گر ز تو مي نالم

ساز ناساز ادب،

آسمان را آبي

و سبك تر خواهم

اين همه دود گلان را افسوس

منهدم مي‌سازد

من درختم اما

ارغواني كه دلش داده به عشق

و ز دود و غم و اندوه زمان

غنچه‌ها مي سازد

منتقد چاقويت

به خراش تن اين كهنه درخت خدمت گير

تا تواني آزار

هديه بر جان و تنم كن، نهراس

من ز هر آزاري

داستاني، شعري

بهر خود خواهم ساخت

و بدينسان چه نشاني ز تو و من به جهان خواهد ماند!

منتقد راحت باش

آجرت را بنداز

خانه اي خواهم ساخت

به شكوه قصري

و چه بسيار بلند

كه به اندوه زمان خنده زند...

مدتهاست كه قضاياي نقد سازنده و علل انتقاد ستيزي فكر من را به خود مشغول ساخته است، مدام نظرهاي پستهاي پيشينم را زير و رو مي‌كردم و مي‌انديشيدم. فكر مي كردم بايد علل بيشتري پيدا كنم تا علت اين كه اغلب افراد انتقاد پذير نيستند مشخص شود، تا شايد با پيدا كردن منشا درد، راه درمان نيز شناخته شود، متاسفانه در تحقيق و انديشيدن‌هاي بسيار به اين پي بردم كه انتقاد ناپذير بودن انسان، بسيار ريشه‌اي‌تر از آن است كه بشود آن را از ميان برداشت، توجه داريد كه خداوند در روز عزل از روح خودش در انسان دميد، مشكل اين است كه خداوند انتقاد پذير نبود! به ياد داريد كه شيطان را به خاطر يك انتقاد كوچك كه به خدا گفت اين آدمي كه خلق كرده است لياقت سجده كردن ندارد و اين آدم در زمين فساد خواهد كرد و خونها خواهد ريخت، از درگاه خود راند؟ با آنكه خداوند مي دانست شيطان درست مي‌گويد با همين انتقاد كوچك چند هزار سال عبادت او را فراموش كرد و او را براي هميشه ترد كرد! اين است كه انتقاد ستيزي ما آدمها به روز عزل بر مي‌گردد!

دوستان عزيزم، فكر مي‌كنم با اين شوخي با اسطوره، ريشه‌ي اصلي انتقاد ستيزي بشر مشخص شده باشد، افراد انتقاد ستيز اساسا فراموش كرده‌اند كه خدا فقط قسمتي از وجود خود را در ايشان دميده است و واقعا احساس خدايي مي‌كنند و به دليل همين غرور كاذب به خود اجازه مي‌دهند تا منتقدين را منفور و حكم شيطاني صفت بودن ايشان را امضا كنند.

اگر چه براي من به شخصه اهميتي ندارد كه با چه ادبياتي با من سخن بگويند زيرا اين گونه سخن گفتن نه سبب نااميدي و نه سبب برانگيختن خشم من خواهد شد اما در مورد اين كه چرا بعضي از انتقاد كنندگان از ادبيات صحيح در گفتمان خود استفاده نمي‌كنند و حاضر به پيروي از اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من نيستند، بسيار انديشيده‌ام. به اين نتيجه رسيدم كه اصرار من به ايشان براي استفاده از ادبيات انساني آب در هاون كوبيدن است، زيرا تا بوده همين بوده كه انتقاد كنندگان آثار هنري دو دسته بيشتر نبوده اند: بي‌سوادان منتقد و منتقدين با سواد.
منتقدان بي سواد كه تكليفشان معلوم است، با معلومات اندك، نمادها و مجازها را به اشتباه تفسير ميكنند و براي تفاسير غلطشان هم هو و جنجال راه مياندازند.
مصداق اين منتقدان در داستان زير بارز است:

شاه آگاهي نگين گران قيمتي به عنوان هديه براي شاهزاده خانمي فرستاد. شاهزاده خانم بي توجه آن را در ليوان شيري كه مي نوشيد انداخت و دستور داد لنگه ي همان نگين را مهيا كنند، آن نگين را هم در ليوان شير انداخت و به قاصد داد تا براي شاه مرجوع كند. اطرافيان شاه هو و جنجال راه انداختند كه شاهزاده خانم قصد اهانت به شما را داشته است، هم نگين اهدايي شما را در شير انداخته و پس فرستاده و هم نگيني مشابه آن به شما داده تا به شما نشان دهد ارزش نگيني كه براي او فرستاده ايد كم بوده است و خودش نظير آن نگين را داشته. شاه به حرفهاي آنهاگوش داد و لبخند زد و نگينها را از شير درآورد و دستور داد با دو نگين تاجي زيبا درست كنند و براي شاهزاده خانوم بفرستند...
شاه ميدانست كه شير نماد عشق و عرفان است و شاهزاده خانم با اين كارش به او گفته، اگر چه وجود تو براي من چون اين نگين بسيار گران قدر است ولي مايلم تو و من گوهر وجودمان را از عشق و عرفان عبور دهيم و صاف و خالص و سر بلند از آن بيرون بياييم و با هم باشيم...

منتقدان با سواد هم متاسفانه دو دسته اند، باشد كه ما همگي از دسته ي اول باشيم:
دسته ي اول: منتقدين سازنده: سعي دارند با انتقاد سازنده و نشان دادن نقاط ضعف اثر وسايل ترقي هنرمند را هر چه بيشتر فراهم كنند. اين دسته از منتقدان از ادبيات توهين آميز استفاده نمي‌كنند و حتي در اكثر مواقع از گفتن اين كه اين اثر ضعيف است چشم مي‌پوشند زيرا اصولا با ذكر نقاط ضعف اثر به طور دقيق و ذكر نكات مثبت، نيازي به گفتن اين كه اثر ضعيف است وجود ندارد، مخاطب و انتقاد شونده با مقايسه‌ي دو كفه‌ي خوبي ها و بديهاي اثر مي‌تواند از ضعف و قوت اثر خود آگاه شود.

اين دسته به راحتي اصول موضوعه‌ي پيشنهادي من را پذيرا مي‌شوند و يا شايد حتي تعداد ديگري بايد و نبايد هم بر آن بيفزايند تا با رعايت هر چه بيشتر اين بايدها و نبايدها اسباب دلخوري انتقاد شونده را هر چه كمتر فراهم آورند.

دسته ي دوم: منتقدين سودجو: اين دسته سعي دارند از نقد و انتقاد براي خود پله اي بسازند و نه براي انتقاد شونده.

اين دسته هم باز به دو دسته‌‌ي فرعي منتقدين سودجوي جسور و منتقدين سودجوي ترسو تقسيم مي‌شوند.

دسته‌ي اول كه شجاعت بيشتري دارند سعي ميكنند با بزرگنمايي خطاهاي آثار هنري هنرمندان تراز اول و بنام و فاقد ارزش دانستن آن خود را مطرح كنند و در آن صنف براي خود جايي باز كنند.

طبعا اگر هم به موفقيتهايي دست يابند اين موفقيتها موقتي خواهد بود، ممكن است من و تو اكنون به ياد داشته باشيم كسي كه نيما يوشيج را فاقد شعور شعر شناسي ميدانست كه بود ولي بايد اطمينان داشت كه دويست سال ديگر هيچ كس نامي از او به سبب ايراداتي كه به نيما وارد ميكرد به ياد نخواهد داشت ولي نسلهاي آينده همواره به نيما خواهند گفت: «من از يادت نميكاهم...»

همانطور كه امروزه غالبا ديگر كسي به ياد نميآورد هم عصران مولوي كه وي را فاقد قريحه و ذوق شعري ميدانستند چه كساني بوده اند.

دسته‌ي ديگر كه جسارت كمتري دارند در نكوهش آثار رقباي خود كه شهرت چنداني ندارند، راه افراط را در پيش ميگيرند و به هيچ وجه دور و بر نقد كوبنده از اثر كساني كه جايي در آن هنر براي خود باز كرده اند نمي گردند.

اين دسته از منتقدان براي باز كردن گره هاي شخصيتي خود به جاي نقد اثر، هر چه دم دستشان بيايد از لنگه كفش و شام شب نيم خورده و گوجه فرنگي له شده گرفته تا غزل شماره 449 حافظ و ابياتي در مذمت مخاطبين اثر و گوهرناشناس خواندن آنها و چيزهايي از اين قبيل به سمت انتقاد شونده پرتاب مي‌كنند.

بديهي است كه اين افراد در لواي حق آزادي بيان و شعارهاي فريبنده‌اي از اين قبيل بر حفظ ادبيات غير انساني خود اصرار مي‌ورزند و حرفهاي من و امثال من را نه تنها نخواهند پذيرفت بلكه از شنيدن چنين حرفهايي از شدت خشم عنان اختيار از كف خواهند داد، زيرا اساسا دغدغه‌ي آنها از نقد با دغدغه‌ي من متفاوت است.

علي اي الحال براي كمك به اين گروه تعداد اندكي از شعرهايي كه مي توانند در نقدهايشان براي توهين هر چه بيشتر استفاده كنند را به ياري حافظه‌ي نه چندان قدرتمندم در اختيارشان قرار مي‌دهم:

ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

ای که در کوی خرابات مقامی داری

پي عيش خودی ار دست به جامی داری

نام نیک ار طلبد از تو غریبی چه شود

تویی امروز در این شهر که نامی داری

اسب تازي شده مجروح به زير پالان

طوق زرين همه بر گردن خر مي بينم

در ديده ي قوم سفله پرور ديدم

خر مهره گرانبها تر است از گوهر

آه آه از دست صرافان گوهر ناشناس
هر زمان خر مهره را با در برابر می کنند!

(توجه داشته باشند كه ابيات فوق براي مذمت آثار افراد بنام مناسب است.)

ساغر ما که حریفان دگر می‌نوشند

ما تحمل نکنیم ار تو روا می‌داری

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست

عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری

تکیه برجای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی!

چه مردي و نام و نشان تو چيست

كه زاينده را بر تو بايد گريست

(توجه داشته باشند اين بيت خطاب به خانمها نبايد نگاشته شود و در مورد مرداني كه از قيود افكار مردسالاري رسته باشند هم كاربردي ندارد، چون نمي تواند خشم آنها را بر افروزد!)

زن و اژدها هر دو در خاک به

زمين پاک از اين هر دو ناپاک به

(اين بيت را هم فقط بايد براي هنرمندان زن استعمال كنند!)

اظهار تاسف و تعجب فراوان، از اداهاي روشنفكري است كه نبايد به هيچ وجه از يادشان برود.

توجه داشته باشند هنگامي كه تصميم به ترك مجادله گرفتند و به اصطلاح خودماني تر كم آوردند حتما از جمله هايي نظير: «جواب ابلهان خاموشي است.» يا «كبوتر با كبوتر، باز با باز، كند همجنس با همجنس پرواز.» استفاده كنند.

در صورتي كه اشعار فوق در مجادله‌ها كفايت نكرد، انيميشن‌هاي جديد نيروي انتظامي هم ديالوگ‌هاي جالبي نظير «اندازه‌ي كارت سوختت گاز بده» يا «تو كه موتورت بوي روغن سوخته مي‌ده ادعا نكن» و چيزهايي از اين قبيل دارد كه با استمرار در سير سيما بر تعداد بي شماري از آنها دست خواهند يافت!

پي نوشت 1: مطلب فوق تصحيح شده‌ي نظري بود كه براي آتيش پاره در وبلاگش گذاشته بودم، اگر دوست داشتيد مي توانيد به وبلاگ او هم سري بزنيد:

http://1366-1-31.blogfa.com/

پي نوشت 2: تا چهارشنبه نيستم و با چند روز تخير نظراتي كه برايم مي گذاريد را خواهم ديد.

پي نوشت3: وبگردي پيشنهادي من:

http://blognevis.wordpress.com/2008/11/26/powe/

http://karamad.blogfa.com/post-115.aspx

http://www.muhammadi357.blogsky.com/1387/07/09/post-167