تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

هر آنچه ناشیانه خورده بود بالا آورد. زیادی خورده بود. کلی آدم مانده بود روی دستش. خیلی ها بر آن بودند تا کمکش کنند؛ دست بردند ته حلق خليجي تا لااقل ماهي بالا بياورد شايد سبك شود؛ شايد جايي براي آدمها باز شود...

زيادي خورده بود. زمين را مي گويم. زمين مجبور است براي اين كه با آدمها زندگي كند مثل خودشان حرف بزند. روزها سوار بر دوچرخه اي؛ سر چهار راهي؛ پشت هيچ چراغ قرمزي نمي ايستند.

اين يكي با بقيه فرق مي كرد. خوردنش ۹۰ سال طول كشيده بود. هر آنچه را ناشيانه هورت كشيده بود بالا آورد. مثل اين كه براي او ۹۰ سال باردار بود.

- آخيش سبك شدم. فقط كمي سرم گيجه.

سنگيني گرگ روي ميش افتاد تا چوپان دروغگو به خنده بيفتد. زمان براي نجوا كردن گرگ و ميش بلاتكليف بود. خالقش را گم كرده بود. آنچه خورده بود بالا آورد. زايمان سختي بود. چون با بقيه فرق داشت...

متن زيبا و تامل برانگيز فوق را دوست عزيزم خانم انيسه جهان آرا نگاشته اند.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 10:44  توسط ارغوان اشترانی  | 

پسر كوچك بامزه تر به پسر كوچكتر با مزه:

- تفنگت رو مي دي بازي كنم؟

- نه نمي دم.

- ببين گفته باشما من تا يه هفته ديگه مي رم پيش دبستاني بعد اگه اومدم با لباس نارنجي پيش دبستانيم تو محل راه رفتم و اومدي به من گفتي سعيد باهام بازي كن و من تحويلت نگرفتم ناراحت نشي‌ها!

- ببين سعيد. چيزه بيا اصن تفنگم رو ببر خونتون. پيشت باشه فعلا...

پسر با مزه‌تر تفنگ رو با غرور قبول مي‌كنه و با چشمان شرربارش به مني نگاه مي‌كنه كه دارم بهش مي‌خندم و در كوچه را باز مي‌كنم تا داخل شوم. مي‌خندد. از چشمان روشنش برقي بيرون مي‌جهد. برق پيروزي يا شادي يا زيركي...

پی نوشت: از نمایشگاه نقاشی اساتید با نیتی بارانی دیدن فرمایید:

http://www.mseslami.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:53  توسط ارغوان اشترانی  | 

آيا شما خود را نقد پذير مي دانيد؟ آدمهاي اطرافتان را چطور؟

آيا تا به حال به اين موضوع فكر كرده‌ايد كه نقد سازنده چطور بايد باشد و چرا ايرانيها عموما نقد پذير نيستند؟ در نقد پذيري به نهايت درجه‌اي كه مي رسيم اين است كه نقد ستيز نباشيم و نقد گريز باشيم.  بعضي هم در نقد ستيزي تا آنجا پيش مي رويم كه علاوه بر اين كه با انتقادي كه از خودمان مي‌شود به جنگ برمي‌خيزيم، بلكه منتقدي كه از فرد يا حكومت يا كتاب يا فيلم مورد علاقه‌ي ما هم انتقاد كند را هم از اين جنگ بي‌نصيب نمي‌گذاريم. اكثر آدمها وقتي از كارشان تعريف كني تو را دوست و وقتي ايراد كارشان را گوشزد كني تو را دشمن تلقي مي‌كنند. گاهي احساس مي‌كنند كه قصد داري به آنها از بالا نگاه كني و اطلاعات خودت را به رخ آنها بكشي. به همين دليل بيشتر اوقات نقد در فضاي خصوصي و به دور از چشم ديگران بهتر جواب مي‌دهد تا در فضاي عمومي. تكليف منتقدي كه اهميت نمي‌دهد از دستش ناراحت شوند يا نه معلوم است. مي‌تواند به راحتي انتقاد كند و اگر بتواند جايي را در آن حرفه براي خود باز كند يك منفور قابل احترام خواهد بود ولي تكليف منتقدي كه دوست دارد در فضايي دوستانه و به دور از جدل از راهنمايي‌هاي ديگران بهره جويد و به نشان سپاسگزاریِ؛ اطلاعات اندك خود را در اختيار آنها گذارد مشخص نيست. منتقد عادت مي‌كند كه زوايا و گوشه و كنار خانه‌ها را هم نگاه كند و خوب بودن كليت يك طرح او را قانع نمي‌كند. خانه‌اي كه ظاهري تميز دارد ولي زير مبلها و دكوراسيونش لانه‌ي موشها و عنكبوتهاست نميتواند منتقد را فريب دهد. در اين مقاله قصد دارم علل نقد ستيزي را بررسي كنم و البته با نظرهاي شما دوستان گرامي مي‌شود اين موضوع را به چالش كشيد و چيزهاي بيشتري هم به آنها افزود:

1- علل فرهنگي:

حتما تا به حال مادران يا پدراني را ديده‌ايد كه وقتي كودك آنها زمين مي‌خورد، براي آرام كردن گريه‌ي او زمين را مي‌زنند. اين كار ساده و ظاهرا بي‌ضرر پيامدهاي غير قابل قبولي را به دنبال خواهد داشت. والدين به جاي اين كه كودك را با مهرباني در آغوش بگيرند و به او گوشزد كنند كه بي دقتي كرده و پايش به شيئي گير كرده يا به سر بودن زمين توجه نكرده است و سپس سعي كنند با نوازش و مهرباني به او بفهمانند كه اتفاق مهمي نيفتاده و هر آدمي دچار اشتباه مي‌شود، با زدن زمين بي‌جان و بي‌تقصير راه ساده‌تري را انتخاب مي‌كنند كه با اين روش در ناخودآگاه كودك ثبت مي‌كنند كه تو هيچ كجا اشتباهي مرتكب نمي‌شوي. هر خطايي كه خسارتي به تو يا اطرافيانت به دنبال داشته باشد از جانب ديگري رخ داده است.

اين موضوع ظاهرا خاص ايران نيست زيرا جبران خليل جبران كه اصالتا عرب است و در آمريكا زندگي مي كرده گفته: «عجيب است زيرا ما از خطاكاريهايمان بيشتر دفاع مي كنيم تا از درست كاريهايمان»

اما به نظر مي‌رسد به اين پديده در غرب ساليان سال است كه توجه شده و به كودكان ياد داده‌اند كه براي هر اشتباه به راحتي كلمه‌ي متاسفم را به زبان بياورند و اين موضوع بخشي از آموزشهاي كتابهاي درسي است در حالي كه در آموزش مسائل فرهنگي در كتابهاي درسي دبستانهاي ما در بعضي موارد اهمال مي شود. البته در كتابهاي درسي با داستانهايي درباره‌ي قهرمانيها و اثرات بي نظم بودن و غيره مفاهيم خوبي به كودكان آموزش داده مي‌شود اما بعضي از مفاهيم از نظر جا مانده‌اند.

2- سياه و سفيد ديدن آدمها و ساير چيزها:

ما عادت كرده‌ايم آدمها و به تبع آن ساير چيزها را مثل شخصيت فيلمهايمان سياه و سفيد ببينيم. يعني يا چيزي مطلقا خوب است يا مطلقا بد است و حد وسطي وجود ندارد. فكر مي‌كنيم امكان ندارد از آدم خوب فعل بد سر بزند و اگر شخصي از فلان عملكرد فلان شخص انتقاد كرد شخصيت و حيثيت او را زير سوال برده است. در اين پستهاي اخير عده‌اي بودند كه به من ايراد مي‌گرفتند كه فلان كسي كه از او انتقاد كرده‌اي آدم بزرگي است و جانش را به خطر انداخته و براي حفظ ايران به جبهه رفته است. اين برخورد براي همه‌ي ما آشناست. بيشتر ديده‌ايم در دعواهاي خانوادگي حتي اگر حق با عروس باشد پدر و مادر طرف پسرشان را مي‌گيرند و پدر و مادر دختر هم اغلب از دادن حق به دامادشان امتناع مي‌ورزند. اين به اين دليل است كه وقتي كسي را دوست داريم ميل داريم از او فرشته يا خدا بسازيم و نمي‌توانيم قبول كنيم كه اين آدم با تمام خوبيهايي كه دارد در اين چند جا اشتباه كرده. در اين خداسازي تا جايي پيش مي رويم كه به خداي ساختگي‌مان اجازه مي‌دهيم قانون خداي واقعي، قانون مدني كشور و حقوق بشر را نقض كند و كساني كه دم از رعايت اين قوانين مي‌زنند را با جملات توهين آميز  به سخره بگيرد‌ و گوشزد كردن اين خطاها را زير سوال بردن زحمات و شخصيت آن فرد فرض مي‌كنيم...

در صورتي كه اصولا منتقدين اگر كليت يك امر را دچار اشكال ببينند اصلا سمت نقد آن نمي‌روند. حتما شنيده‌ايد خيلي از منتقدين مي‌گويند فلان فيلم ارزش نقد ندارد. منتقد گوشه كنارهاي آلوده را از نظر مي‌گذراند و گوشزد مي‌كند تا اگر گوش شنوايي بود به اصلاح آن امور بپردازد و يا لااقل چشمهاي ديگراني كه دست اندركار اصلاح امور نيستند را به ديدن اين زواياي آلوده عادت دهد. منتقد از كليت بيمار چشم مي پوشد زيرا از انتقاد از گوشه‌هاي يك كليت بيمار تنها چيزي كه عايد منتقد مي‌شود اين است كه برايش بخوانند:

خانه از پاي‌بست ويران است

خواجه در بند نقش ايوان است

3- منتقد ستيزي:

اين قسمت هم به نوعي زيرمجموعه‌ي قسمت قبل است. گاهي پيش مي‌آيد كه آدمها نسبت به منتقدي كه نقدي را مطرح مي‌كند احساس خوبي ندارند و از او بدشان مي‌آيد. اين نفرت سبب مي‌شود نقد صحيح او را هم غلط فرض كنند و به قولي چون ميل دارند از او شيطان بسازند قبول اين كه حرفي درست زده است به اين هدف خدشه وارد مي‌سازد. در صورتي كه حضرت علي (ع) در جواب يكي از صحابه كه به حضرت اعتراض كرده بود فلان فردي كه به شما فلان حرف را زد و شما گوش فرا داديد بي دين است، فرموده بودند نگاه كن حرف او چيست نه اين كه گوينده كيست.

4- نقدهاي غير اصولي:

گاهي پيش مي‌آيد كه منتقد با احساسي برخورد كردن با قضيه و يا توهين كردن، خود، به شخصه مخاطب را به جدل فرا مي‌خواند. در مورد اين كه نقد چطور بايد باشد در پستهاي بعد صحبت مي‌كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 11:32  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

عبادت‌ نه‌ شكر زمين‌ و زمان‌

يكي‌ خدمت‌ خلق‌ و ديگر همان‌

عبادت‌ نباشد نماز و دعا

ز مهر وجودت‌ چو گردي‌ رها

به‌ عشق‌ خدايت‌ سخن‌ پروري‌

ز حرفت‌ ز ترس‌ عدم‌ نگذري‌

زدن‌ سجده‌ بر خاك‌ روزي‌ هزار

بنا از طلا مسجد و صد منار

نباشد به‌ قدر يكي‌ ارزني‌

كه‌ از بار دوش‌ كسي‌ آوري‌

                                                                شاعر: ارغوان‌ اشتراني‌

                                                                     ۲/3/۸۳

پي نوشت: اين شعري كاملي است كه مصرع اولش را به عنوان عبارت لرزان دنبال موشواره انتخاب كرده‌ام كه گويا از طرفي اسباب تفريح و لذت عده‌اي از دوستان را فراهم نموده بود و از سوي ديگر روي اعصاب عزيزاني كه نتوانسته بودند عبارت را بخوانند راه رفته بود. از اين رو شعر كامل تقديم شد تا تشكري باشد از دوستاني كه حظي برده‌اند و التيام بخشد نورونهاي عزيزاني را كه خطي خورده‌اند.

ديگر اين كه چند روزي نبودم و در بازگشت با نظرهاي زياد دوستان مهربانم مواجه شدم. از آنجايي كه پاسخگويي به تمام نظرها مستلزم زماني مقتضي است از همين جا از دوستان گرامي خواهانم علي‌الحساب عذر تقصير تاخير مرا پذيرا باشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:51  توسط ارغوان اشترانی  | 

از ميان اخبار:

((به مناسبت هفته‌ي زبان و ادبيات فارسي در تاجيكستان مراسم ويژه اي به مناسبت هزار و چندمين سال تولد رودكي برگزار مي شود...))

مسئولان تركيه: ((ما در حال ترجمه‌ي مثنوي به چندين زبان زنده‌ي دنيا از جمله آلماني؛ انگليسي و فرانسوي هستيم...))

((با تلاش شبانه روزي متوليان فرهنگي كشور همسايه-تركيه- يونسكو امسال را سال مولوي اعلام كرده است.))

آقاي مظفر علي - كارگردان هندي تبار را بگو كه قصد دارد در راستاي اعتلاي فرهنگ فارسي و ايراني؛ فيلمي درباره‌ي مولوي به نام مولانا در شعله‌هاي عشق الهي در تركيه بسازد. اين آقا ۲۵ مليون دلار پول يا مفت را به اين كار اختصاص داده؛ در حالي كه مي‌توانست مثل ما يك پاپاسي هم خرج نكند و بنشيند و درباره‌ي مصادره شدن فرهنگش غر بزند. سال بعد هم كه با تلاش تاجيكها به نام رودكي نامگزاري شده. اگر كسي گمان مي‌كند اين مسائل پيش آمده به صلاح مملكت نيست سخت در اشتباه است. بلكه يكي از مهمترين برنامه‌هايي كه در راس كار دولت قرار دارد گسترش صادرات غير نفتي است. بنابراين ما با صادر كردن شخصيت‌هاي ايراني به كشورهاي همسايه با يك تير چند نشان مي زنيم. اول بدون صرف هزينه صادرات غير نفتي را گسترش داده‌ايم. دوم ديگران به جاي ما خرج مي‌كنند و ما فرهنگ‌سازي مي‌كنيم؛ سوم ما كه زياد چهره داريم دوسه تا كم و زياد كه طوري نمي‌شود؛ بعد هم كشور همسايه است خوبيت ندارد بخيل‌بازي در بياوريم؛ چهارم شخصيتهاي كشور ما بعد از قرنها در تمام دنيا معروف مي‌شوند ما كه كاري برايشان نتوانستيم بكنيم مگر همسايه‌ها ياري كنند پنجم مي توانيم بعدش مثنوي هفتاد من در باب مظلوميت فرهنگ بنويسيم.

البته قبل از اين هم نظامي گنجه‌اي و ابوريحان بيروني به كشورهاي آذربايجان و قطر پناهنده شده‌اند و تابعيت آن كشورها را اخذ نموده‌اند.

خوشبختانه ما مي‌توانيم همواره يا حداقل تا ساليان سال به دو شاعر بزرگ كشورمان سعدي و حافظ شيرازي افتخار كنيم زيرا مكان جغرافيايي ايشان نزديك مرزهاي كشور نيست و به اين زوديها نمي‌توانند با سعي كشورهاي همسايه از كشور متواري شوند!

(برداشت آزاد از همشهري جوان شماره ۱۳۳)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 3:49  توسط ارغوان اشترانی  | 

يادتونه بالابلندي بازي مي كرديم؟

يكي مي شد گرگ و دنبال بچه‌ها مي كرد و بچه‌ها اگه بالاي پله‌اي، جاي بلندي مي رسيدن به جاي امن رسيده بودن. يادتونه بعضيا به پله كه مي‌رسيدن تا پايان بازي همون بالا مي ايستادن؟ چقدر از بچه‌هايي كه از ترس اين كه گرگه بگيردشون از جاي امنشون تكون نمي‌خوردن متنفر بودم. اصلا انگار از ياد برده‌ بودن كه مزه‌ي بازي به خطر كردنشه. به اين كه حواس گرگ رو به خودت پرت كني تا باقي دوستات بتونن خودشون رو به جاي امن برسونن. به اين كه اون قدر سر به سر گرگ بذاري و بدوونيش كه از گرگ بودن خودش پشيمون بشه...

حالا خيلي وقته از ترس گرگ چسبيدم به پله‌ي امني كه روش ايستادم. گاهي نوك پام رو به زمين مي‌مالم كه بگم هستم. بي اون كه از روي پله جم بخورم. پس كو اون ارغوان شجاع بچگي؟ چرا يادش رفته كه از اين جور آدما بدش مي‌يومد؟...

پي نوشت: رفتم به وبلاگ يكي از دوستان كه در مورد بيژن نوباوه نوشته بود. يهو يادم اومد كه نوباوه چقدر از پله‌ اومده پايين و من به جاي امن خودم چسبيدم. اين بود كه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 3:43  توسط ارغوان اشترانی  | 

‍((اگر ده سال اخير چيزي در باره هري پاتر نشنيده ايد؛ احتمالا در كره‌ي ديگري زندگي مي‌كنيد.))

سلام؛ من از يك كره‌ي ديگر با شما حرف مي‌زنم. هميشه دوست داشتم از دنياي خودم در اين كره با شما حرف بزنم كه خوشبختانه اين فرصت نصيبم شد. من از كره‌ي شما بسيار شنيده‌ام ولي نمي‌فهمم چرا كره‌ي ما با شما اين قدر متفاوت است. نمي‌فهمم چرا دغدغه‌هاي دختري همسن و سال من در كره‌ي شما بايد انتخاب رشته باشد و يكي مثل من در اين كره‌ي اصلا نتواند به درس خواندن بيشتر از ديپلم فكر كند. من نمي‌دانم چرا در كره‌ي شما جوانهايي مثل من كارشان خرج كردن پول زبان‌ بسته‌ي پدر است و در كره‌ي من تنها نان‌آور خانواده هستند.

من نمي‌فهمم چرا در كره‌ي شما جوانها عاشق تابستان هستند و تابستان برايشان شروع تفريح و مسافرت و شركت در كلاسهاي فرهنگي؛ هنري؛ ورزشي است؛ اما من در اين كره از تابستان متنفرم زيرا مجبورم با پس انداز ۹ ماه كارم شكم ۵ نفر را سير كنم و انتظار بكشم تا سال تحصيلي شروع شود و بچه‌هاي كوچك چند معلم دبيرستان را نگهداري كنم تا درآمدي داشته باشم.

من نمي‌فهمم چرا در كره‌ي شما جوانها عاشق زمستان هستند؛ زيرا فرا رسيدن زمستان مساوي است با اسكي رفتن و برف بازي و در كره‌ي من زمستان مساوي است با از سرما لرزيدن و لباس گرم نداشتن. من نمي فهمم چرا در كره‌ي شما بزرگترين دغدغه‌ي يك پدر جور كردن شهريه‌ي سه مليون توماني كلاس كنكور است و در كره‌ي من نيم اين پول مي‌تواند قلب بيمار پدرم را مداوا كند.

من نمي‌فهمم چرا در كره‌ي شما دخترهاي هم سن و سال من؛ خواستگارها را يكي يكي به خاطر نداشتن قيافه و كار سطح بالا و پول و تحصيلات آن چناني سكه‌ي يك پول مي‌كنند؛ در حالي كه من بايد در كره‌ي خودم در مقابل چهره‌ي خجالت‌زده و چشمان نمناك مادر خواستگارها را رد كنم؛ فقط به خاطر اين كه مي‌دانم بعد از من چه بر سر پدر مريض و مادر از كارافتاده و خواهر و برادر محصلم مي‌آيد.

در كره‌ي شما دخترهاي ۲۰ ساله دخترهاي شادابي هستند كه مسئوليتشان مرتب كردن اتاق شخصي‌شان است و در اين كره‌ مسئوليت من اداره‌ي يك زندگي است.

من هري پاتر را نمي‌شناسم؛ نه اين كه اسمش را نشنيده باشم؛ چرا شنيده‌ام ولي وقت شناختن‌اش را ندارم و نخواهم داشت. من نمي‌توانم از اين كره حتي چند وقت يك بار به كره‌ي شما سر بزنم. من از كره‌ي شما دورم؛ خيلي دور...

راستي يادم رفت بپرسم؛ شما در كدام كره زندگي مي‌كنيد؟ اگر مي‌خواهيد از كره‌ي من بدانيد؛ من در كره‌ي زمين زندگي مي‌كنم!

برگرفته از هفته نامه همشهري جوان شماره ۱۳۳

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 0:58  توسط ارغوان اشترانی  | 

دوست عزيزي در كامنتي خصوصي مقدار متنابهي گوجه فرنگي له شده و لنگه كفش به بنده‌ هديه نموده‌اند و از آنجايي كه جواب ايشان طولاني بود و در كامنت نمي گنجيد مجبور شدم امروز آپ كنم. اما آپ اصلي من همان پست بادبادكباز است و لطفا آن را از دست ندهيد. اگر اهل رب درست كردن با گوجه فرنگي‌هاي له شده هم مي توانيد روي ادامه‌ي مطلب كليك كنيد و اين پست را هم بخوانيد.

در ضمن از ذكر آدرس وبلاگ اين دوست عزيز خودداري كردم چون كامنت ايشان خصوصي بود و احتمال دادم دوست نداشته باشند شناخته شوند اگر خودشان صلاح ديدند در كامنتي عمومي گوجه فرنگي‌هاي بيشتري به سوي ما نشانه مي‌گيرند و شما با ايشان آشنا مي شويد و شايد هم خواسته‌ي اصلي من جامه‌ي تحقق پوشيد و ايشان متوجه شدند دليلي براي پرتاب اين همه گوجه فرنگي و لنگه كفش وجود ندارد! 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:43  توسط ارغوان اشترانی  | 

«تف به ريش هر چي عنتر حق به جانب است. غير از تسبيح انداختن و از بر كردن كتابي كه اصلا زبان آن حاليشان نيست هنر ديگري ندارند. هر چي ملا يادت داده را ول كن. فقط يك گناه وجود دارد والسلام و آن هم دزدي است. هر گناه ديگري هم نوعي دزدي است مي فهمي چه مي گويم؟ اگر مردي را بكشي يك زندگي را مي دزدي. حق زنش را از داشتن شوهر و حق فرزندش را از داشتن پدر مي دزدي. وقتي دروغ بگويي حق كسي ار از دانستن حقيقت دزديده‌اي. وقتي تقلب مي‌كني حق رعايت انصاف را مي دزدي. هيچ كاري پست‌تر از دزدي نيست امير. اگر كسي چيزي را كه مال خودش نيست بردارد، خواه جان يك آدم باشد خواه يك تكه نان تف به رويش.»

اين جملات مربوط به كتاب بادبادكباز نوشته‌ خالد حسيني است.

اين كتاب، داستاني خطي را با نثري ساده و روان بيان مي‌كند. عذاب وجدان يك پسر متمول افغاني سوخت پيش برنده‌ي ماشين اثر است. خواننده در داستان به جاي مواجه شدن با تعليقي كه پيش برنده‌ي اثر باشد با اتفاقاتي مواجه مي‌شود كه انتظارش را دارد. انتظار دارد كه امير به حسن تهمت دزدي بزند. انتظار دارد كه گذشته‌ي ثريا را فراموش كند و با او ازدواج كند، مي داند كه سهراب قرار است كار نيمه‌تمام پدرش را تمام كند و انتقام او را بگيرد. حتي پايان باشكوه داستان را انتظار مي كشد ولي با تمام اينها اثر، جذاب و به طرز سرگيجه آوري با شكوه است. اينها همه به آن علت است كه در اين اثر چيزي فراتر از تعليق وجود دارد. شايد بشود گفت نويسنده تكه اي از روح خود را به اثر بخشيده. شنيده‌ام كه هر انساني اگر بتواند كتاب شخصي‌اش را بنويسد بي شك كتابي بي نظير خواهد بود و به نظر مي رسد بادبادكباز كتاب شخصي خالد حسيني است.

كتاب شخصي كتابي است كه در آن نويسنده بدون ترس از قضاوتها روح خود را عريان مي‌كند ودر معرض ديد تماشاگر مي‌گذارد. در كتابهاي شخصي عموما نويسنده آگاهانه يا ناآگاهانه از زندگي شخصي و كودكي‌اش وام مي گيرد و البته نيازي نيست به عينه ماجراهايي را روايت كند كه براي خودش اتفاق افتاده و اغلب تخيل و خاطرات را در هم مي‌آميزد و تنديس زيبايي از روحش را مي‌تراشد.

اين كتاب به لحاظ گذر از مقاطع تاريخي و سياسي افغانستان حرفهاي بسياري نيز براي گفتن دارد. به راحتي مي‌توان لمس كرد كساني كه به خود اجازه مي‌دهند به نام دين و ايمان به آزار انسانها بپردازند چه قسم افرادي هستند. كم و بيش مي توان حس كرد كه حكام ظالم چطور ملتها را به عقب مي رانند و ملتهاي عقب مانده چطور حكام ظالم را با ناجيان آسماني اشتباه مي گيرند.

تنها نقدي كه ممكن بود به كتاب وارد باشد از زبان خود نويسنده در بخشي از كتاب جاري مي‌شود:

- احساس مي‌كنم در كشور خودم يك توريست هستم.

فريد خنديد.

- مي خواهم بدانم براي چي مي خندي؟

- مي خواهي بداني؟ بگذار مجسم كنم آقا صاحب. شما لابد توي يك خانه‌ي سه طبقه زندگي مي كنيد كه باغبانتان آن را غرق گل كرده. پدرت هم يك ماشين امريكايي زير پايش است. چند تا خدمتكار هم داريد كه احتمالا هزاره‌اي هستند. مهماني‌هاي مجلل؟ درست نمي‌گويم؟

- براي چه اين حرفها را مي زني؟

به پيرمرد خنزرپنزري اشاره كرد كه توي كوره راهي خودش را به زور مي‌كشيد و توبره‌ي كرباس بزرگي پر از هيزم به پشتش بسته بود.

افغانستان واقعي اوست آقا صاحب. افغانستاني كه من مي شناسم اوست. شما  هميشه اينجا يك توريست بوده‌ايد، فقط خبر نداشتيد.

اين جملات نشان مي‌دهد نويسنده آگاه است زندگي پسر پولدار تحصيلكرده‌اي از افغانستان را بيان كردن متناقض با فعليت عمومي و واقعي افغانستان است و البته نقد كوچك ديگري بر كتاب وارد است كه تقريبا من را عصباني كرده بود و آن اين بود كه شخصيت اول اسم سگش را گذاشته بود افلاطون و علت را هم چشمان متفكر سگ دانسته بود!

تمام اينها را گفتم تا شما را به خواندن اين ايجاز جديد در ادبيات معاصر دعوت كنم.

براي خواندن زندگي نامه‌ي خالد حسيني و دانلود كتاب به صورت پي دي اف يا صوتي با صداي نويسنده اينجا كليك كنيد.

براي خواندن اخبار جريان سازي اين كتاب در امريكا و ساير نقاط جهان اينجا كليك كنيد.

فيلم بادبادك باز، هم در راه است. براي خواندن مطالب بيشتر درباره ‌ي اين موضوع اينجا كليك كنيد.

دوست عزيزم آقاي اسلامي هم نقد كوتاهي به آلوده سازي به بهانه‌ي زيبا سازي نوشته‌اند كه به كتاب بادبادك‌باز ربطي نداره ولي به ما مردم تهران كه ربط داره.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 14:25  توسط ارغوان اشترانی  | 

در عرف و فرهنگ هر كشوري قانوني وجود دارد كه اعمالي كه در جامعه به خودي خود قبيح است بايد پوشانده شود تا از صورت قبيح خارج نشود.

يكي از آزاردهنده ترين اقدامات صدا و سيما  پرداختن بيش از حد به يكي از موضوعات۱ اجتماعي است كه در اثر استفاده در تقريبا تمامي سريالهاي ايراني از صورت قبيح خارج شد. اين عمل كه در فرهنگ ايراني از ديرباز منحط و قبيح بوده است تعدد زوجات است.

درست يادم نيست كه پرداختن به اين موضوع به طور دقيق از كدام سريال ايراني شروع شد. ابتدا روند طوري طرحريزي شد كه مردهايي كه اقدام به گرفتن زن دوم مي كردند مردهاي بدي نبودند و معزلي مانند عدم بچه دار شدن زن اول آنها را وادار به اين اقدام  مي كرد (مانند سريالي كه عيد چند سال پيش نشان داد كه مردي كه دست به اين اقدام زد خودش سينه چاك تساوي حقوق زن و مرد بود). اين بود كه اين جور به نظر مي رسيد كه صدا و سيما آگاهانه دست به تبليغ براي تعدد زوجات زده است. كساني كه سعي مي كردند توجيه منطقي براي اين اقدام نابخردانه ارائه دهند جنگ تحميلي ايران را علم كردند و اذعان داشتند كه در جنگ عده ي بسياري از مردان كشته شدند و زناني كه در سن ازدواج هستند بدون سرپرست مانده اند غافل از اين كه به فرض اگر اين نظريه صحيح باشد يك عمل فرهنگي سالها بعد اثرات خود را نشان خواهد داد يعني درست وقتي كه دختران در انتظار شوهري كه در زمان جنگ سرشان بي كلاه مانده به سن 50 يا 60 سالگي رسيده اند و به فرض اگر مردهاي 60 يا 70 ساله به اين باور برسند كه اشكالي ندارد فيلشان ياد هندوستان كند اين كلاه آن قدر گشاد است كه ديگر به درد سر اين خانمها نمي خورد.

از طرفي در آخرين آمارگيري به عمل آمده اعلام شد كه تعداد پسران در سن ازدواج 3 درصد بيش از دختران در سن ازدواج است. (طبيعي است كه در يك جامعه تعداد مردان جوان بيش از زنان جوان باشد زيرا به ازاي تولد هر 100 نوزاد دختر 105 نوزاد پسر متولد مي شود و چون مرگ و مير در سنين 9 تا 14 سال در دختران بيش از پسران است اين اختلاف از 5 درصد در سنين ازدواج كمتر خواهد شد البته چون ميانگين طول عمر زنان بيش از مردان است در سنين پيري قاعدتا تعداد زنان و مردان به سمت تساوي پيش مي رود.)

بنابراين عده اي بر آن شدند تا اين گونه جلوه دهند كه  در حقيقت رسانه ظاهرا قصد متفاوتي داشته كه بد جلوه كرده است و قصد رسانه مبارزه ي فرهنگي با اين اقدام بود كه انگار به تازگي بدون هيچ دليلي در جامعه شايع شده است!!!

خوب طبيعي است كه ديگر هيچ توجيه حتي غيرمنطقي براي تكرار اشتباهات گذشته وجود نداشت و سعي بارزي در قبيح جلوه دادن اين عمل به كار گرفته شد. اين تلاش غير قابل تقدير به اين صورت آشكار شد كه بد من هر فيلم به اين عمل مبادرت مي ورزد و زندگيش دچار شكست و انحطاط مي شود. (سريال نرگس و يا سريال آدمخوار و پول كثيف را مد نظر داشته باشيد.)

اما چرا تلاش غير قابل تقدير؟

مسئله اينجاست كه آيا برخورد با هر عمل خلاف اجتماعي در رسانه بايد تا اين حد سطحي و بدون فكر باشد؟

در برخورد با تابوهاي اجتماعي بايد بسيار سنجيده عمل كرد. در پرداختن به عملي كه به خودي خود در فرهنگي تا حدي غلط و غير قابل دفاع است كه مطرح شدن آن در اذهان عمومي ننگ و رسوايي به دنبال دارد نبايد به حدي افراط كرد كه ديگر نقل هر مجلس بشود به طوري كه جزو شوخي هاي خانوادگي شود.

درست مثل اين است كه چند سال متوالي در هر سريال ايراني زني خوب را نشان بدهيم كه براي رفع نياز مالي يا پر كردن تنهايي بي حد خود  پس از گذراندن زمان عده صيغه ي مرد يا مردهاي مختلف مي شود و پس از چند سال به اين نتيجه برسيم كه جا انداختن اين موضوع چه كار خطايي بوده و به جاي اين كه از پرداختن به اين تابو  كه در اسلام هم براي او مجاز شمرده شده است پرهيز كنيم در تمام سريالها، زنان بدي را نشان دهيم كه براي ارضاء نياز جنسي خود صيغه ي مردهاي مختلف مي شوند و قباحت اين امر را هم با سرنوشت شومي چون ابتلا به ايدز و هپاتيت؛ كشته شدن توسط پدر غيرتمندي كه از ماجرا آگاه مي شود يا تصادف و قطع نخاع نشان دهيم؛ نتيجه چه خواهد بود؟

درست است كه به موضوع فوق در فيلمهاي سينمايي نظير شوكران (از نوع اسلامي‌اش) يا زير نور ماه (از نوع غيراسلامي‌اش) پرداخته شده است اما بحث بر سر اين است كه سينما با تلويزيون متفاوت است. مخاطبين سينما قشري محدود هستند ولي مخاطبين تلويزيون تمام آحاد جامعه را در بر مي گيرد؛ پس در پرداختن به موضوعاتي كه در سينما مجاز است در سريالهاي تلويزيون بايد احتياط بيشتري به خرج داد.

از طرفي هيچ گونه مطالعات روانشناسي در پرداخت به سناريوها انجام نمي شود لذا در اثر سريالهاي ايراني جوي از نااميدي و بي اعتمادي بر خانواده ها حكمفرما شده.

در سريالهاي ايراني مرد خيانتكار مردي است  كه دير به خانه مي آيد؛ زود عصباني مي شود و وقتي زنش پاپيچ او مي شود گلي كه خريده را به ديوار مي كوبد در عوض مردي كه خيانتكار نيست آنقدر صاف و بدون پيچيدگي است كه وقتي زن از او مي پرسد چرا ناراحت است اعتراف مي كند كه اشتباه كرده كه وارد فلان شغل شده و نمي داند چطور بايد از اين مسير برگردد. (آأمخوار)  اين يعني عدم شناخت مرد.

دكتر جان گري معتقد است مرد وقتي در معزلي مثلا كاري گرفتار مي شود و زن پاپي او شود جز عصبانيت مرد چيزي عايدش نمي شود چون اصولا مردها عاجز از توضيح احساسات خود هستند و مخصوصا نمي توانند به اشتباه خود اعتراف كنند. او از زنها مي خواهد كه هرگز از مردشان انتظار نداشته باشند كه وقتي به غلط متهم شده با توضيح منطقي به دفاع از خود بپردازد اما چيزي كه در سريال مي بينيم كاملا خلاف اين امر است.

بنا براين جوي از ناامني و عدم اعتماد بر خانه ها حاكم مي شود چون زن هر خانه از مردش اقدامي شبيه مرد خيانتكار فيلم مي بيند و هرگز به ياد نمي آورد كه مردش مانند مرد پاك نيت فيلم چون كودكي كوچك اشك به چشم بياورد و توضيح دهد كه من يك اشتباه كاري گنده كرده‌ام!

در فيلم سينمايي چهارشنبه سوري ؛ فيلمنامه تقريبا بر اساس شناخت عكس العملهاي مرد پيش مي رود؛ يعني حمید فرخ نژاد  كه خطاكار است با ملايمت سعي مي كند زنش را قانع كند كه فقط او را دوست دارد و او اشتباه مي كند. صحنه ي قبلي دعوا كه حميد فرخ نژاد شيشه ها را شكسته است هم به تماشاگر نشان داده نشده. ممكن است در آن دعوا واقعا حق با شوهر بوده باشد و زن توهيني به خانواده‌ي او كرده باشد و...

به هر حال فكر مي كنم بايد در ساختن سريالهاي تلويزيوني آسيب شناسان اجتماعي و متخصصين روانشناس به كار گرفته شوند و مطالعات عميق انجام گيرد تا از اثرات بسيار مخرب سريالها كاسته شود.

پي نوشت ۱: در متن فوق از اعمال قبيح اجتماعي به عنوان تابوهاي اجتماعي ياد كرده بودم كه ديدم برخي فقط تابو را به اعمالي كه از نظر دين قبيح است اطلاق مي كنند و بحث را به حاشيه برده. از اين رو آن لغت را حذف نمودم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:32  توسط ارغوان اشترانی  | 

عيدي پارسال كه دادي مرا

بنگر چطور به ديدگانم نهاده‌ام

و چه جاري كه تا پايان جهان

و چه روشن كه تا تمام عيدها

آن عيدي؛ مرا بس است

و چنان عاشقش شدم

كه گاه از ياد برده‌ام

كه تو دادي‌اش

ببخش عزيز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 2:48  توسط ارغوان اشترانی 

اگر همراه نداشتی تنها برو.

                                                                   گاندی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 15:50  توسط ارغوان اشترانی  | 

 

انديشه‌ي سيب

 

من در اين انديشه

كه تو آيا آنجا

سيب سرخي داري؟

كه سر سفره‌ي نوروز گذاري؟

سيب شهرت موزون

رنگ آن سرخ و قشنگ

بوي آن هم اما؛

رنگ سرخي دارد؟

اين طرفها باغي است

به تو هم نزديك است

دست كن در سبد خاطره‌ها

سيب سرخي بردار

بر سر سفره گذار...

                                                                            شاعر: ارغوان اشتراني

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:16  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >