تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

دوست عزیزم آقای اسلامی به بهانه ی روزهای عزاداری حسینی مطلب جالبی با عنوان یک حرف زیادی نوشته اند که من را برآن داشت تا یه حرف زیادی دیگه بنویسم که درواقع خاطره ی میثم یکی از دوستان قدیمی است. در ضمن مطلب آقای اسلامی رو می تونید در لینک زیر  مشاهده کنید:

http://mseslami.blogfa.com/post-249.aspx

و اما خاطره: میثم پای منبر یک حاج آقایی نشسته بوده که داشته با دل سوخته از فضایل امام حسین (ع) در روز عاشورا میگفته:

ملعونا فکر کردن اگه حضرت عباس رو شهید کنن امام از پا در می یاد. آخه عباس شیر سپاه حسین بود...حسین...حسین...حسین...

نمی دونستن که عباس هر چی داره از شیر خداست. نمی دونستن که حسین خودش شیره. حسین شیره... حسین شیره... حسین شیره...

وقتی عباس رو شهید کردند دو ساعت طول کشید تا تونستن امام رو به شهادت برسونن. تو اون دو ساعت امام به تنهاییّ، صد هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زده بود...حسین...حسین...

مراسم که تمام می شود میثم نزد روضه خوان می رود و می گوید: «حاج آقا جسارته اما من هر چی فکر می کنم اگه سپاه یزید همه به صف ایستاده باشن که آقا امام حسین (ع) با اسب فقط بتازونند و سراشون رو قطع کنند بازم تو دو ساعت نمی تونستند سر صد هزار نفر رو قطع کنند. فکر نمی کنید اشتباهی کرده باشید؟ »

حاج آقا اخم در هم می کشد و عبور می کند. روز بعد همان روضه خوان بالای منبر چنین می گوید: «دیروز یکی اومده بود به من می گفت آقا نمی تونه تو دو ساعت سر صد هزار نفر رو از تن جدا کنه. می بینید کوته بینی تا کجاست؟ امروز به کوری چشم اون ملعون می گم حسین تو دو ساعت دویست هزار نفر از سپاه دشمن رو گردن زد. اصن سیصد هزار نفر رو گردن زد... حسین...حسین...»

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 18:1  توسط ارغوان اشترانی  | 

از آن زمان كه «خاقاني شرواني» با سرودن قصيده معروف «ايوان مدائن» ماجراي فروپاشي يك امپراتوري بزرگ و سقوط حيرت اور يك پادشاه را دستمايه عبرت آموزي قرار داده؛ قرنها گذشته است. با اين حال گويي فراخوان خاقاني براي عبرت گرفتن از سرانجام شوم حكومت مقتدر ساسانيان؛ آموزه اي زمان ناشناس و هميشگي است.

هان اي دل عبرت بين از ديده نظر كن هان

ايوان مدائن را آيينه ي عبرت دان

نزديك به چهارده سده پيش از اين؛ سپاهيان عرب به تصميم خليفه دوم و با شعار دعوت به اسلام به سرزمين ايران گسيل شدند و در مدت زمان كوتاه؛ بنيان هاي شاهنشاهي ساساني را فروريختند. تاريخ نگاران و نظريه پردازان در زمينه تحليل و تفسير و علت يابي شكست سپاه يزدگرد سوم و فرار زبونانه ي آن پادشاه و پناه جويي نافرجامش به آسيابان معروف بسيار گفته و نگاشته اند. اما صرف نظر از گونه گوني برداشتهاي اهل فن؛ يك موضوع در تمامي تحليلها مشترك است و آن استقبال توده مردم ايران از سپاه اسلام است و ابراز خرسندي از شكست پادشاه ساساني!

چگونه است كه ملتي بزرگ با آن پيشينه تمدن باستاني و برخوردار از سرزميني پهناور كه چندين كشور شرقي و غربي و شمالي و جنوبي ايران امروز را در بر مي گرفته و با آن دستگاه عريض و طويل كشوري و لشكري اش در برابر سپاهيان سرزميني كه تا پيش از اسلام به خشونت و وحشيگري شناخته مي شد؛ نه تنها به مقاومت و مبارزه جدي بر نمي خيزد؛ بلكه با اشتياق و استقبال پذيراي آن مي شود؟

حدود شصت سال پيش؛ شهريور 1320؛ سپاهيان بيگانه بدون كمترين اعتنايي به پادشاه ايران نه تنها وارد سرزمين ما مي شوند بلكه رضاخان را از سلطنت خلع و به جزيره‌ي دور افتاده اي در آفريقاي جنوبي تبعيد مي‌كنند. اين بار نيز واكنش مردم ايران عبرت انگيز است. با آن كه در پيشينه‌ي مردم اين سرزمين همواره روح وطن‌پرستي و اجنبي‌ستيزي جلوه‌گر بوده اما گويي مردم ايران سقوط يك ديكتاتور را هر جند به بهاي حضور موقت بيگانگان ترجيح مي‌دهند. اين بار نيز كمترين مقاومتي در برابر هجوم بيگانه؛ نه از سوي مردم و نه از سوي ارتش وفادار به شاه مشاهده نمي‌شود! چرا؟

و اينك تازه ترين شاهد اين داستان عبرت انگيز؛ ماجراي فروپاشي رژيم آهنين صدام.

درست است كه توانايي و تجهيزات ارتش عراق در مقايسه با قدرت جهنمي ارتش مهاجم بسيار اندك بوده اما از سوي ديگر حكومت صدام اساسا ماهيتي امنيتي نظامي داشته و از سالها پيش توانمندي هاي قابل توجهي چه از لحاظ لجستيكي و چه نيروي انساني فراهم ساخته است.

به راستي چه عاملي موجب شد كه با شتابي غافلگير كننده نه تنها حكومت آهنين صدام فرو ريزد بلكه مقاومت چنداني از سوي مردم عراق نيز مشاهده نشود؟

بي ترديد مردم عراق نيز همچون هر ملتي؛ دل در گروي استقلال وطن خويش دارند و حضور ناخواسته‌ي بيگانگانه را در كشور خود نمي پسندند؛ اما در عين حال عراقيان سقوط حاكمان بعثي را به بهاي حضور بيگانگان پذيرفتند و حتي به رغم آسيب‌هاي غم‌انگيزي كه در اين جنگ متحمل شده‌اند؛ از شكست حكومت خود شادمان و خرسندند. چرا؟

دندانه هر قصري پندي دهدت نونو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

به گمان من پاسخ اين چراها در اين عبارت خلاصه مي شود:

حكومت‌ها؛ آن گاه كه از تسخير دلهاي مردم خويش ناتوان مي‌شوند؛ آن گاه كه اراده‌ي مردم را به چيزي نمي‌گيرند؛ آنگاه كه مشاركت مردم را در امور كشور برنمي‌تابند و سرانجام؛ آنگاه كه اقتدارگري را به هر شيوه؛ خواه پليسي؛ خواه پادگاني؛ و حتي خواه امنيتي؛ جايگزين عوامل مقبول مشروعيت خويش مي‌كنند؛ سپاه پنهان موريانه؛ رويگرداني ملي را بر پايه‌هاي بيگانه فرو مي ريزند و مردم به اميد آن كه نفسي تازه كنند؛ شادماني مي‌كنند.

عجب عبرت انگيز است داستان ايوان مداين.

احمدپورنجاتي- روزنامه همشهري يكشنبه بيست و چهارم فروردين هشتاد و دو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 15:27  توسط ارغوان اشترانی  | 

تاترهاي اصغر سمسار زاده را دوست ندارم.

پدر نمونه كه آخرين كار اوست و در حال حاضر در بولينگ (مجتمع فرهنگي جوان) در حال اكران است، به طرز فاحشي تقليد ناشيانه‌اي از كارهاي بهزاد محمدي است و از كارهاي قبلي خود او صد پله پايين‌تر مي‌باشد. نمي‌دانم اصولا دنياي هنر زحمت اطلاق اسمي به كارهايي نظير كارهاي بهزاد محمدي را به خود داده است يا خير، اما من اسم اين نوع كارها را «تئاترهاي كاباره‌اي» گذاشته‌ام. در اين تاترها محور اثر روي قر كمر و دنبل و ديشو و آوازه‌خواني قرار دارد و تنها فرقي كه با كاباره‌هاي غرب دارد اين است كه تماشاگر بايد مثل هويج بنشيند و قرهاي احتمالي گير كرده در كمر را با طرفندهاي گوناگون خنثي كند! و البته، خوردنيهاي احتمالي هم به چيپس و پفك و پف فيل و آب ميوه محدود مي‌شود. در اين كارها اصولا محتوا بسيار ضعيف است و اگر وجود داشته باشد بسيار شعاري و گل درشت است، مثلا در پايان تئاتر بازيگر يك مونولوگ طولاني مي‌خواند و مضرات دروغگويي يا پولدوستي مفرط را براي تماشاگر بازگو مي‌كند. در حقيقت هنر بازيگر در تقليد صدا و حركات موزون است كه تماشاگر را مجذوب مي‌كند و اصولا دغدغه‌ي اين كارها محتوا نيست و هدفشان فقط هديه‌ي ساعت خوشي پر از خنده و شادي به مخاطب است. اگر چه كارهاي محمدي هم به لحاظ محتوا چيزي از كارهاي سمسار زاده بيشتر ندارد ولي كارهاي او از شوخي‌هاي ركيك و غيرانساني كه در پدر نمونه بدجور توي ذوق مي‌زد خالي است و يا اگر هم از شوخي ركيكي بهره جسته باشد بسيار اندك است و همان اندك را هم آنقدر در لفافه پيچيده و با چاشني طنز آميخته كه لااقل تماشاگر در هنگام خارج شدن از تئاتر احساس اين كه «هجي جون» به ايران برگشته را، تجربه نكند...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 9:21  توسط ارغوان اشترانی  | 

از میان دفترم بیرون بیا!
از ميان بسترم بيرون بيا
از ميان قهوه و فنجان من
از ميان شكر و دندان من
از درون دکمه ی پیراهنم
از ميان حوله ي ابریشمم
از ميان آنچه مي سايم به روي
از کفي كه گاه، مي مالم به موي
از ميان قلب من بر بند بار

تا توانم دل ببازم من به كار...

 

اين كامنتي بود كه براي سالي وقتي شعر نزار قرباني را گذاشته بود، گذاشتم.

الان چه احساسي دارم؟ از خودم چند بار است كه پرسيده‌ام اما نمي‌دانم. لابد بايد عصباني باشم كه مخابرات هفته‌ي پيش كلاه گشادي سرم گذاشته و پيش شماره‌ام را چك كرده و فرم تقاضاي اي دي اس الم را گرفته و گفته تا چهل و هشت ساعت بعد خط رانژه مي‌شود و من ذوق مرگ شده هم مودم خريدم و منتظر بودم كه خط رانژه شود و بعد از هشت روز كه به مخابرات زنگ زدم گفته‌اند كه خط شما فرق مي‌كند و پستش جي پي اس نيست و رانژه نمي‌شود و هيچ راهي هم ندارد و يك مودم يعني غريب پنجاه هزار تومن هزينه بيخودي مانده روي دستم، اما عصباني نيستم.

لابد بايد خوشحال باشم كه براي اولين بار در عمرم بدون مدد گرفتن از آنتي بيوتيك به ميكروبهايي كه درد گلو، به من تحميل كرده بودند فائق شدم، اما نيستم...

اصلا كشف احساسم را فراموش مي‌كنم، دست كم مي‌دانم از كامنتي كه براي سالي گذاشته بودم خوشم مي‌آيد. ديروز تصادفا توي فايلهاي سيوشده پيدايش كردم.

مرض سيو كردن گرفته‌ام. از روزي كه آقا فرهاد كامنت بلندبالايي كه برايش گذاشته بودم را پاك كرد و بعد پشيمان شد خيلي از اوقات كامنتهايي كه خودم براي ديگران مي گذارم را هم ذخيره مي كنم اما خيلي چيزها هست كه قابل ذخيره شدن نيست و خيلي از چيزهاي خوب هم توي همين هاست.

چه زمستان سردي است و چقدر پرستوي مهاجر داريم و من چه ايستاده‌ام در سرما.

ديروز سيزده دي ماه روز تولد يكي از همين پرستوها بود و فكر مي‌كنم اگر بود مادرم امروز كه جمعه است برايش تولد مي‌گرفت و چه حيف كه نيست و سال دومي است كه با كوچش هم خودش و هم ما را از كيك نسكافه‌‌اي «بي بي» بي نصيب مي‌گذارد.

اصلا كوچ بازاري شده است دنيا. يكي به زور مي‌رود و يكي به دلخواه.

كوچ پرستوهايي كه يك چندي در كنار اين درخت ارغوان قديمي كه ريشه در خاك دارد، خانه مي‌كنند تلخ است. چه آن پرستو، همخون و همخانه‌اش باشد و چه نباشد.

در اين مدت پدرام صاحب وبلاگ فلسفه موسيقي ادبيات كه اسمش را در لينكها فلسفه موساد گذاشته بودم و او هم به تلافي اسمم را در لينكها ارغوان ببست نعش را گذاشته بود كوچيد.

آقا فرهاد هم آهنگ خداحافظ همين حالا سر داد.

محمد صبا هم دستان سردش را از نوشتن شست.

رافع هم مدتهاست تعطيل شده.

آقاي ايرانپور هم كه همين امروز قصد كوچ كرده.

كوچ كرده زياد داشته‌ايم و همين طور هم به آمارشان اضافه مي‌شود.

كوچ سال ۷۷ مونا خوب يادم هست و كم كم دارد ردهايش را هم مي‌شويد...

آهاي نفيسه تا نرفته‌اي بگويم كه شكلاتهايي كه بي مناسبت دادي چقدر خوشمزه است و چيزهايي كه بي مناسبت به آدم مي دهند چقدر مزه مي‌كند...

آهاي پيوند تا ردهايت را نشسته‌اي بگويم كه تولدت مبارك.

آهاي...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:56  توسط ارغوان اشترانی  | 

ميانه‌هاي هفته‌ي پيش بود كه فريدون جيراني و تهمينه ميلاني ميهمان محمد صالح علا بودند. گويا بحثشان بر سر سينماي ملي بود. حرفهاي تهمينه ميلاني فاخر بود و سعي مي‌كنم با حافظه‌ي ناقصم جالبترين حرفش را از زبان خودش بازگو كنم:

چند وقتيه كه كتابهاي يك فيلسوف آمريكايي به نام جوزف كمبل رو مطالعه مي‌كنم و خيلي قبولش دارم. اون معتقده كه عِرق ملي ذاتي نيست بلكه با تربيت در انسان رشد مي‌كنه. معتقده كه ميهن‌پرستي در كشورهايي با فرهنگ كهن مثل ايران شديدتره چرا كه مردمانش علائق مشترك زيادي دارند. بر اين اساس هاليوود و ساير سازنده‌ها ساختن اين علائق مشترك براي بچه‌هاي امريكايي رو سرلوحه‌ي خودشون قرار دادند. يعني اين كه مثلا مي‌يان قهرمان سازي مي‌كنند. سوپر من، بت من، مرد عنكبوتي، خوب اين بچه‌ها وقتي بزرگ مي‌شن همه علائق مشترك دارند. ما توي كشورمون نيازي به قهرمان سازي نداريم. رستم رو داريم. سهراب رو داريم. عشق به فردوسي و سعدي و مولانا و حافظ تو خون ماست فقط بايد بهش بپردازيم. يه خاطره براتون بگم كه واقعا دردناكه. توي نشستي كه دوستان دخترم كه دبستانيه جمع بودند به دوستانش گفتم هر كدوم يه داستان بنويسند. جاي تاسف بود كه در تمام داستانها اسامي كه براي شخصيتها انتخاب كرده بودند تام و جان و هري و اسامي بيگانه بود. من نمي‌گم فقط دولت داره كوتاهي مي‌كنه. من نوعي هم به نوبه‌ي خودم كاري كه از دستم بر مي‌ياد تا نشون بدم به مليتم افتخار مي‌كنم رو انجام نمي‌دم. الان بچه‌هاي ما تام و جري رو بهتر از رستم و سهراب مي‌شناسند. من وقتي اين موضوع رو ديدم به مدرسه‌ي دخترم رفتم و خوشبختانه مدير خيلي فهيم بود و هفته اي يك روز براي بچه‌ها كلاسهاي شاهنامه‌خواني گذاشتيم. يعني هر كدو از ما مي‌تونيم يه بخشي از اين ايجاد عِرق ملي رو بر عهده بگيريم، اون وقت مي‌تونيم سينماي ملي هم داشته باشيم...

جمعه براي اولين بار دچار شعف سياسي شدم زيرا ديدم برنامه‌ي فتيله‌ي مجيد قناد شاهنامه‌خواني را هم به كار خود افزوده و براي اولين بار در نظرم آمد كه نه! گاهي هم گوش شنوايي هست و انگار واقعا صالح علا راست مي‌گويد كه دو قدم مانده تا صبح... 

پي نوشت: احتمال نمي‌دهم كه مجيد قناد با آن همه مشغله كاري نيمه شب پاي صحبتهاي خانم ميلاني نشسته باشد و تحول فتيله‌ایش حاصل تحول خودش باشد بلكه بيشتر احتمال مي‌دهم كه دستوري از بالا به او رسيده باشد. باشد كه چنين باشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:54  توسط ارغوان اشترانی  | 

آترين پسری كوچک و دوستداشتني است كه آبان امسال سه ساله شد و درست وقتي دوساله بود از موطنش كوچ كرد و به سرزمين سرد كانادا رفت. آترين برادرزاده‌ي من است و دلتنگي من براي ديدنش و پستهايي كه اين روزها راجع به كريمس ديدم و شيرين كاريهاي او باعث شد تا با اين مطلب آپ كنم.

امسال پاپانوئل براي آترين هديه آورده. يك مسواك مرد عنكبوتي. آن را توي جورابش گذاشته. پاپانوئل مي دانسته كه آترين عاشق مرد عنكبوتي است. اما جالب اينجاست كه صبح، وقتي آترين هديه را پيدا مي‌كند به مادرش مي‌گويد:

- مامان؟ بابانوئل چجوري وارد خونه‌ي ما شده و براي من هديه گذاشته؟ درِ خونه‌ي ما كه بسته است. پنجره ها هم باز نيست. ما حتي لوله بخاري يا دودكش هم نداريم! تازه از كجامي‌دونسته چي بياره؟ ما كه به اون نگفته بوديم من چي لازم دارم. حتي دكوريشن كريسمس هم كه نداريم...

مادرش جواب داده: عزيزم يه جوري اومده ديگه...

- مامان. اگه بابانوئل نصفه شب مي‌تونه يه جوري وارد خونه‌ي ما بشه و برامون كادو بياره پس دزد هم مي‌تونه وارد بشه و وسايلمون رو ببره. من فكر مي‌كردم خونه‌ي امني داريم اما مي‌بينم كه اين طور نيست!

مادرش كه در تماس تلفني تناقضاتي كه آترين پيدا كرده بود را براي ما تعريف مي كرد در ادامه به قول خودشان كامپلين كرد كه پيش خودم گفتم: بابا اينا بچه هاشون گنده هم مي شن، سيزده چهارده سالشون هم مي‌شه از بابانوئل هديه مي‌گيرند و دنبال اين چراها هم نمي‌گردند. تو فسقلي چرا مثل اونا گول نمي‌خوري؟...

*پي نوشت۱: چيزهاي زيادي دارم براي نوشتن. چيزهايي سردتر از برف سال نو و سرختر از لباس پاپانوئل. اما باشد براي بعد...

*پي نوشت ۲: به بهانه‌ي عيد غدير شما را به خواندن شعر علي كوچولو كه قبلا در وبلاگ گذاشته بودم دعوت مي‌كنم. نظرتتان را در همان پست هم كه بگذاريد مي‌خوانم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 8:27  توسط ارغوان اشترانی  | 

اين روزها مجموعه‌ي جديدي به نام ساعت شني كاري از بهرام بهراميان يك شب در ميان از كانال يك سيما پخش مي‌شود كه به رغم بازي تواناي بازيگران و خط روايي جذاب و ريتم تند از ايرادات ساختاري سرشار است!

لازم به ذكر مي‌دانم كه در يك اثر سينمايي علي القاعده دوربين عنصري است كه تماشاگر بايد بتواند به آن اعتماد كند. حال با اين پيش فرض به سراغ بررسي اثر مي‌رويم.

محور داستان اثر روي معضل خانم دكتر متخصص زنان و زايماني مي‌چرخد كه خودش نازاست و قصد دارد با اجاره كردن رحم شخص سالمي بچه‌دار شود.

در ابتداي اين سريال مي‌بينيم كه خانم دكتر بچه‌اي دارد كه در خانه‌اي جدا از او و تحت مراقبت پرستاري زندگي مي‌كند. بچه‌اي كه هيچ كس از وجود او آگاه نيست. دوربين زواياي مختلفي از رابطه‌ي اين مادر و فرزند را به ما نشان مي‌دهد. مثلا شاهد اين هستيم كه مادر بچه را بغل مي‌كند و بارها و بارها مادر و بچه را با هم در كادر مي‌بينيم. ساختار به نوعي است كه تماشاگر وجود عيني اين بچه را باور  مي‌كند و فقط اين سوال براي او مطرح است كه اين بچه كيست و از كجاست؟ از يكي دو قسمت قبل كارگردان در فيلم المانهايي را چپانده تا تماشاگر در مورد وجود عيني كودك به شك افتد. مثلا سه شنبه‌ي قبل مشاهده شد كه بدون كات نگاه مادر از طبقه اول به بالكن مي‌چرخد و بچه را مخاطب خود قرار مي‌دهد، يعني اين كه بچه طي الارض مي‌كند. يا وقتي دوربين در جايگاه منشي خانم دكتر قرار گرفت بچه را با خانم دكتر مشاهده نكرد و از اين كه خانم دكتر عروسكي با خود حمل مي‌كند متعجب شد.

در قسمتهاي بعد تماشاگر متوجه مي‌شود كه اصولا بچه‌اي وجود ندارد و اين بچه تصوير ذهن بيمار خانم دكتر است. حتي مي‌بينيم كه خانم دكتر در اتاقش مدام از حالتي به حالت ديگر مي‌شود و گاهي در جايگاه خودش حرف مي‌زند و گاهي جاي بچه تقليد صدا مي‌كند...

در اين داستان تماشاگر بين دو روايت مانده است:

1 اين بچه روح يا جني است كه فقط خانم دكتر قادر به مشاهده‌ي آن است، كه اگر اين روايت صحيح باشد صحنه‌هايي كه مي‌بينيم خانم دكتر اداي بچه را در مي‌آورد زائد است.

2 اين بچه غير واقعي است و تنها تصوير خيالي يك ذهن بيمار است، كه در صورت درستي اين روايت ما هيچ كجا نبايد خانم دكتر و بچه را در قاب دوربين با هم ببينيم و يا ببينيم كه بچه قادر به اثرگذاري بر محيط است مثلا مهشيد را نيشگون مي‌گيرد و غيب مي‌شود.حتي اگر خانم دكتر از سمت راست كادر خارج مي‌شود براي ظاهر شدن بچه بايد كات بخورد و دوربين از زاويه ديد خانم دكتر در جايگاه او بچه و سايرين را به ما نشان دهد...

دوربين در سينما جايگاه داناي كل غير مفسر در ادبيات را دارد. در اين اثر خود داناي كل كه قرار است قابل اعتماد باشد هم، روانپريش است! يعني يك جا براي شما مي‌گويد: دختر بچه‌ي هشت ساله كنار آنها ايستاده بود و مهشيد و شوهر خانم دكتر او را نمي‌ديدند اما صداي او را مي‌شنيدند و فقط خانم دكتر بود كه او را مي‌ديد!

در جاي ديگر به شما مي‌گويد خانم دكتر بيچاره خود را روي تخت مي‌انداخت و با صداي دختر بچه‌ي ذهني‌اش خود را ملامت مي‌كرد و بعد بلند مي‌شد و خودش مي‌شد و سعي مي‌كرد به خودش بقبولاند كه شوهرش اهل خيانت نيست...

از طرف ديگر اصولا بيماري خانم دكتر يك بيماري جديد التاسيس است. زيرا اگر او چند شخصيتي باشد، در قالب كودك فرو مي‌رود و با صداي كودكانه حرف مي‌زند و در آن حالت ديگر اصلا خانم دكتر بالغ را نمي‌شناسد و اگر خانم دكتر باشد، كودك را نه مي‌بيند و نه مي‌شناسد و حتي از اين كه به او بگويند كودكي وجود دارد دچار تعجب خواهد شد.

از طرفي اگر دچار اختلالات اسكيزوفرني شده باشد و در توهماتش چيزهاي غير متعارف ببيند در ذهنش صداي كودك را مي‌شنود و به جاي كودك حرف نمي‌زند و شنيدن صداي كودك چون تنها در ذهن او وجود دارد براي اطرافيان غير ممكن است.

دوربين كارگردان دراين اثر اصولا غيرقابل اعتمادترين عضو اثر است. مثلا وقتي مهشيد به ياد مي‌آورد كه دوستش جعبه‌ي دستبند خانم دكتر را باز كرده است، قاعدتا دوربين بايد از زاويه ديد مهشيد روايت كند، اما يك مونتاژ ساده سياه و سفيد از صحنه‌اي كه قبلا مخاطب ديده است در اثر چپانده شده و نتيجه آن است كه مهشيد در ذهن خودش، خودش را هم در تصوير مي‌بيند...

در اين اثر حتي كمترين هزينه براي تحقيق در مورد لقاح مصنوعي و عمل (IVF) يا(in vitro fertilization ) انجام نشده است. مثلا مي‌بينيم كه خانم دكتر براي اين كه جنسيت جنين را بفهمد مهشيد را به سونوگرافي مي‌برد در صورتي كه جنسيت و حتي سلامت كوروموزومي جنين در آزمايشگاه قبل از انتقال به رحم بررسي ميشود مگر آن كه احتمال multiple transferدر نظر گرفته شود كه در مورد زنهايي با رحم سالم در پزشكي single embryo transfer ارجحيت دارد و اصولا اگر آي وي اف تك جنيني صورت نگرفته بود خانم دكتر علي القاعده بايد بيشتر نگران دو يا چند قلو زايي حامل مي‌بود تا جنسيت نوزاد...

نمي‌دانم اين همه ايراد از بي سوادي يا احمال كاري است يا نشات گرفته از اين فكر است كه: صرف وقت و هزينه براي مخاطب ايراني لزومي ندارد زيرا هر چه بسازيم بر اساس رابطه فروش مي‌رود و مخاطب ايراني هم كه اصولا نمي‌فهمد كه عيب كار كجاست...

باشد كه اين ايرادات از فرضيه‌ي آخر نباشد.

با تمام اينها رويا نونهالي را با بازي فوق العاده‌اش دوست دارم و دختر حاجيان هم كه عجيب شبيه خودش است و با احساس بازي مي‌كند و سواي از بازي، اثر از اين بابت كه اختلاف طبقاتي و معضلات فقر در جامعه را به تصوير كشيده و نيز از اين بابت كه براي مسئله‌اي تحت عنوان ((رحم اجاره‌اي)) فرهنگ سازي مي‌كند قابل تامل است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 14:16  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >