تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

گو كجا بايد به محراب سعادت سجده زد؟

عقده ي نامردميها را كجا بايد گشود؟

قصه ي رفتن،  رسيدن تا خدا

قصه ي تنهايي دل را كجا بايد سرود؟

در ميان سوز و سرماي كبود

در كدامين بستر بي خار و پر گرما غنود؟

دل كه پيمان بسته بود از عشق دوري مي كند

سر دل دزدي و افسون تو را آخر چه بود؟

دل كه مردابي ز ياران دو رنگان گشته بود

گو چگونه در پي ات افتان و خيزان شد چو رود؟

من كه منع عاشقي كردم دل ديوانه ام

آه از اين دل، پيش از اين خط و نشان افتيده بود

من همه ديوانگي ها را بسوزانم به عقل

وان سپس سوزم همه عقل و خرد را همچو عود

دلبري و دلخري را من ببوسم زين سپس

چونكه از آن، جز غم و درد و فغان حاصل نبود

دل نبندم من دگر بر هر چه دارم در برم

ناكسم گر در تجارت آمدم بي مزد و سود

سر بذارم در پي آوارگي، ديوانگي

سنگ چخماقم بسوزانم از اين پس هر چه هود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:36  توسط ارغوان اشترانی  | 

من از آن روز كه نگاهم دويد و پرده هاي آبي زنگاري را شكافت و من انسان خود را ديدم كه بر صليب روح نيمه اش به چارميخ آويخته است، در افق شكسته ي خونينش، دانستم كه در افق ناپيداي رو در روي انسان من- ميان مهتاب و ستاره ها- چشمان درشت ودردناك روحي كه به دنبال نيمه ي ديگر خود مي گردد شعله مي زند.

                                                                                                              احمد شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:1  توسط ارغوان اشترانی  | 

گفتم كه دلم تنگ است

نشنيدي و نشنيدي

اندوه، بد آهنگ است

نشنيدي و نشنيدي


ما را ز غم دوري

سوزاندي و سوزاندي

تا رشته ي عشقم را

ببريدي و ببريدي


اي رفته ز دل، مهرت

آزار مكن ما را

رفته است چو بيماري

تيمار مكن ما را


من در پي عشق تو

هر روز دوان بودم

چون سايه به دنبالت

هر لحظه روان بودم


در هر سخن و اشكم

صد بوسه و خواهش بود

افسوس، تمنايم

يك لحظه نوازش بود


اكنون به دلِ دردم

اندوه و فغان جاري است

ديگر به ميان ما

افسوس كه ديواري است


دير است كنون ديگر

هرچند پشيماني،

تلخي است ميان ما

مي داني و مي داني...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط ارغوان اشترانی  | 

وقتي سالها پيش كتاب كوري ساراماگو را خواندم علي رغم اين كه از آن خوشم آمده بود ولي از دست ساراموگو عصباني بودم. مدام به خودم مي گفتم "ديگه دنيا اين قدرها هم كه اين تصوير كرده لجن نيست. دكتر كه مي دونه زنش چشم داره ولي به خاطر بودن با اون خودش رو به نابينايي زده، با دختري كه عينك تيره به چشم دارد سكس داشته باشه."

امروز بعد از سالها فيلمش را ديدم و تازه ساراماگو را مي فهمم. باورم شده كه دنيا به همين كثيفي است و يا حتي بدتر...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:7  توسط ارغوان اشترانی  | 

من

عاشقی هایم را آبستنم

همه ی تردیدهای آبی و امیدهای سپیدم را

زخم خورده ترین تنها

تنهاترین زخم خورده

با انگشتانی جوهری

و موهایی پریشان در باد

آرام هستم و نیستم

خرسند هستم و نیستم

و می پرستم

انگشتان جوهری ام را

من سالهاست

که بر آستانه ی در ایستاده ام

با چمدانی بردوش

که در آن جنازه حمل می کنم

من سالهاست که نور را

در امتداد شب بی پایان طللب می کنم

من سالهاست که زیر بارانم

نا امید از تولد یک چتر

یا سالهاست در کویر سوزان

به دنبال سایه می گردم

من

عاشقی هایم را آبستنم

و هیچ طبیبی نمی داند

روز پایان من کی است...
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 20:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >