در دل آن پسرك غوغايي است
لذت بستني هر روزه
چه كند سهم دهد خواهر را؟
يا چو ديروز و پريروز خودش
بخورد از سر صد ميل و هوس باز آن
را؟
همچنان ناله بر آورد كه واكس
واكس ميزنم و كفش تو لبخند زند
فقر و اندوه و نداري
افسوس
بر تن و پيكر من بند زند
يك مغازه كاخ روياهايش
علت شوق به فرداهايش
دختري مست و ملنگ و مغرور
با لباني خندهرو وُ پرنور
ساعت از يك كه گذشت
دخترك رقص كنان ميآيد
يك هزاري با شوق
از توي كيف خودش ميآرد
بستني ميخرد او بي ترديد
بستني ((مگنوم)) نام
تر و تازه وُ جديد
روي آن با ولع هر چه تمام ميبلعد
باقياش قسمت آشغال شود
پسرك سهمش را
با حيا بردارد
خوردنش واي خدا
چه صفايي دارد
در دل آن پسرك غوغايي است
لذت بستني هر روزه
چه كند سهم دهد خواهر را؟
يا چو ديروز و پريروز خودش
بخورد از سر صد ميل و هوس باز آن
را؟
راه خود را كج كرد
دختري زرد و پريشان و غمين
فال و كبريتُ و شقايق دارد
با نگاهش به دل رهگذران
غم و اندوه و فغان ميبارد
پسرك خنده كنان:
((آمدم خواهركم
بيا با هم برويم
لذتي اَست، فراوانُ و نه كم
بستني داني چيست؟
تو بيا تا برويم
خوشمزه، خوردني اَست
تو بيا تا بدويم))
در دل دخترك زرد و غمين
شادياي بارقهاي زد و دويد
با يكي حس جديد و مبهم
چند باري به هوا جست و پريد
دختر مستُ و ملنگ و مغرور
اين زمان با پدرش باز آمد
پسرك در پيشان بود روان
تا كه سهمش زِ جهان بستاند
دختر مستُ و ملنگ گفت به ناز:
((بستني ميخريام زود پدر؟
غم صفري كه ز انشا دارم
با يكي بستني از دل برود زود به
در))
پدرش گفت: ((نهاي دختركم
اندكي خوردهاي سرما و پزشكت گفته
چند روزي تو مراعات كني
گُلكم اي گلك نشكفته
شاعر: ارغوان اشتراني
