من و ديدار مولانا
سلام دوستان عزيزم.
ميدونم كه خيلي وقته صاحب «وبلاگ ببايد ستايش نمود عشق را» مثل سابق به وبلاگهاتون سر نميزنه و مطالبتون رو زير و رو نميكنه، ولي باور كنيد اين سر نزدنها فقط و فقط از گرفتاريه.
امروز مطلبي رو توي وبلاگ غريبه خوندم كه باعث شد خاطرهاي رو كه مدتهاست دلم ميخواد براتون بازگو كنم به ياد بيارم و اين بار ديگه واقعا بنويسمش.
چهار پنج سال پيش، ما در سه راه دهكدهي فرديس سكونت داشتيم. من از دانشگاه به مدد يك تاكسي كه رانندهاش پيرمردي مو سفيد بود به خانه ميآمدم و در جادهي مارليك گفتم:
« سر فرديس پياده ميشم.»
سر فرديس كه رسيديم راننده نگه نداشت و وارد فرديس شد، من كه فكر كردم راننده به دليل سنگين بودن گوشهاش نشنيده بلندتر گفتم:
«جناب، عرض كردم پياده ميشم.»
راننده همچنان در حالي كه به طور نامحسوسي احساس ميشد كه داره ماشين رو به سمت راست هدايت ميكنه به راه خودش ادامه ميداد. بي آنكه چيزي شبيه باشه، يا الان، يا چشم گفته باشد. چيزي نمانده بود راننده به فلكه اول برسد. گفتم:
«جناب، مثل اين كه متوجه نشديد، من سه راه فرديس پياده ميشدم.»
راننده گفت: «خيلي خوب خانم. يه ريز حرف ميزنه. صد دفعه گفتي شنيدم ديگه. كر كه نيستم. مشكل شما زنا اينه كه فكر ميكنيد گاز ماشين هم مث گاز خونه است كه هر وقت خواستي ببنديش. خوب بايد برم سمت راست تا بتونم وايسم.»
راننده فلكه اول را هم رد كرده بود كه موفق شد نگه دارد. از ماشين كه پياده شدم از شيشهي جلو كرايه رو كه ميدادم گفتم:
« مشكل ما زنا اينه كه فكر ميكنيم تمام مردايي كه پشت فرمون ميشينن رانندگي بلدن واسه همين وقتي از مارليك تا فلكه اول طول ميكشه بتونن ماشين رو نگه دارن فكر ميكنيم حكما گوششون سنگينه و نشنيدن.»
اين را گفتم و منتظر جواب راننده نشدم و پياده به سمت سه راه فرديس به راه افتادم تا سوار ماشينهاي دهكده شوم. خوب يادم هست كه اسباب و اثاثيهي زيادي هم همراه داشتم.
من كه اساسا به ندرت عصباني ميشوم يا اگر هم عصباني شوم سعي ميكنم اشتباه طرف را طوري جواب دهم كه اهانتي نكرده باشم، به فلكه اول نرسيده دچار عذاب وجدان شدم.
اگر قول دهيد آن قدر تعجب نكنيد كه دو شاخ روي سرتان سبز شود و من شرمندهي شما و شاخهايتان شوم، يك اعتراف پيشتان ميكنم كه من خيلي از اوقات با خودم وارد يك گفتگوي دو نفره ميشوم:
- حالا ميمردي به پيرمرده چيزي نميگفتي،چي ميشد ميذاشتي تا شب با تيكهاي كه بهت انداخته خوش باشه؟
- اِ نه بابا، رودل ميكرد. نديدي چقدر بي ادب بود؟ نديدي گفت فكر مي كني گاز ماشين، گاز خونهاست؟
- خوب حالا كه چي؟ ذهنيت اجتماعي اون اين رو ايجاب ميكرد. تو ميتونستي فكر كني لابد خسته است يا قبل از تو يه زن كرايهشو نداده يا اذيتش كرده و اون داره سر تو خالي ميكنه يا اگر ميخواستي بهش حالي كني كه كار بدي كرده، مودبانه بهش ميگفتي كه اين طرز حرف زدن شما صحيح نيست، من قصد توهين به شما رو نداشتم فقط فكر كردم نشنيديد كه اين همه مسافت از جايي كه من گفتم ميخوام پياده بشم دور شديد.
- حالا اين قدر گير نده. هيچ كس هميشه نميتونه عصبانيتش رو كنترل كنه.
- مگه تو قرار نبود مثل مولانا عمل كني. مگه قرار نبود هميشه اين جلمهشو يادت باشه كه «هرآنچه خواهي به من گوي، كه اگر هزار هم گويي يك نشنوي.»
- اي بابا، مولانا هم اگر توي اين ترافيك و اين دود و بوق بود كم ميآورد.
به سه راه فرديس رسيده بودم و به سمت ماشينهاي دهكده رفتم. من سمت راست دو مرد در عقب يك تاكسي جاي گرفتم. مرد وسطي كه قيافهاش را خوب به خاطر دارم، ريش و مويي بلند داشت و تيپ اسپرتي زده بود. يك تي شرت آبي و شلوار لي. من اسمش را ميگذارم آقاي موبلند مهربان.
كمي از مسير كه طي شد، مرد سمت چپي خواست پياده شود. آقاي موبلند مهربان از راننده پرسيد: «آقا، نميشه ايشون از همون سمت چپ پياده بشن؟»
راننده با عصبانيت گفت: «از فرنگيها فقط مو بلند كردنشون رو ياد گرفته. يه ذره شعورشون رو ياد نميگيرن كه در سمت چپ جاي بياده شدن نيست، يه ذره نميفهمن كه اين كار خطرناكه.»
ما پياده شديم. اتفاقا جايي كه نگه داشته بود پر از گل بود و راننده سر من داد كشيد: «هر جي گل بود با خودت آوردي تو.»
آقاي موبلند مهربان گفت: «آقا، من بي شعور نيستم. يعني اميدوارم كه نباشم. اگر گفتم از در سمت چپ پياده بشن به اين خاطر بود كه ميدونستم اينجا گله.»
«گله كه گله. من بذارم از در سمت چپ پياده شيد كه نخواي يه ذره آق دايي رو جابهجا كني؟ اون وقت يه موتوري بياد بزنه به در، تو بري و من بمونم و تمون زهرا خانوم.»
- آقاي عزيز، شما ميتونستيد با لحن بهتر و بدون توهين به من بگيد كه نميشه از در سمت چپ پياده بشم. مثلا چه اشكالي داشت به جاي اين كه به من بگيد بي شعور و نفهم بگيد: پياده شدن از در سمت چپ خطرناكه، بهتره از همون در سمت راست پياده بشيد. پياده شدن هم براي من كاري نداشت، فقط نميخواستم اين خانوم اذيت بشن.»
- آقا همه كه مثل شما خوش گل و خوش تيپ نيستن كه تا يه خانوم خوشگل ميبينن برن تو كفش كه بخوان دلبري كنن و لفظ قلم حرف بزنن. اگه دعوا داري ماشين رو بزنم كنار دست به يقه شيم ببينيم كي چند مرده حلاجه اگرم نه، اين قدر زر نزن و فكت رو ببند.»
رگهاي گردن راننده بيرون زده بود و صورتش حسابي قرمز شده بود. آقاي موبلند مهربان سري تكان داد و گفت: «آقا اين همه عصبانيت براي هيچ و پوچ؟ شما اگه به فكر احترام گذاشتن به من و شان بنده نيستيد لااقل به فكر خودتون باشيد. شما با اين رفتارهاتون به چهل سالگي نرسيده سكته ميكنيد.»
راننده كه بدجور داغان شده بود در حالي كه به سر و صورت خودش ميكوفت و خودش را مثل ديوانهها ميزد داد زد:
«چي رو ميخواي ثابت كني؟ آره من بي شعورم. آره من نفهمم. آره من گاوم، تو صداتوببر. خفه شو...»
آقاي موبلند مهربان مرتب ميگفت: «باشه، باشه، من معذرت ميخوام.»
به سه راه دهكده رسيده بوديم. من گفتم كه پياده ميشم. راننده به آقاي موبلند مهربان گفت: «تو هم پياده شو برو پي كارت، كرايه هم نميخواد بدي، خوش ندارم ببينمت.»
آقاي موبلند مهربان كرايهاش را داد و با من پياده شد. فكر كردم مقصد او هم با من يكي بوده يا نهايتا چند كوچه پايينتر است.
او فقط يك نگاه به من كرد و پياده به سمت دهكده به راه افتاد. من مسيري كه او در پيش گرفته بود را نگاه ميكردم و منتظر بودم به يكي از كوچهها بپيچد. كمي كه گذشت، ديدم نه، به راستي دارد تا خود دهكده پياده ميرود، ديگر منتظر بودم صاعقهاي بزند يا بادي بيايد و او غيب شود، انگار او مولانا بود كه از آن دنيا آمده بود كه به من بگويد، توي عصر حاضر هم اگر مولانا باشي ميتواني هزار بشنوي و يك هم نگويي...
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: