مرا ببخش...
_______________________________________________________________
مرا ببخش.
مرا ببخش كه تو را به اين دنياي لعنتي دعوت كردم.
اينجا در سرزمين تو رسم است كه كودكان دنيا ميآيند تا در آينده عصاي دست پدر و مادرشان باشند، اينجا رسم است كه بايد به پاس زحمتهايي كه پدر و مادرت برايت كشيدهاند وقتي بزرگ شدي آنها را سپاس گويي ولي من هيچ يك از اين كارها را از تو نميخواهم.
من به تو بيشتر از اينها مديونم. تو رنج زيستن در اين دنياي كثافت را فقط به خاطر هوس من و پدرت تحمل ميكني و تمام اميدم به اين است كه آنقدر دوستت باشم و آن قدر عشق به پايت بريزم كه وقتي بزرگ شدي، هر وقت كه كسي در اين جهان پيدا شد كه دلت را شكست به خودت بگويي تحمل اين جهان لعنتي به بودن با مادرم ميارزيد.
ستايش كوچكم، تمام كابوسم اين است كه روزي من، مادرت دلت را بشكنم. روزي بيايد كه در حالي كه دنيا را به خاطر افتادن دوربين صورتت توي درياي مواج تار ميبيني، دلنوشتهاي روي وبلاگ شخصيات بنويسي كه هر چه در آن است به دلت ختم شود، دلي كه مادرت آن را شكسته است، همچون تمام انسانهاي روي كرهي زمين.
تمام ترسم از اين است كه روزي به دوست داشتن من شك كني و واي بر من اگر اين شك جزو تفكيك ناپذير وجودت شود!
ستايش بزرگم، ستايش مهربانم، هر بار كه دعوايت ميكنم كه سمت گاز نرو، يا روي شيشهي ميز نايست، يا به ليوان چاي دست نزن، يا به سمت شومينه ندو، يا آبنبات را درسته توي دهانت نگذار يا هزار ارد و فرمايش ديگر، ترس تمام وجودم را ميگيرد.
ميترسم، ميفهمي؟ ميترسم. ميترسم كه آن قدر به تو بكن نكن بگويم، كه آن والد لعنتي توي ناخودآگاهم شكل بگيرد و روزي به خاطر خودم و نه به خاطر تو، تو را دعوا كنم. ميترسم كه جاي معشوقت، جاي عاشقت، والدت باشم. ميترسم. ميترسم. ميترسم، ميترسم، ميترسم.
آخر ميداني؟ ناخودآگاه يك چيز لعنتي قدرتمند است. يك چيزي كه تو هر چقدر خودت را بكشي كه عنان وجودت را از دست او بيرون بكشي باز هم گاهي افسارت را به دست ميگيرد. مثلا وقتي خانهي خودت طبقهي چهارم باشد، ناخودآگاه توي آسانسور جايي ديگر هم كه باشي به جاي طبقهي پنجم، دگمهي چهار را فشار ميدهي، چون اين جور عادت كردهاي. باورت نميشود حتي طبقهي اول كه هستي و كليد چهار را اشتباها فشار دادهاي، به خودت ميگويي كه حواسم باشد كه پياده نشوم، ولي باز پياده ميشوي و زنگ در همسايه را ميزني!
ميترسم كه روزي تو و هدفهايت را مسخره كنم و فكر كني بودن در اين دنياي لعنتي به هيچ نميارزد، دنيايي كه بودن تو، هدف تو، زندگي تو حتي توسط نزديكترين فرد زندگيات درك نميشود!
دلم ميخواهد توي وبلاگ زندگي كنم. دلم نميخواهد جايي بجز دنياي نوشتن باشم. اينجا همه چيز خودآگاه است. هيچ وقت خشمگين نميشوم يا اگر خشمگين شوم در خشم حرفي نميزنم.
اگر به ناخودآگاهم هم اجازهي جولان دهم، خودآگاه است. ميگذارم شعر بگويد، ميگذارم گله كند، ميگذارم به اين دنياي لعنتي كثافت فحش دهد. ميفهمي هر غلطي كه بگذارم ناخودآگاهم انجام دهد آگاهانه است.
ستايشم. ستايشم، ستايشم. اگر روزي قلبت را شكستم، بدان كه دوستت دارم. بيشتر از تمام كائنات، بدان كه اين والد شدن، كار اين ناخودآگاه لعنتي است، بدان كه من هميشه مديون توام. مديون تو كه به دعوت من، پا به اين جهان لعنتي گذاشتي...
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: