم و من هنوز تمرکز نداشتم. اسري همش دو تا از من عقب بود و حالم خراب.

بالاخره کشفيدم که بايد چه کار کنم که ببرم. کفشهاي کتاني م رو در آوردم و کفشهاي شانسم را پوشيدم. اين کفش هميشه معجزه مي کند. ست دوم را هم بردم و نماينده ي مدرسه شدم. اما خوشحالي اين برد چيز زيادي طول نکشيد. سر زنگ نماز توي نماز خانه بوديم و دعاي قبل از اذان را خانم؛ ديني مي خواند که خانم انيماني مثل شمر ذي الجوشن پريد به من و زد توي صورتم و جيغ و ويغ راه انداخت که همه چيز را به مسخره گرفته اي. حتي نماز و دعا را. گفتم "خانم آخه مگه ما چي کار کرديم؟" گفت "عين علم يزيد موقع دعا خوندن لش‌ت رو مي لرزوني که چي؟ فردا مي گي مادرت بياد مدرسه." زبانم بند آمده بود. حاضر بودم بميرم ولي مادرم مدرسه نيايد. توي راهرو ديدم که خانم ديني باهاش حرف مي زند. داشت مي گفت که من اصولا زياد وول مي خورم و سر کلاس هم که بنشينم مي جنبم و قصد توهين نداشتم ولي انيماني ان پدر کوتاه آمدني نبود که نبود. از وقتي هم که آمدم خانه مانده‌ام چطور به مامان بگويم كه عصباني نشود. خدا كند باورش بشود كه اين ايماني بي شرف دنبال بهانه مي گشت و دعوا مرافه راه نيندازد.

10 دي ماه 72 پنج شنبه

تعهد گرفتند. يکشنبه بازي اول است. آن بازي را که ببرم تمام حال گرفتگي اين انيماني تخم سگ از سرم مي رود.

12 دي 72 شنبه

باورم نمي شود. باورم نمي شود. نمي خواهند مرا به بازيهاي استاني بفرستند. خانم ورزش مي گويد انيماني کثافت گفته چون تعهد دارم توي پرونده ام نمي شود نماينده ي مدرسه شوم. قرار است نفر دوم به جاي نفر اول برود يعني اسري. حالا معني کارهاي چهارشنبه ي آن مادر فولاد زره را مي فهمم. از خانم ورزش متنفرم. از خانم ديني متنفرم. از انيماني متنفرم. از اسري متنفرم. ديگر مدرسه نمي روم. ديگر مسابقه نمي دهم.

يادم مي‌آيد زماني كه كلاس اسري برنده ي سفر مشهد شد اسري و تعدادي از همكلاسيهاش زنگهاي تفريح شعار مي‌دادند: "سفر، پيش امام رضا، طلب مي‌خواد. طلب مي‌خواد." آن روز هم توي دفتر خاطراتم نوشتم: "ديگر هيچوقت براي بوسني پول جمع نمي‌كنم. ديگر به مشهد نمي روم. "

اما وقتي عصبانيتم فرو كش كرد، دفتر را به كل پاره كردم.

19 دي 72 شنبه

تمام هفته ي پيش، خودم را به مريضي زدم و مدرسه نرفتم. امروز که مدرسه رفتم فهميدم چه خبرها که نبوده. اسري، بازي يکشنبه و سه شنبه اش را با اختلاف فاحشي باخته و با فضاحت حذف شده. چهارشنبه، بچه ها شورش کردند. با سنگ شيشه‌ي دفتر را شکسته بودند و با شعار "ش. ش، شيشه شکست، " شورش آغاز شده بود. چند تا ميز را از بالا، تو حياط پرت کرده بودند و حسابي مدرسه را به هم ريخته بودند. همان زنگ اول من را دفتر خواستند و گفتند اين شورش زير سر توست. گفتند شعار بچه ها اين بوده: "اگر که مهناز مي رفت آبرومون نمي رفت." گفتند اعتراض بچه ها به خاطر محروم کردن من از مسابقات بوده. گفتم: "خدا رو شکر که من غايب بودم. مي خوايد تعهد بدم که ديگه اول نمي شم، يا تعهد بدم که اسري يزدي از اين به بعد هر جا با تقلب رفت، گند نمي زنه؟"

دو ساعت من را پشت در دفتر نگه داشتند. نزديک زنگ تفريح دوم بود که انيماني بيرون آمد و مثل سگ هار به من نگاه کرد. گفتم: "خانوم يه پيشنهاد دارم براتون. از تمام بچه ها بجز اسري يه تعهد بگيريد و بذاريد تو پرونده‌شون که ديگه کسي بجز اسري در مسابقات براي نمايندگي مدرسه ي ما نمونه. اين جوري ديگه لازم نيست اين همه ساعت از وقت کلاسها رو بگيريد و مسابقه برگزار کنيد."

گفت: "خفه مي شي يا..." گفتم: "يا چي؟ اگه دلتون خنک مي شه اين ورم رو هم بزنيد. شايد اين جوري اسري برنده بشه."

گفت: "فردا مي گي پدرت بياد مدرسه و پرونده‌ت رو بدم زير بغلش که دختر بي تربيتش رو ببره ور دل خودش ببينم کجاي دنيا رو مي گيري."

خانه که آمدم همه چيز را به بابا گفتم. از مسابقه تا نماز خانه تا امروز را. بابا گفت "خيلي دلشون بخواد که تو، تو مدرسشون باشي. اگر التماس هم کنند ديگه نمي ذارم تو مدرسشون بموني." گفتم که دوستهاي من همه تو همين مدرسه اند. مي خوام همين جا بمونم. به خاطر تموم بچه هايي كه به خاطر من تعهد رفته لاي پروندشون، بايد همين جا بمونم.

20 دي 72 يکشنبه

امروز بابا با توپ پر آمد مدرسه. از در که رفتيم تو گفت "کدوم معلوم الحالي بوده که زده تو صورت دختر من؟" رفت جلوي زينالي به هواي اين که مديره و گفت "ازت شکايت مي کنم، به روز سياه مي شونمت. اگه از روز اول اومده بود به من گفته بود که چه غلطي کرديد بهتون حالي مي کردم که دنيا دست کيه." زينالي بابا را آرام کرد و من را از دفتر بيرون کردند. بالاخره زينالي بيرون آمد و به من گفت بروم سر کلاس. حالا من مي دانم و اين مدرسه ي خراب شده. يک مدرسه بسازم که ده تا مدرسه از کنارش در بيايد.

تصميم گرفته ام يک کارناوال حسابي راه بيندازم تا بفهمند رهبري شورش يعني چه. اولين اقدام، شعار نوشتن توي دستشويي هاست. اولين شعار هم اين است: "اسري جان، ما را ببخش که براي كاري که تخصص بلا انکار توست بعضي وقتها از اين مکان استفاده مي کنيم."

باقي دفتر سفيد است. بعد از اين ماجراها زينالي يک بار هم من و يکي از دوستانم را با ماژيک در حال بيرون آمدن از دستشويي گرفت. فکر مي کردم يک مصيبت تازه آغاز شده ولي زينالي خيلي آرام ماژيک را توي سطل آشغال انداخت و گفت: "زود بريد سر کلاستون آتيش پاره‌ها." مدتي بود که اسري زنگهاي تفريح مي رفت دفتر مدير و ديگر زينالي همراه او نبود. بگذريم از اين كه سال بعد به بهانه ي جا نداشتن نه من را ثبت نام كردند و نه سارا را. به هر حال آن سال تا پايانش به كام مدير و اسري تلخ شد.

براي مامان متن زير را پيامک مي کنم:

"مامان، منظورت رو مي فهمم. من همون بچه ي ياغي دوران راهنمايي ام. امروز پشيمون نيستم که چرا براي بردن اسري تلاش کردم. مي دوني چرا؟ چون يه چيزي هست که تو نمي دوني. بعد از اون روز، تقريبا تمام بچه ها، بجز اون عده ي محدودي که زنگ تفريح ها ساندويچ و سانديس مهمان اسري بودند، از اسري متنفر شدند. حتي خود خانم زينالي ناظممون. ازت ممنونم که ترمه رو نگه مي داري. يه روزي ترمه هم واسه اين روزها ازت ممنون مي شه."

يکي از زنها با لبخند نگاهم مي کند.

- اصلا سابقه نداشته خانم آذري اين قدر دير بيان.

- چه اشکالي داره. من هنر خياطي ندارم ولي مي تونم که روبان ببرم، هان، نمي تونم؟ اگه يه قيچي بهم بديد تا خانم آذري بيان کمکتون مي کنم.

نشسته ام و دارم قيچي مي زنم و مدام با خودم فکر مي کنم زماني که ترمه به مدرسه برود چه مي شود؟ خانم آذري خيلي دير كرده. دلم بدجور شور مي‌زند.