نقد و بررسي فيلم ديگري كاري از مهدي رحماني
فيلم ديگري، اثري است در ژانر واقع گراي اجتماعي كه در قالب كنكاش زندگي يك زن روستايي، با بيان ظريفي، سير تحول يك پسر بچه را به تصوير مي كشد.
معصومه يك زن روستايي است كه شوهرش فوت شده است و از او پسري دوازده- سيزده ساله به نام رضا باقي مانده است. شوهر او، با شخصي به نام ابراهيم، وانتي شراكتي داشته كه بعد از فوت شوهر، محل درآمد معصومه است. در همان ابتداي فيلم متوجه مي شويم كه زن ابراهيم هم فوت شده و او عاشق معصومه است و معصومه هم به او متمايل است اما چندي كه مي گذرد، برادر شوهر سابق معصومه (عمو غلام)، به ابراهيم امر مي كند كه بايد وانت را به تهران ببرد و بفروشد. او، به بهانهي اين كه ابراهيم ميخواهد سر ما را كلاه بگذارد، رضا را با ابراهيم راهي تهران مي كند.
رضا كه از سويي متوجه علاقه ي ابراهيم به مادرش شده و از سوي ديگر از جانب عمو به او القا شده كه ابراهيم فردي كلاه بردار است، در ابتداي امر، رفتار خوبي با ابراهيم ندارد. ابراهيم گاهي از كوره در ميرود و قهر ميكند و گاهي مدارا ميكند و بالاخره در روند سفر، ميتواند علاقهي رضا را به سوي خود جلب كند.
اولين واكنش محبت آميز چشمگير رضا نسبت به ابراهيم، شكستن قفل سكوت و راهنمايي او براي خريد لوازم التحرير براي دختر شش سالهي ابراهيم است. در اين صحنه شاهد اين هستيم كه ابراهيم به علت گراني، از خريدن جامدادي براي دخترش سر باز مي زند.
در پايان، با ديدن خريد جامدادياي توسط رضا، متوجه ميشويم كه او، ابراهيم و دخترش را به عنوان خانوادهاش پذيرفته است.
با صحنههاي جزئي و ظاهرا پيش پا افتاده، به خوبي، شخصيت ابراهيم كه شخصي حمايتگر و مهربان و صادق است، درميآيد.
به هر حال در پايان سفر، وقتي ابراهيم و رضا، سرزده به روستا بر مي گردند، مي بينند مراسم عروسي معصومه و عمو غلام برگزار است. رضا از خانه فرار مي كند و ابراهيم را صدا مي زند و در همين جا، فيلم به پايان مي رسد.
همانطور كه از خلاصهي روايت پيداست، فيلم از اتفاق داستاني چنداني برخوردار نيست. در اين داستان، به جاي اين كه اتفاقات پيش برنده باشند، بيشتر، شخصيتها هستند كه سعي دارند بار دراماتيك اثر را به دوش بكشند.
در اين ميان، كارگردان اثر، به جاي كنار آمدن با اين ساختار كه لاجرم تعليق محور نيست، با نماهايي بيدليل، بر اتفاقاتي تاكيد ميكند كه نميافتند. مثلا با تاكيد بر روي صورت ميوه فروش و نگاه او به سوييچ ماشين، اين حس را القا ميكند كه قرار است ماشين ربوده شود، ولي اين اتفاق حادث نميشود. يا با تاكيد بر روي لاستيك فرسودهي وانتي كه تعداد زيادي آدم را عقبش سوار كرده، اين را به ذهن متبادر ميكند كه قرار است، لاستيك بتركد و وانت چپ شود و فاجعه به بار بيايد اما لاستيك فقط پنچر ميشود. از اين صحنههايي كه با فريب مخاطب، تعليق كاذبي ايجاد ميكنند در فيلم بسيار است. از گم شدن ظاهري رضا گرفته تا ماشين روشن كردن او. گويا كارگردان اثر، بي اندازه به اين كه به مخاطب حالي كند، قادر است به او رو دست بزند علاقمند است. از جملهي اين علاقهمنديها، كات ناگهاني بين دو صحنه است. صحنهي اول در خانهي معصومه است و ابراهيم براي او يك گوني آرد آورده است و رضا از خانه خارج ميشود و صحنهي دوم، خارجيِ ورود عمو غلام با همان نورپردازي به خانهي معصومه است.
به اين ترتيب مخاطب در وهلهي اول فكر ميكند عمو غلام با ديدن ابراهيم در خانهي معصومه شر به پا خواهد كرد، اما بعد خواهد ديد كه اساسا، اين صحنه، فرداي صحنهي قبل است.
حال كه صحبت از كارگرداني به ميان آمد، ميتوان به اين نكته اشاره كرد كه نماهاي سينمايي به حد اغناي تماشاگر حرفهاي و در حد پتانسيل محيط، در اين فيلم وجود ندارد. (منظور نماهايي است كه فيلم سينمايي را از تله فيلم مجزا ميكند و زيبايي آنها تنها بر روي پردهي عريض سينما به طور كامل قابل درك است.)
حال اگر بخواهيم براي تكميل نقد ساختارگرايانه به كنكاش تقابلهاي اصلي و فرعي بپردازيم، با توجه به خلاصهي داستان كه مطرح شد، پر واضح است كه تقابل اصلي فيلم، تقابل خودي- غيرخودي(ديگري) است. تقابلي كه ظاهرا بر اساس مناسبات بيمار جامعه رقم خورده است و در سير تحول شخصيت رضا، غير خودي(ابراهيم) به خودي تبديل ميشود و خودي (عمو غلام) به غير خودي تبديل مي گردد.
در اين بين، تقابلهاي فرعي اثر عبارتند از تقابل عشق- بي عشقي، تقابل جامعهي مردسالار- جامعهي مدرن، تقابل زن – مرد، تقابل راست- دروغ و ...
اثر، خواسته يا ناخواسته با بيان يك داستان به بيان اين تقابلها و تاثير آنها بر يكديگر پرداخته است. از تن دادن معصومه به ازدواج با عمو غلام مي توان به اين تحليل رسيد كه سنگينتر بودن كفهي مردسالاري، لاجرم به پيروزي بي عشقي بر عشق ميانجامد. عموغلام داستان، براي پيش بردن هدف خود، ناچار نمرهي بيشتر را در تقابل راست-دروغ، نثار دروغ ميكند و در يكي از داستانهاي حاشيهاي نيز بر تقابل جامعهي مردسالار- جامعهي مدرن تاكيد شده است. اين داستان حاشيهاي، داستان زن و شوهري، ساكن هتل محل اقامت ابراهيم و رضا در تهران است كه مرد، مدام زنش را كتك ميزند و دختر كوچك او به ابراهيم پناه ميآورد. در اين صحنه شاهد اين هستيم كه زني براي دلداري زن مزبور همزمان با وقتي كه ابراهيم دارد شوهر كتك زن را سرزنش ميكند به طور كلي مردها را به يك چوب ميراند. به اين ترتيب نشان داده ميشود كه اين تقابل جامعهي مردسالار- جامعهي مدرن است كه تقابل مرد- زن را رقم زده است.
اين كه زنهاي اين اثر همه به نوعي، انفعال و تن دادن به سرنوشت شوم خود را برميگزينند از طرفي تصويري شوم و تلخ، از دنياي واقعي است و از طرف ديگر ثبت گزينشي گفتمان موجود است، چرا كه به قول برنارد ديك "فيلمهايي كه تصوير زن را به عنوان يك انسان رنج ديده ي جاوداني يا يك موجود مقدس كه بايد سوء استفاده را تحمل كند تثبيت مي كنند، در راستاي تداوم گفتمان غالب مردسالار هستند."
بدين ترتيب، فيلم، جامعهاي را تصوير ميكند كه نه تنها گفتمان غالب پذيرفته شده در آن گفتمان مردسالار است، بلكه زنانش هم به اين گفتمان و ظلم تن دادهاند و اعتراضي ندارند.
به هر صورت، بايد به دست اندركاران اثر و خصوصا كارگردان كار كه ساخت اولين اثر سينمايي را در غالب ديگري، تجربه كرده است، آفرين گفت، چرا كه در فيلمهاي بي محتواي، ساري و جاري در ساختار فعلي سينما، ديگري، فيلمي صاحب انديشه است.
ارغوان اشتراني
من ارغوان اشترانی فارغ التحصیل کارشناسی ریاضی محض بی آن که خود را نویسنده بدانم به نوشتن عشق می ورزم. فعالیتهایی که به طور رسمی در این زمینه انجام داده ام عبارتند از: