پرده اول (معرفي به سردبير)

«دوست داري تو روزنامه استخدام بشي؟ دو ماهه زير نظر دارمت، طنزي كه توي قلمت هست اين روزها نايابه، شاهكاره، اگه فرم استخدامت امضا بشه بابت اين دو ماهي هم كه مطلب نوشتي حقوق مي‌گيري.»

«خوبه. چشمات داره از شادي برق مي‌زنه، اين فرم رو بگير و پر كن.»

«يه لحظه صبر كن.»

«در رو ببند. يه چيز رو مي‌دوني؟ تو خيلي زيبايي و اين زيبايي اگه بخواي اينجا كار كني برات دردسر ساز مي‌شه.»

«منظورم اينه كه به زودي مي‌فهمي كه جو اينجا قابل تحمل نيست. اسم اينجا يك مكان فرهنگيه، اما تنها چيزي كه توش پيدا نمي‌شه فرهنگه. اينجا پشت سرت حرفايي مي زنن كه اگه بشنوي از تعجب خشكت مي‌زنه.»

«قرار ما شنبه ساعت 5 اما نگو كه با من قرار ملاقات داري. خودم مي‌يام بيرون و صدات مي‌كنم داخل.»

«به خاطر همون حرفا ديگه، اگه فكر كنن كه من پشت توام برام حرف در مي‌يارن، من سطح قلمت رو توي فرم استخدامت الف تعيين مي‌كنم، مي‌دونم بچه‌ي بالاشهري و پول اينجا اصلا به چشمت نمي‌ياد اما خيلي‌ها اينجان كه چند ساله كار مي‌كنند و سطح قلمشون رو ب هم ننوشتم، نمي‌خوام برام حرف درست كنند كه چون اين دختره خوشگله و اينا... مي‌فهمي كه چي مي‌گم؟»

پرده‌ي دوم (شروع كار)

((مي شه بگيد رمز موفقيتتون چيه كه سردبير شعرهاتون گر و گر داره تو روزنامه چاپ مي‌كنه؟))

((فكر نمي كردم از انتقاد خوشتون نياد. كاملا معلومه كه شعرهاتون شعاره. شما از فقر مي نويسيد اما تابلوست كه از فقر هيچي نمي دونيد. من به هر كس كه شعر رو دادم خوند، گفت معلومه كار يه بچه پولدار بالا شهريه كه تا حالا دست به سياه و سفيد هم نزده.))

«باز دست مريزاد به اين كه يه بچه پولدار بالا شهريه و از اختلاف طبقاتي‌اي كه توي اين جامعه‌ي لعنتي هست مي‌نويسه و مثل حضرت والا كه از جنوب شهريد و طعم فقر رو هم مي‌دوني به كسي كه اختلاف طبقاتي رو محكوم مي كنه لاطائلات تحويل نمي‌ده.»

«بيا تو اتاقم باهات كار دارم.»

«مي دونم كه دختر مقيدي هستي. هيچ شكي به خودت راه نده كه دختري به خوشگلي تو بايد به هر مردي مشكوك بشه اما من چيزي ازت نمي خوام فقط...فقط از روزي كه ديدمت بدجور به هم ريختم. شك ندارم شخصيت رويا توي رمان "امتداد جاده" خودتي. شايد تو بتوني به من كمك كني.»

«چيه؟ چرا معذبي؟ مي‌خواي سيگارم رو خاموش كنم؟»

«من مي‌تونم شرط ببندم يه نويسنده فقط وقتي مي تونه يه چيز رو خوب در بياره كه خودش تجربه اش كرده باشه و رمان تو هم شاهكاره.»

«‌زن من پونه مثل تو يه بچه پولدار بود كه مثلا عاشق شد و با من ازدواج كرد. اما مث تو عاشق نموند. الان چون من آدم پولداري نيستم چشم ديدن من رو نداره. مي خوام تو رو بيشتر بشناسم. ببينم عرفان چي كار كرده كه تو هنوز بعد سه سال عاشقشي.  مي‌خوام عين عرفانت بشم.»

« ازت مي‌خوام كمكم كني اين فكر لعنتي از تو مخم بره. من مدام به خودكشي فكر مي كنم. من مي خوام دوباره پونه‌م رو پيدا كنم. تو اگه بخواي مي‌توني حس با پونه‌ بودن رو دوباره بهم بدي! من چيز زيادي نمي‌خوام. پونه حتي نوشته‌هاي من رو نمي‌خونه. مي دوني يه "جالب بود" گفتن تو مي‌تونه به اندازه‌ي اين كه نوشته‌م تو تموم روزنامه‌ها چاپ بشه به من لذت بده؟»

«هميشه عجله داري، باشه برو فقط، يه كتاب خوب بهم معرفي كن، يه كتاب كه تازه خوندي.»

«فرانك؟ نتونستم بهت نگم، مواظب خودت باش.»

پرده سوم (ترديد)

‌‌‌‍[[همون احساس گه لعنتي. چه مرگشه اين مرتيكه؟ نه بابا، يارو زن داره، بچه داره، زنداني سياسي بوده، شدي مثل دوريان گري، فكر مي‌كني تمام ذكور عالم خاطرخواهتن. مرده شور اين جامعه‌ي لعنتي رو ببره كه آدم به هيچ كس نمي‌تونه اعتماد كنه، براي محكم كاري اونجا نمي‌رم. نوشته‌هام رو فكس مي‌كنم براشون.]]

*

[[لعنتي، از اول فهميده بودم كه يوسفي تو نخم رفته، كوتاه بيا هم نيست، مي‌رم و بهش حالي مي‌كنم شوهر دارم، اما جوادي چي؟ هنوز حس بدي دارم بهش، از يك طرف خودم رو بابت اين حس سرزنش مي‌كنم و مدام مقالات و كتابهاش رو مي‌خونم و از تعجب شاخ در مي‌يارم، از طرف ديگه حس زنانه‌ام تا به حال بهم دروغ نگفته، گه به گور دنياي لعنتي قهوه و سيگاري.]]

*

[[مي‌شه همين جا امرتون رو بفرماييد؟ شوهرم بيرون منتظره، جاي پارك گير نياورده.]]

[[نه مسئله اين حرفها نيست آقاي جوادي، به آقاي يوسفي گفتم راه خيلي دوره و منم گرفتارم، من انتظار داشتم تازه شما آقاي يوسفي رو راضي كنيد كه من اين همه راه رو نيام. من كه اينجا بجز نوشته دادن كار ديگه‌اي ندارم.]]

[[زخمي اردال از؟ نه نخوندم.]]

[[بله. چشم، زود مي‌خونم و نقدش رو براتون فكس مي‌‌كنم.]]

[[چشم مي‌يارم.]]

*

[[نه! مثل اين كه شجاع شده. خودش به يوسفي گفته كارم داره. بايد چي كار كنم؟ عادي برخورد مي‌كنم، اين بهترين راهه.]]

[[مرده‌شور برده، اگه مي‌خواستي بتمرگي روزنامه بخوني، واسه چي گفتي من بيام تو اتاقت؟ مرتيكه مي‌خواد زر بزنه، تازه مي‌خواد التماسش هم بكنم كه بره رو مخم. الان حالت رو مي‌گيرم. اين كتاب لعنتي رو كجا گذاشتم؟]]

[[كتاب. ]]

[[اولا من فكر كردم شما بايد مطلب روزنامه‌تون رو تموم كنيد تا حرف بزنيد و نخواستم مزاحم شما بشم. كتاب درآوردم كه بخونم كه وقتم تلف نشه نه اين كه حال شما رو بگيرم. دوما مگه من و شما دوست بوده‌ايم كه شما بخوايد با من قهر كنيد كه من مجبور باشم علت قهر شما رو بپرسم؟ ما فقط دو تا همكاريم همين.‍‍]]

[[اين چه سواليه آقاي جوادي؟ اگه فكر مي‌كردم به من منظوري داريد كه  اين ميز رو تو سرتون خرد كرده بودم.‍‍]]

[[آره باهاتون راحت نيستم، براي اين كه دفعه‌ي پيش شما  من رو به اسم كوچيك صدا زديد و تو حرف زدن با من از جملاتي استفاده كرديد كه اگر قرار بود حرفهاتون رو به عرفان بگم نمي‌تونستم.‍‍]]

[[خوب نه. من تمام كارهاي روزمره رو براي عرفان توضيح نمي‌دم اما دوست ندارم چيزي بشنوم كه نتونم براي عرفان توضيحش بدم.‍‍]]

[["دوست دارم با تو رابطه داشته باشم، دوست دارم با تو و عشقت بيشتر آشنا بشم؟" مرتيكه كثافت. بازم خودت رو گول بزن كه منظوري نداره فرانك خانوم. ديگه مي‌خواي چي كار كنه؟ جلوت عربي برقصه؟‍‍]]

[[اتفاقا عرفان هم دوست داره با شما آشنا بشه. جمعه‌ي اين هفته به اتفاق خانوم تشريف بياريد منزل ما.‍‍]]

[[من متوجه نمي‌شم واسه چي بايد از شوهر من بترسيد؟ مگه كار خلاف شرع مي‌كنيد؟ شوهر من خيلي هم روشنفكره. تمام همكاران و دوستان من، دوستان عرفان هم هستن. باعث افتخارشه كه سردبير روزنامه به اتفاق خانمش افتخار بده و بياد منزل ما.‍‍]]

[[خوب پنج شنبه با من و عرفان بيايد كوه كه خانومتون هم ناراحت نشن.‍‍]]

[[من تمام مطالبم رو آوردم، واسه چي بايد فردا اين همه راه رو بيام؟‍‍]]

[[آقاي يوسفي كه زنگ زدند گفتند بيام از حسابداري حقوقم رو بگيرم.‍‍]]

[[ اين لعنتيا فرهنگي و غير فرهنگيشون با هم فرق نداره. عين هجي جون حرف مي‌زنه ان‌پدر.‍‍]]

[[عصباني نيستم، چشم، فردا مي‌يام.‍‍]]

پرده‌ي چهارم (تصميم عاشقانه يا عاقلانه؟)

«سلام خانم خانمها. از قصد به يوسفي برگه‌ي حقوقت رو ندادم كه مجبور بشي بياي از خودم بگيري. نمي دوني از ديدن تو چقدر خوشحال مي‌شم. من دوسِت دارم مي فهمي؟ دوسِت دارم.»

 «چيه چرا باز داغ كردي؟»

«تو همش همه چيز رو به منظور مي‌گيري. تقصيري هم نداري. بيا برگه حقوقت رو بگير لااقل.»

«من چند سال خارج بودم. آدم راحتيم كلا. مث اونا فكر مي‌كنم. به نظر تو اشكالي داره وقتي من از تو و عقايدت خوشم مي‌ياد، اين رو به جاي ايروني بازي با يه جمله‌ي ساده‌تر بگم؟»

«خيلي خوب بابا؛ آي اَپريشي‌اِيت يو.»

«اصن، بذار باهات روراست باشم، به نظر من يه فروغ فرخزاد ديگه جلوي من نشسته.»

«لطف كه دارم اما تعارفي و الكي نيست. يه نگاهي به اين نامه‌ها بنداز، چهار ماهه داري اينجا كار مي‌كني از من كه 4 ساله اينجام برات بيشتر نامه اومده. در مورد مطلب «ارسال الحكم و باقي قضايا»ت توي ايران و شرق غوغا راه انداختن. اگه يه كم عاقل باشي مي‌توني يه فوق ستاره تو دنياي نوشتن بشي، تو فقط يه جاده صاف‌كن لازم داري. من مي‌خوام پله‌ي ترقي تو باشم، به شرطي كه بذاري. مگه عاشق نوشتن نيستي؟ كافيه يه خورده با من كنار بياي!»

«منظوري ندارم كه، باز داغ كردي، ولي عيب نداره، اخمت رو دوست دارم، وقتي عصباني مي‌شي جذاب‌تر مي‌شي. يه بار بذار با دوستات كه بيرون مي‌ري باهات بيام. دارم يه رمان مي‌نويسم كه شخصيت زنش مثل توست. بذار باهات باشم كه بيشتر بشناسمت.»

«تو چي فكر مي‌كني؟ فكر كردي كي هستي؟ عرفان، عرفان، عرفان، عرفان مي‌دونه كه بجز اون براي تو هيچ مرد ديگه‌اي وجود نداره كه بدونه، ناراحت نمي‌شه كه من بيام تو جمع دوستاتون كه نشه، اگه من بخوام با تو بدون حضور عرفان آشنا بشم بايد كيو ببينم؟ فكر مي‌كني واقعا اگه دنبال چيزايي از اون دست كه تو مغز پوكت مي‌گذره باشم، اين همه لازمه وقت صرف كنم براي تو؟ با بيست هزار تومن مي‌تونم يه زن رو بخرم.»

«صبر كن، خوب فكرات رو بكن. آخر ماهه، اين ماه هم سطح قلت رو الف مي‌زنم. منتظر تصميمت هستم.»

پرده‌ي پنجم (حسابداري)

ماه: چهارم

سطح قلم: الف

تعداد مقاله: 12

سانتي متر مربع: 1800

ميزان دريافتي: 144000 تومان

 

ماه: پنجم

سطح قلم: ب

تعداد مقاله: 10

سانتي متر مربع: 1440

ميزان دريافتي: 72000 تومان

 

ماه: ششم

سطح قلم: ج

تعداد مقاله: 2

سانتي متر مربع: 240

ميزان دريافتي: 7200 تومان

 

ماه: هفتم

سطح قلم: ج

تعداد مقاله: صفر

سانتي متر مربع: صفر

ميزان دريافتي: صفر

 

پرده‌ي ششم (استعفا)

آخرين مقاله‌اي كه هرگز چاپ نشد و نمي‌شود:

«مي خواهم حرفهايي بزنم كه زدنش جرات مي خواهد و شنيدنش غيرت. فكر مي كنم كاري عبث مي كنم، چون اين حرفها به گوش هيچ كس نمي رسد، چون يحتمل خواننده ي اين نامه مرد است و اگر تعصبش هم گل نكند شرم مي كند كه آن را در جايي چاپ كند.

مي خواهم از احساسي كه هر زني تجربه اش كرده صحبت كنم:

احساس تلخ ملنا بودن،

توي تاكسي و اتوبوس نگاه هرزه‌ي مردها روي تنم،...

با اين همه رو به دنياي مردانه‌تان فرياد مي‌كشم: آهاي! اين را بفهم، من ملنا نيستم.»

استعفا

پرده‌ي هفتم (نشر دنياي مدرن)

«رمانتون شاهكاره. حتما چاپش مي‌كنيم، منتها به شرطي كه افتخار بديد و به عنوان ويراستار سه روز در هفته وقتتون رو به اين نشر اختصاص بديد. »