تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را - شيرهاي خشكيده

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

- چرا گريه ميكني؟ با اين كارهات اضطراب اين بچه رو هم بيشتر ميكني.

- دست خودم نيست. اين قدر نصيحتم نكن.

- به فرضم شيرت بر نگشت، به فرضم سينه‌ات رو نگرفت، دنيا كه به آخر نميرسه. بالاخره يه شير خشك كه بهش بسازه پيدا ميشه.

زير لب زمزمه ميكند: «چي ميگي بابا.» مادرش سلانه سلانه به طرف آشپزخانه ميرود.

صداي زنگ موبايل و تصوير همسرش روي گوشي. جواب ميدهد.

- الو؟ چرا حرف نميزني؟ اين بچه كه باز داره گريه ميكنه؟ از اون موقع كه رفتم آروم نشده؟

- نه. حتي يك لحظه.

- آخه واسه چي؟ شايد يه درد ديگه داره.

- نه. نه. نه. فقط گشنشه. سه روزه هيچي نخورده. فقط آب قند. هر چي خورده بالا آورده.

- عرق رازيانه خوردي؟ از اون پودر گليكوژيل خوردي؟

- خوردم بابا. خوردم.

- چته؟ چرا داد ميزني؟

- اينقدر سوال جواب نكن. حوصله ندارم. ميفهمي؟ حوصله ندارم. يه بند گريه ميكنه. بچه‌م... اگه...اگه بميره چي؟

- اين حرفا چيه ميزني؟ مگه شهر هرته؟

- نيست؟

- اينجا بجز شيرخشك نان و مولتي و هومانا چيز ديگهاي ندارن. نان 2 هم بهش نداديم. بخرم؟

- نه. برو يه جاي ديگه. اين سه تا رو امتحان كرديم. بالا ميياره.

- اين قدر گريه نكن. دكتر داروخانه ميگه اگه هيچ ماركي هم بهش نسازه يه مدت كه بالا بياره بالاخره عادت ميكنه. درست ميشه. ميگه بجز اين ماركها چيز ديگه‌اي گير نمي‌ياريم.

- لاغر شده. در عرض همين سه روز شده پوست و استخون. برو يه جاي ديگه. بيخود ميگه بگردي ماركاي ديگه هم هست.

- تو كه اينجور گريه ميكني بدتر ميشه. با اين همه غصه خوردنهات انتظار داري شيرت برگرده؟

- دست خودم نيست. تو رو خدا تو لااقل اينو بفهم.

- خيلي خوب. فعلا خدافظ.

- امير بود؟ گير آورده؟

- نه.

- بيا اين شير گرم رو بخور. مطمئنم اثر ميذاره. با خانم دكتر مرادي حرف زدم. ميگه مشكلي نيست، اگه هيچ ماركي بهش نسازه بايد غذاي كمكي رو شروع كرد. بالاخره يه طوري ميشه اينقدر خودتو اذيت نكن.

- غذاي كمكي؟ اينا به غذا هم كه بيفتن هشتاد درصد رشدشون بايد با شير تكميل بشه. چه برسه به اين كه هنوز سه ماهشه.

- پري ميگفت وقتي خوابه نگاهش كن و شيرت رو بدوش.

- اين طفلك مگه از گشنگي ميتونه بخوابه؟

- چرا همش گريه ميكنه؟ جاش كثيف نيست؟

- نه. چيزي نخورده كه بخواد جاش كثيف باشه. تمام مدتي كه اونجا بودم كابوسم اين بود كه ساحل الان داره گريه ميكنه. اون وقت الانم كه پيششم نميتونم آرومش كنم.

- من نميفهمم چرا اين قدر خودتتو ناراحت ميكني؟ حالا كه همه چي تموم شده. به فكر بچه‌ت باش.

- مرتيكه كثافت ميگفت ميخواي شلوار اين آقا رو بكشم پايين تا احساس واقعيش نسبت به تو مشخص بشه؟

- برم براش شير خشك بيارم. شايد بالا نياره. بالاخره ساكت ميشه.

- اگر مك بزنه، شيرم بر ميگرده. الان امير مي‌ياد، بذار يه مارك ديگه رو امتحان كنيم.

- دوشيدي؟

- فقط ده سي سي اومد. دادم بهش خورد. يادته وقتي شير ميخورد يه وقتايي اون قدر شير زياد ميرفت تو دهنش كه وقت نميكرد قورت بده. جيغ ميكشيد و با عصبانيت نگاهم ميكرد و گريه ميكرد، خبر نداشت كه... صدات گرفت بچه بس كه گريه كردي.

- لااقل بذار كمي آب قند بهش بدم. اين بچه خودش رو هلاك كرد.

- بده. بده. سه روزه فقط آب قند خورده.

- الهي به زمين گرم بخورن. تقصير خودته. تو اين مملكت آدم مگه تو كافي شاپ ميشينه در مورد فيلمنامه بحث ميكنه؟

- صد بار به امير گفتم يه روز زودتر بياد خونه هي گفت كار دارم. روز تعطيل هم كه نداره آقا.

- خوب تو كه تنها نبودي، همون مريم كه گفتي بياد خونه‌ت بچه رو نگه داره كافي بود كه در دهن مردم بسته بشه.

- دفعه‌هاي پيش همين كار رو ميكردم كه پيرزن صابخونه به امير گفت جلوي زنت رو بگير. يه دختر پسر رو راه ميده تو خونه‌ي من. اگه از خدا نميترسيد از فاسد شدن بچه‌ي خودتون بترسيد. امير هم گفت بچه رو بذار پيش مريم با مهدي بريد تو يه كافي شاپ بشينيد حرف بزنيد كه اون زنيكه عوضي حرف در نياره... مرتيكه كثافت به من گفت تو پدر منو در بياري؟ هِ... هنوز مملكت اون قدر بي در و پيكر نشده كه جن‍...

- بسه ديگه اين قدر بهش فكر نكن. الهي بميره مرتيكه بيشرف. بايد صبر ميكردي من از مسافرت برگردم، مي‌يومديد اينجا.

- كف دست كه بو نكرده بوديم. فكر ميكرديم اين بگير و ببندها تموم شده.

- مادر جون، بچه كه نيستي. بيست و پنج سالته. داري تو اين مملكت زندگي ميكني اون وقت ميگي نميدونستم؟

- اَاَاَه، عجب غلطي كرديم اومديم اينجاها. اگه ميخواي چپ بري راست بياي نصيحتم كني رامو بكشم برم خونه‌ي خودم.

- خيلي خوب بابا نوبرشو آوردي.

- درم ببند. هر كي هم زنگ زد بگو بگو مرده. بگو نيست. حوصله‌ي هيچ كسو ندارم.

صداي لخ لخ دمپاييهاي مادر و زمزمه‌ي تكراريش كه «به اسب شاه گفتن يابو؟» دلش ميخواهد سرش را به ديوار بكوبد. صداي مادرش را ميشنود كه تلفن را جواب ميدهد و به كسي كه پشت خط است ميگويد كه سحر خواب است. حس ميكند كسي كه زنگ زده آرزوست. با عجله بيرون ميرود و تلفن بي سيم را بر ميدارد.

- برداشتم. بذار گوشي رو...سلام.

- سلام مامان كوچولو. جوجه‌ات كه ديگه آروم شده؟

- داره آب قند ميده بهش. اعصابم خورده.

- ميخواي بيام پيشت؟

- آره. بذار امير بياد شايد برم خونه‌ي خودم.

- چرا؟ باز اونجا كه باشي بهتره.

- تلفن پشت تلفن. خودشم يه ضرب با نصيحتاش رو اعصابمه.

- عيبي نداره. مادره ديگه. اونم اعصابش از ناراحتي تو خورده، اينجوري داره خودش رو خالي ميكنه، دست خودش نيست. من مي‌يام اونجا، ديگه جلوي من نصيحت نميكنه.

- ميخوام نباشم كه ناراحتش نكنم. نميتونم چيزي بهش نگم، جوابش رو ميدم اونم ناراحت ميشه.

- پيشش نباشي بيشتر ناراحت ميشه.

- حس ميكنم خيلي ضعيف شدم. از خودم بدم مي‌ياد. هر كار ميكنم نميتونم جلوي اشكام رو بگيرم. كم آوردم. بدجور كم آوردم. زود از كوره در ميرم. دارم جهنم رو تجربه ميكنم آرزو.

- نميگم بهت گريه نكن، چون ميدونم اين حرف تو اين وضعيت اشتباهترين دلسوزيه. هر كس ديگه‌اي هم جاي تو بود از اين بدتر ميكرد، فقط يادت نره كه « آنچه ژرف است ببايد تا بلندای من برآيد»

- آره، آنچه ژرف است ببايد تا بلنداي من برآيد. شايد آنكه با او خنديده‌ايد را از ياد ببريد اما آن كه با او گريسته‌ايد را هرگز از ياد نخواهيد برد. مرسي آرزو مثل هميشه آرومم كردي.

...

از اتاق بيرون ميرود. مادرش با يك دست تلفن را گرفته و با دست ديگرش ساحل را تكان ميدهد. گريه‌ي ساحل به ناله تبديل شده. گونه‌ي مادر را ميبوسد و مادرش نيز. گونه‌اش خيستر ميشود.

- بيا سعيده. حرف ميزني؟

- سلام.

- چييييي شده؟ واااااااي، تو كه اين قدر نازك نارنجي نبودي.

- سه روزه هيچي نخورده بجز آب قند.

- حالا من هي بهت ميگم اين مملكت به درد زندگي نميخوره هي بشين شعر بگو كه نيماي قصه‌گوي خاك شرقي من برخيز، پاشو نگاه كن كه شيرمردان خاك ايرانت، رفتن نشستن هويج پخته ميخورن. رسيدي به حرف حاجيت؟ رديفه؟ به اين وكيله بگم بيفته دنبال كاراتون كه شما هم از اين خراب شده بريد؟

- نه.

- چرا نه؟ ميخواي ديگه چي بشه؟ به چي اينجا چسبيدي؟

- همه جاي دنيا آشغال هست. فيلم crash رو كه برات رايت كردم ببين كه بفهمي مدينه فاضله‌ات هم يه گهيه مث اينجا. اينجا هر چيه، وطنمه. اگه بتونم براش كاري ميكنم كه درست بشه. تو اگه دلسوز مني بگو واسه اين بچه چي كار بايد بكنم.

- غصه نخور. درست ميشه. تا حالا مرگ هيچ بچه‌اي از شير نخوردن ثبت نشده. نهايتش شير گاو رو ميديد بهش. يه خورده دل درد ميگيره بعد حل ميشه. بيا فرانك هم ميخواد باهات حرف بزنه.

- سلام عزيزم. چيه؟

- هيچي.

- غصه نخور. باز بچه‌ي تو سه ماه شير خورده. اگه جاي من بودي كه سپهر از همون لحظه كه دنيا اومد فقط عر زد و سينه‌ام رو نگرفت چي كار ميكردي؟

- مسئله اينه كه هر شير خشكي ميخوره بالا مي‌ياره وگرنه شير مادر نخوردن كه چيز مهمي نيست.

- آخي. سيميلاك رو امتحان كردي؟

- نه.

- خيلي خوبه. بچه‌ ي فرشته هم هر شيري ميخورد بالا مي‌آورد ولي اين بهش ساخت. دو جور داره. ساده و اَدوَنس.

- مرسي از راهنماييت. من با اجازه‌ت قطع كنم زنگ بزنم به امير اسمش رو بگم بهش.

- تموم شد تلفنت؟ بيا اين يكي خط هم با تو كار داره. ساسانه.

- سلام.

- سلام. خوبي؟ هنوز شير نخورده؟

- نه.

- ببين من كلي تحقيق كردم. تو بايد از اين يارو شكايت كني. تازه اطلاعات من ناقص بود، ولي با همين چيزايي كه مامان گفت تو كلي بهونه داري كه از اين يارو شكايت كني. مثلا براي تهمت زدن. استفاده از الفاظ ركيك. برخورد فيزيكي هم داشتيد؟

- با من نه. با مهدي.

- چطور شد با اون درگير شد؟

- يارو به من گفت از كجا معلوم كه مانتوت با شيرت خيس شده. بايد بره آزمايش شايد بچه‌ي اين آقا توش دراد. مهدي هم عصباني شد صندلي رو برداشت كوبيد تو شيكمش. يارو هم وقتي از زمين بلند شد مهدي رو تا ميخورد زد. اصن يارو از عمد يه حرفايي ميزد كه مهدي از كوره در بره و بهش حمله كنه. اگه اين حمله اتفاق نيفتاده بود نميتونستن ما رو به دادگاه بكشن.

- تو به همين صورت جلسه‌اي كه خودشون تنظيم كردن ميتوني استناد كني و ازش شكايت كني.

- حوصله ندارم. دارم سعي ميكنم راجع بهش فكر نكنم، ميشه حرفش رو نزني؟

- تو بايد شكايت كني. هم براي اين كه آدمايي امثال اون رو بشوني سر جاشون، هم به خاطر هموطنات. اگه شكايت كني من با استناد به شكايت تو يه تقاضا مينويسم براي انجمن ترويج تغذيه با شير مادر كه يه لايحه بفرسته به مجلس كه گرفتن مادران شيرده توسط منكرات ممنوع بشه.

- گفتم كه حوصله‌ش رو ندارم.

- اين وظيفه‌ي ملي و انساني توئه.

- تو وكيل تام الاختيار من. برو شكايت كن. هر وقت هم لازم شد من خودمم مي‌يام.

- من وقتش رو ندارم.

- منم ندارم.

- تو به بچه‌هايي فكر كن كه مثل «ساحل» ممكنه همين بلا سرشون بياد. ميدوني اگه معده‌ش هيچ شير خشكي رو قبول نكنه چي ميشه؟

- نميدونم، شايد غذاي كمكي شروع كنيم.

- كدوم خري اينو گفته؟ وقتي شير خشك رو قبول نكنه غذا رو كه اصن قبول نميكنه. اونم بچه‌ي سه ماهه.

- شير گاو چي؟

- اونم ميتونه باعث بروز حساسيتها در بزرگسالي بشه. تازه اگه اسهال و استفراغ يا يبوست نده. اگه شير گاو رو هم قبول نكنه و دچار كاهش رشد بشه چون در سنين اوليه است روي هوش و مغزش تاثير ميذاره...الو؟ الو؟ گوش ميدي؟ تو بايد شكايت كني. من مواد قانونيش رو هم در آوردم. الو... گوشت با منه؟

- الوووووو؟ چي گفتي به اين بچه؟ خدا خفت نكنه. چقدر من بدبختم كه از دست هر كدومتون بايد يه جور بكشم...سحر... سحر... نكن با خودت اينجوري. آروم بگير. ساسان چي گفت بهت؟ خدا منو بكشه كه گوشي رو دادم دستت. پسره‌ي ديوونه. چي گفت مگه. به خاطر ساحل. اگه آروم نگيري به خدا همين الان چاقو بر ميدارم خودمو ميكشم... بيا اميرم اومد. تو رو خدا نذار اينجوري ببينتت.

- سلام.

- سلام پسرم.

- اين چشه؟ چته؟ چي شده؟

- ناراحته ديگه. بده يكي از اون شيرها رو بده ببرم درست كنم واسش، شايد بالا نياورد.

- اين ديوونه بازيها چيه درمي‌ياري؟

- ساسان ميگه اگه شير نخوره روي هوش و مغزش تاثير ميذاره. چه خاكي بايد به سرم بريزم اگه اينا هم بهش نسازه؟

- ساسان غلط كرده واسه تو، تو اين وضعيتت لكچر ميده.

- كجا ميري؟ با توام. تو اين وضعيت تنهام نذار. كجا ميري؟ به ساسان چيزي نگي. امير...

- الان برميگرده مادر جون. آروم بگير. لابد يه چيزي تو ماشينش جا مونده. ساسان بيخود ميگه. هوش ارثيه. با شير نخوردن كم نميشه.

- اون كه دكتره بيخود ميگه؟ من كه بچه نيستم ميخواي خرم كني.

- اَاَاَه... تلفن پشت تلفن...بله؟...بله هستن، گوشي خدمتتون...بيا مريمه. با تو كار داره.

- سلام.

- سلام سحر جون. هنوز شير نخورده؟

- نه.

- مامانم ميگه شايد چشمتون كردن. يه خانمه هست همسايه خالمه. خيلي خوب چشم زخم رو ميگيره. ميخواي بگم براش يه تخم مرغ بشكنه؟ فقط بايد يكي از لباساش باشه. با يكي از لباساي تو، خونه نمي‌ياي بدي ببرم براش تخم مرغ بشكونه؟...الو؟ قطع كردي؟

- نه عزيزم. اون خط هم با من كار داره. من بعد بهت زنگ ميزنم.

- كيه؟

- مادر شوهرته.

- سلام عليكم.

- سلام سحر جون. چي شده؟ دنيا كه به آخر نرسيده. ماهي و كنجد خوردي؟

- تاثير نداره. اينا براي زني كه تازه زايمان كرده موثره نه براي من.

- تو خودت رو ناراحت نكن، درست ميشه. بچه همينه ديگه. تازه اولشه اون قدر مريض ميشه، اون قدر دردسر داره كه خدا ميدونه. فكر ميكني براي خودت مادر و پدرت كم زحمت كشيدن؟ خدا ميدونه من چقدر خون دل خوردم تا امير بزرگ شد. ميگن بچه‌داري، يعني آدم رو تا پاي طناب دار ميبره. يهو دست ميزدم به تن امير ميديدم شده بخاري، نميدوني چطوري اونو ميرسوندم دكتر. اون قدر سختي كشيدم براش، اون وقت بزرگ هم كه بشه ميگه شما هيچ كاري برام نكرديد. تو بايد به خودت مسلط باشي، نبايد خودت رو ببازي.

- بله حق با شماست. درست ميشه ان شا الله.

- امير كه اومد بگو به من يه زنگ بزنه. نميدونم چرا گوشيش رو جواب نميده. جا نذاشته؟

- نه. حتما صداي ضبطش بلنده نميشنوه.

- مث دفعه‌هاي پيش يادت نره‌ها. بگو زنگ بزنه. مزاحمت شدم. كاري نداري؟

- چشم ميگم. مراحميد. خوشحال شدم صداتون رو شنيدم. خدافظ شما.

- اين يكي كيه؟

- نميدونم. نميشناسمش.

- بله؟

- خانم تهراني؟

- بله شما؟

- من خالدي هستم. خانم همكار آقاي تهراني. چي شده؟ خدا بد نده.

- بد نبينيد. خوب هستيد شما؟ كوچولوتون چطوره؟

- خوبه شكر خدا. آقاي تهراني به عباس گفته شما خيلي به هم ريختيد، زنگ زدم بگم اگه نهايتا هيچ شيري بهش نساخت و شير خودتون هم برنگشت، من حاضرم شيرش بدم...چرا گريه ميكنيد؟

- فكر كنم از خوشحاليه. آخه نميشه كه. بچه‌ي شما خودش... خودش به شير شما احتياج داره.

- سختيش يه ماهه. از يه ماه ديگه بچه‌ي من به غذا مي‌يفته. مث ايام قديم ميشه ديگه. قديم كه شير خشك و اينها نبود، اگه مادر يه بچه‌اي شير نداشت براش دايه ميگرفتن ديگه. مديوني اگه كمك منو قبول نكني.

- من به خدا نميدونم چجوري بايد از شما تشكر كنم.

- فقط اين ماجرا يه ايرادي داره؟

- چه ايرادي؟

- بايد مواظب باشيم پسر من عاشق دختر خوشگلت نشه. عباس به جاي عكس نويد عكس ساحل شما رو انداخته بك گراند موبايلش.

با صداي بلند ميخندد. چيزي درون سينه‌اش ميسوزد.

- خوب خانوم برو به بچه‌ت برس. منتظر تلفنت هستم.

- كي بود؟ چي گفت كه اينجور آرومت كرد؟ امير هم اومد.

- سلام.

- دماغشو. شده اندازه كله‌ت. رنگش هم شده رنگ لبو. صداي اين جونور چرا نمي‌ياد؟ خوابه؟

- مامان داره بهش شير خشك ميده...آخيش...محكم فشارم بده رگ پشتم بشكنه.

- اينجوري نميشه برگرد بلندت كنم.

- حالا تو همين طوري فشارم بده.

- باشه بعد. زشته، الان مامانت مي‌ياد. كجان پس؟

- تو اتاق خودشه. مامانت زنگ زد. گفت بهش زنگ بزني. بالاغيرتا اگه زنگ نميزني نگو سحر يادش رفت بگه.

- ميگفتي گوشيش رو جا گذاشته.

- گفتم شايد ضبطش بلنده، نميشنوه. برم شماره‌ش رو بگيرم باهاش حرف بزني؟

- نه. حوصله‌ش رو ندارم.

- شايد كار مهمي داشته باشه.

- نه بابا يه بهونه گير آورده كه در مورد زحمتايي كه برا من كشيده لكچر بده.

- سلام. ببخشيدا اين مدت زحمت ما هم افتاده رو دوش شما.

- سلام پسرم. اين چه حرفيه ميزني. داره ميخوابه. اگه بالا نياره خوبه.

- سحر. سحر؟ بيا اينجا؟

- چايي ميخوري برات بيارم؟

- بيا اينجا. بدو.

- چيه؟ بلند حرف نزن. داره ميخوابه.

- پيرهن منو نگاه كن!

- چي ريختي روش؟ ميخواي يكي از پيرهناي بابا رو برات بيارم؟

- واقعا نفهميدي چيه؟

- نه! از كجا بدونم رفتي بيرون چي خوردي؟

- من در تعجبم تو با اين هوشت چجوري دانشگاه قبول شدي؟

- لِ...لباس خودمم... شيره؟ شير منه. مامان، نده بهش اونو. بده‌ش بغل من. بده‌ش بغل من...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:32  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >