تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

همه جا رو خوب نگاه كن ببعي
آخرين ثانيه‌ها رو خوب صفا كن ببعي
ما آدمها شماها رو مي‌كشيم
اگه مي‌خواي نميري، بندتو وا كن ببعي
فكر نكن كه من با بقيه آدما فرقي دارم
نفريني اگر داري به همه ما كن ببعي
فكر بره‌ي قشنگ و نازتي، من مي‌دونم
اونو از ته دلت بلند صدا كن ببعي
يه روزي ما هم مثل تو گوشت قربوني مي‌شيم
يه جايي پيش خودت واسم تو وا كن ببعي
اگرم كسي تو دنيا آدمه تويي نه ما
گرگُ و ديوُ و دَد، ما رو صدا كن ببعي
اگه از اين حرفِ من بر خورد بهت چيزي نگو
واسه سه نشدنم اين بار ريا كن ببعي
اين همه آدم تو رو خورد و دلت رو پاره كرد
تو به اين آدم خونخوار جفا كن ببعي
كار دنيا هم مثل چشماي تو تار و سياست
ترك اين جهان ناجور و سيا كن ببعي

                                                                        شعر از: ارغوان اشتراني

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:47  توسط ارغوان اشترانی  | 

قلبم را در نيار!

عمرا حاتمي كيا فكر نمي‌كرد سريال دراماتيك روح محوري كه مي سازد اين طور در جامعه باز خورد داشته باشد. اوايل امسال 67هزار نفر براي اهداي اعضا بعد از مرگ ثبت نام كرده بودند و اين اواخر سايت پيوند اعضا هر 4 ساعت 40 عضو جديد پيدا مي‌كرد اما با نارضايتي حسن گلاب از دادن قلبش تعداد زيادي از اين افراد پشيمان شده‌اند و گفته‌اند: «غلط كرديم! نمي‌خوايم پيوندمان بزنيد.» و فرمها را پاره پاره كرده‌اند و دور ريخته‌اند. يك پزشك هم توي كار پيوند است از مشكلاتي كه اين سريال به وجود آورده گلايه كرده و گفته خيلي از پدر و مادرهايي كه قلب يا اعضاي فرزند فوت شده‌شان را اهدا كرده‌اند مراجعات مكرر دارند و مي‌پرسند پسر يا دختر ما راضي بود كه ما قلب و كليه‌اش را به فلاني داديم؟

به هر حال حاتمي كيا موفق شد با سريالش هر چه نهادهاي پزشكي ريسيده بودند پنبه كند، سپس پنبه‌ ريزه‌ها را آتش زده و خاكسترش را بر باد دهد.

 

برگزاري سيرك با همكاري محيط زيست!

مراسم افتتاحيه سيرك در پارك پرديسان با حضور جمعي از مسئولان سازمان محيط زيست كه همراه خانواده در آن شركت كرده بودند برگزار شد! سيرك پرديسان در حالي افتتاح شد كه جمعي از تشكلهاي زيست محيطي، دوستداران محيط زيست و كارشناسان نسبت به اين اقدام ضد محيط زيستي شگفت زده شده و آن را «طنز تلخ» ناميدند.  شيرها، ببرها، اسب‌هاي پاكوتاه، گورخر و سگها، تمساح ها و مارهاي بوآ در حالي به ضرب شلاق به اجراي حركات نمايشي مي‌پرداختند كه همزمان «تشكرهاي مكرر مجري برنامه از همكاري سازمان محيط زيست» را مي‌شنيدند! پيشنهاد مي‌شود در راستاي برگزاري سيرك با همكاري سازمان محيط زيست طرحهاي زير نيز از سوي نهادهاي مربوطه به اجرا در بيايد:

- مسابقه تزريق برتر از سوي ستاد مبارزه با مواد مخدر.

- طرح قاچاق فيلمهاي روي پرده با حمايت مالي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي.

- مراسم رونمايي سايت بزرگ ارائه دهنده فيلم‌هاي نافرم با حضور مسئولان نيروي انتظامي.

- همايش «ايده‌هاي خلاق براي قاچاق مواد مخدر» با سخنراني دبير ستاد مبارزه با مواد مخدر.

- طرح خياباني عربده‌كشي هفته با همكاري مسئولان طرح ارتقاي امنيت اجتماعي.

 

سوژه‌هاي هفته

تقدير هفته بلكم تقدير قرن: در مراسم اختتاميه جشنواره مطبوعات، از روزنامه‌هاي كيهان، رسالت و خبرگزاري فارس به عنوان رسانه‌هاي منتقد رولت تقدير شد!

ببين قبلا چه خبر بوده هفته: «افزايش 143 درصدي رد رشوه از سوي نيروي انتظامي»

بدون شرح هفته: وزير آموزش پرورش گفت: «اجبار به اقامه نماز، عامل نماز نخواندن 55 درصد دانش آموزان متوسطه است.»

استدلال هفته: معاون امور مطبوعاتي و اطلاع رساني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي: «ايران از نظر تعداد نشريه، جزو 10 كشور اول دنياست كه اين آمار نشان آزادي بيان در كشور است.»

 

تسبيح حاج يونس فتوحي رسيد

با اين كه 2 ماه از ماه رمضان مي‌گذرد تاثير آن همچنان در بازار ادامه دارد.  احتمالا اين روزها اگر در بازار بگرديم اين چيزها را هم مي بينيم:

كتوني و كت و شلوار سفيد مدل الياس رسيد

ميكروفون بي صدا با قابليت شليك به محافل خصوصي همراه با تصوير

سه تار نظير شنبه موجود است

تير و كمان مين جو رسيد

داروي گياهي ضد چسبندگي روده امپراطور رسيد

زير شلواري عطا رسيد

مدل سبيل شوكت موجود است

داروي رشد بچه‌ي نسرين (بهار) رسيد.

روح ياب و روح گير اهدا كننده‌ي اعضا مخصوصا قلب پيوندي عرضه مي‌گردد...

 

تمشك طلايي

ايمان فتحي اسكندري: بالاپور در بازي جوانان ايران-پاكستان گفت: «يه فرود بلند! انجام مي‌ده انصاري‌فر، مهاجم تيم ما با اين پروازش»

محمد وجداني: رضا جاوداني قبل از بازي راه آهن- پرسپوليس با هيجان گفت: «بازي سختي است ولي مطمئنا بازي دشواري است.»

فاطمه احمدي: جواد خياباني بعد از فينال ليگ قهرمانان آسيا با لحن حماسي گفت: «سپاهان به ما ياد داد چطور مي‌شود ايستاد اما شكست خورد»

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 9:53  توسط ارغوان اشترانی  | 

بخش اول: دانستنيها:

1- آيا مي‌دانيد روح انسان مو در مي‌آورد و رشد موهاي او صدها برابر جسم انسان است؟

2- آيا مي‌دانيد روح انسان ممكن است با يك دروغ خفه شود و بميرد؟ يعني مثلا اگر به روح بگوييد كه جسمش در شرايط بي اكسيژني به سر مي‌برد ممكن است در اثر تلقين گول بخورد و اهو اهو سرفه كند و اگر به دادش نرسيد و حقيقت را افشا نكنيد مثل آن دوست گرانقدرمان در قطب از تلقين زيادي بميرد؟

بخش دوم: حلقه‌ي سبز:

دانستنيهاي بالا و بسياري مطالب بلغمي ويژه از هداياي حلقه‌ي سبز به من بود.

به ياد مي‌آورم كه حاتمي‌كيا در پاسخ به اعتراض كساني كه به اوخرده مي‌گرفتند چرا فقط كار جنگي مي‌سازد و  سينماي جنگ را رها نمي‌كند خاطره‌اي تلخ عنوان نمود: در يكي از عملياتهاي جنگي روي آب، متاسفانه دشمن آنچنان عرصه را به ايشان تنگ كرده بود و آنچنان تلفات داده بودند كه گروه باقي مانده مجبور به عقب نشيني شدند. وقتي قايق حامل ايشان به خشكي ‌رسيده و حاتمي‌كيا قصد داشته از قايق پياده شود متوجه مي‌شود كه كسي پايش را گرفته است. رزمنده‌اي كه رنگ رخش از شهادت قريب الوقوعش خبر مي‌داده با نگاهش از حاتمي‌كيا مي‌خواسته كه او را همراه خود ببرد. حاتمي‌كيا كه اميدي به نجات جان او نمي‌بيند و درنگ را مرگ مسلم خويش مي‌بيند سعي مي‌كند پاهايش را از دست او رها كند و خود را به ديگران برساند. دستهاي اين عزيز در حال احتضار قدرتي داشته كه تا به نام پدر پاهاي حاتمي‌كيا را نگاه داشته است...

حاتمي كيا در پايان گفت هر وقت كه او پاهايم را رها كند از سينماي جنگ چشم مي‌پوشم.

شايد آن روز اگر حاتمي كيا مي‌دانست كه بر بالاي دره‌اي قرار دارد كه رها كردن پاهايش، سقوط به عمق دره‌ است لب به دعا مي‌گشود كه: باشد كه پاهايم همواره در دستهاي آن شهيد باقي بماند.

شايد اگر حاتمي‌كيا مي‌دانست ريشه را رها كردن و كوچ كردن در سرزمين جديد اغلب به بالندگي نخواهد رسيد بر مانايي خويش در سينماي جنگ اصرار مي‌ورزيد و باز هم خاك سرخ مي‌ساخت و نه حلقه‌ي سبز.

پيش تر از اين خيلي از دوستداران او به يك اشاره در به نام پدر كه حاج كاظمش دزد شد و روايت امروزي رستم و سهراب بهانه‌اي شد براي تبليغ گوشي‌هاي سامسونگ از او رميدند ولي من باز هم ريشه را در به نام پدر مي‌ديدم و حيات حاتمي‌كيا هنوز در جايي كه پدر فرياد مي‌كشيد: ((خدايا اين پاها رو از من بگير ولي پاي دخترم را به من برگردون)) جاري بود. به خودم دلداري مي‌دادم كه هر كارگرداني اوج و فرود دارد و اين كار هم بد نبود و اگر مثل آژانس و از كرخه تا راين نبود صرف نظر از تجاري بودنش لااقل از موج مرده بهتر بود...

و امروز مي‌بينم كه اشتباه كرده بودم. راست مي‌گفتند كه حاتمي‌كيايي كه حاج كاظمش دزد شود و رستم و سهرابش بهانه‌اي باشد براي تبليغ يك كالاي بازرگاني ديگر كارش تمام است. كاش آن روز حرفهاي آنها را باور مي‌كردم كه امروز كه مي‌بينم مزخرف نامه‌اي ساخته كه اهداي عضو و حيات دوباره بخشيدن به انسانها را با داستاني عامه‌پسند مي‌كوبد و محكوم مي‌كند اين همه توي ذوقم نمي‌خورد...

به پاس دانستنيهاي ويژه و شگرفي كه هديه‌ي حلقه سبز به من بود من هم حلقه‌ي سبزي به نشان سپاس به حاتمي‌كيا تقديم مي‌كنم:

پي نوشت: مزخرف: تزئين شده‌ي تهي. به چيزي اطلاق مي‌شود كه علي رغم ذات بي‌ارزشش با مقدار زيادي زيور‌آلات آراسته شده باشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 8:36  توسط ارغوان اشترانی  | 

دستت را بر چشم مي‌گذارم

تا اشكهايم زخم تو كه نه

شايد زخم قلبم را تسكين دهد

همه‌اش تقصير من بود...

ببخش اگر لالايي خواندن برايت بي بغض ناممكن است...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 9:26  توسط ارغوان اشترانی 

پيش از اين با بازيهاي وبلاگي آشنا شده بودم. بازيهاي وبلاگي علاوه بر سرگرمي و لذت بخشيدن به كودك درون، شايد در پس زمينه ي خود هدف جلب بازديد كننده را نيز در بر داشته باشد. من دوست داشتم به دعوت كسي در يكي از اين بازيها شركت كنم. با لطف طاها بازي اي كه از فرزام شروع شده بود به من رسيد. در اين بازي قرار بر اين است كه غلط غولوطهاي خودمان را بنويسيم. مثلا لغتي كه در كودكي اشتباه تلفظ مي كرديم يا تصورات كودكانه و غلطي كه داشتيم با تكه اي از يك آهنگ كه اشتباه مي شنيديم و ...

با بازديد از وبلاگ فرزام متوجه شدم كه او جز اين قوانين ديگري براي اين بازي تعيين نكرده. مثلا ننوشته كه چند نفر را بايد به بازي دعوت كنيم. در اينجا چند قانون به بازي اضافه مي كنم كه البته ابزاري براي اجباري كردن رعايت آنها در دست نيست.

1- از نظر اخلاقي بهتر است زنجيره اي كه اين بازي را به ما رسانده مطرح كنيم تا به پربيننده شدن وبلاگ دوستاني كه به ما لطف داشته اند كمك كنيم. اگر در مراحلي از بازي به سر مي بريم كه احتمالا زنجير خيلي طولاني است ذكر نام اختراع كننده‌ي بازي و آخرين كسي كه ما را به بازي دعوت كرده الزامي است و به صلاحديد خود مي توانيم عده اي از ميان زنجير را حذف كنيم.

2- در زمان حداكثر 24ساعت بايد دعوت كننده را از اين كه در بازي شركت مي كنيم يا خير آگاه كنيم تا در صورتي كه مايل به شركت نيستيم او كس ديگري را جايگزين ما كند.

3- حد اكثر در زمان يك هفته بايد آپ كنيم و بازي را ادامه دهيم.

4- حداقل سه نفر و حداكثر پنج نفر را مي توانيم در بازي شركت دهيم. (با توجه به تعداد مدعوين فرزام و طاها)

و حالا غلط غولوطهاي من:

1- در فرهنگ لغت من حيواني به نام  goozan وجود داشت.

2- نامزد را namozd مي خواندم و فكر مي كردم به كارگري اطلاق مي شود كه لياقت مزد ندارد و به قولي نمك مي خورد و نمكدان مي شكند و براي ارباب خود توليد زحمت مي كند بنابراين بسيار تعجب كردم وقتي در كتاب تام ساير در مورد دختري كه namozd او رهايش كرده بود، خواندم كه دچار افسردگي شده و مدام گريه مي كند و به خودم مي گفتم رفتن كارگري كه نامزد است اين همه آه و فغان ندارد كه...

3- پدرم سيگاري بود و به او بابادي (مخفف بابا دودي) مي گفتم بنابراين فكر مي كردم ماهي دودي ماهي است در دريا كه سيگار مي كشد.

4- ايضا فكر مي كردم ماهي شور اسم نوع خاصي از ماهي است مثل كپور وسفيد و شير و ....

5- وقتي سه چهار ساله بودم كارتوني نشان مي داد كه در آن گربه اي با چتري كه خالهاي زرد و قرمز و سبز داشت از بلنديها به سلامت پايين مي پريد. مادرم را مجبور كردم كه چتري مانند آن برايم بخرد و مي خواستم از طبقه ي دوم خانه به پذيرايي بپرم كه در كمال تعجب در همان كودكي نيروي ارشميدس را كشف كردم و پيش خودم فكر كردم چون من سنگين هستم فشار هواي زير چتر، آن را به بالا جمع مي كند و سقوط مي كنم اين بود كه الان افتخار اين را دارم كه در بازي غلط غولوط شركت كنم!

6- در ديكته هميشه رشد را رشت مي نوشتم چون (د) را (ت) مي شنيدم و مادرم دعوايم مي كرد كه من كي گفتم rasht؟ گفتم: rosht! و بار بعدي  كه ديكته مي گفت روي (ر) ضمه مي گذاشتم كه دعوايم نكند و باز هم دعوا مي شدم تا اين كه بالاخره روزي مادرم سرمشق زير ديكته ام را خودش نوشت و من فهميدم گاف بزرگ كجا بوده!

7- فكر مي كردم خدا پيرمردي است با لباس سفيد بلند و ريش و موي سپيدي كه از بلندي تا پايين پايش رسيده و روي زمين مي كشد.

8- عاشق داريوش بودم و آهنگهايش را پياده مي كردم اما مقدار زيادي اشتباهات شنوايي داشتم:

سال سقوط عاطفه تا بي نهايت زير صفر نهايت معراج ذهن انديشه ي تفسير سه (صفر)

سال به بن بست رسيدن پنجه به ديوار كشيدن از معنويت گمشدن طعم (تن به) غريزه بخشيدن

9- وقتي از خارج با ما تماس مي گرفتند و مي گفتند كارت تلفن نداشتيم كه زنگ بزنيم فكر مي كردم در تلفنهاي خانگي آنها مثل تلفنهاي كارتي كه اتفاقا در ايران تازه نصب شده بود، جايي براي فرو كردن كارت وجود دارد!

10- يك بار كه دزد گرفته بودند من اصرار داشتم كه دزد را ببينم و وقتي بالاخره من را بردند و نشانم دادند با تعجب گفتم: «اِِ... اين كه آدمه!» يعني احتمالا انتظار داشتم يك جانور عجيب الخلقه را مشاهده كنم.

11- برادر و خواهرم مرا از يك سر و دو گوش مي ترساندند ولي روزي پدرم حكومت نظامي آنها را بر هم زد و به من توضيح داد كه خودت هم يك سر و دو گوشي...

12- وقتي به خواهرم كه رتبه ي كنكورش آنقدر خوب نبود كه پزشكي تهران قبول شود پيشنهاد مي دادند كه به جاي پزشكي شهرستان مامايي تهران بزند، فرياد كشيد كه «من ماما نمي شم، نمي شم، نمي شم» و من با تعجب گفتم: «دارن مي گن شهرستان نرو تو مي گي نمي خواي بچه دار شي؟ تازه مگه مامان شدن بده؟»

...

من هم آقايان و خانمها فرانك و منوچهر انتظار و احمد افروز و مرضيه و محمد جاويد را به اين بازي دعوت مي كنم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 11:14  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >