دخترم خنده كنان سر خوش و مست

آرزوي بند و زندان دارد

بازي اي بين من و دخترم است

دست من ميله و بند

و اسارت آغوش

راه آزادي او بوسه بود

غم ته ذهن و دلم موج زند

كاش هيچوقت نفهمي كودك

كه چه اندازه مخوف است زندان

كاش هيچ وقت نفهمي بوسه

توي زندان به لگد مي گويند

دخترم برگ گلم، عشقك من

آرزويم اين است

مردك زندانبان

توي آغوش زني بچه شود

و زني بي پروا

بوسه ها بر سر و دست و لب او هديه كند

او اگر مي فهميد

بازي بوسه و عشق

چه صفايي دارد

بي يقين شلاقش

پيكرش مي سوزاند

دست او مي لرزيد

و به خاك مي افتاد

دل من غمگين است

بهر آن زندانبان

بهر آن زنداني

چند وقتي است مدام

ناله هاي مردان

گريه ي دخترها

توي گوشم جاري است

جغد شوم نفرت

جاي قمري به جهان خنده كند

و دگر زنداني

بازي اي بين من و خنده ي مستانه ي تو

دخترم نيست، نبايد باشد...