تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

توي مطب نشسته ام. تلفن زنگ مي ‌خورد. منشي مي گويد كه مريض دارم. در باز مي شود و پدر رويا وارد مي شود.

- حالش خيلي بده خانم دكتر.

- چرا؟

- دوباره تو خيالش يك نفر رو مي بينه. نكنه اين با جن و پري ارتباط گرفته؟ ها خانم دكتر؟

مي گويم رويا را بياورد داخل و ما را تنها بگذارد. با رويا حال و احوال پرسي مي كنم. رنگ رويش و ظاهرش از هميشه بهتر شده است و مثل هميشه كتابي در دست دارد. روسري اش را بر مي دارد. موهاي مشكي اش را مرتب شانه زده و صورتش را هم آرايش كرده. خودش را روي مبل راحتي رها مي كند. مي پرسم: «خب؟ مشكل چيه؟»

- هيچي. من با يكي دوست شدم، باز اينا رم كردن. خيلي پسر خوبيه. نمي دونم چرا باهاش اينقدر مخالفن.

- چه شكليه؟

- خوشگله.

كاغذ و مدادي به دستش مي دهم. رويا نقاش قهاري است. از او مي خواهم كه عكس پسر را نقاشي كند. مي‌كشد. عكس دوست خيالي دوران كودكي اش است. مي‌گويم: «لابد اسمش هم "جاني" يه؟»

- نه خانم دكتر. اسمش ساميه. خوش تيپه، نه؟

سامي. ساسان. نام سامي را به اين خاطر برايش انتخاب كرده كه شبيه ساسان است. مي ‌گويد:

- البته بابا اينا حق دارن، تقصير خودمه. نبايد همه‌ي حرفهاي سامي رو بهشون مي گفتم آخه سامي يه چيزايي از اون دنيا مي دونه كه هر كي مي شنوه فكر مي كنه جن و پريه. سامي مي گه خدا يه هيولاي بزرگه. يك هيولاي خيلي بزرگ و تمام ما آدمها پاهاش هستيم. از بس كه ما آدمها هر كدوم ساز خودمونو مي زنيم، خدا نمي تونه تكون بخوره. هي پيامبر مي فرسته كه اين پاها رو در يك جهت سامون بده و به طرف جايي كه مي خواد بره راه بيفته ولي گوش اين آدمها بدهكار نيست. اين همه ظلم و جنايت روي زمين هم با اين كه خدا رو عاصي كرده ولي به نوعي كار خودشه ديگه. بله رسم روزگار چنينه.

بلند مي شود و از اين سر اتاق به آن سر اتاق راه مي رود و با شور و هيجان ادامه مي دهد:

- خدا اول قرار بود دو تا پا داشته باشه تا بتونه روي زمين راه بره و همه جا رو آباد كنه ولي پاهاش عاشق هم شدند و با هم خوابيدند و يه عالمه بچه آوردند و اين طوري شد كه تمام زمين رو، پاهاي خدا گرفت. مي دوني چي حيفه؟

- چي؟

- كه پاي چپ و راستش مث هم عاشق نمي شن. پاي چپ عاشق مي شه كه عاشق كنه و رها كنه و موفق مي شه، پاي راست عاشق مي شه كه عاشق بمونه و عاشق نگه داره ولي موفق نمي شه. بله رسم روزگار چنينه.

سرم را توي دستم مي گيرم و به گذشته‌ي رويا از زمان نوجواني اش تا همين حالا فكر مي كنم. روزهاي نوجواني اش كه به زحمت او را با دنياي بي رحم آشتي دادم و روزهاي بعد از جدايي از ساسان و مرگ مادرش. بي اختيار ياد جمله ا‌ي كه رويا گفته بود مي افتم: "بله رسم روزگار چنينه."

مي گويم: «سامي الان كجاست؟»

- اينجا نشسته خانم دكتر. بهش گفتم نيا ولي طاقت نداره من تنها برم دكتر.

به مبل اشاره مي كند. مي گويم:

- بهش بگو بلند بشه در رو باز كنه.

- نه خانم دكتر. خيالتون راحت. سامي واقعيه. مطمئنم. سامي يه چيزي بگو. مگه نمي گفتي بياي مطب خانم دكتر كلي حرف داري براش؟

رويا به سمت مبل مي رود و خودش را روي آن رها مي كند. قوزك پاي راستش را روي زانوي چپش مي گذارد. صدايش را بم مي كند و با لحن متفاوتي مي گويد:

- خانم دكتر بي خيال. بذار راحت باشه. مثلا زندگي شما آدماي عاقل و منطقي خيلي خوبه؟ سه ساله كه طلاق گرفتي و مجرد موندي از ترس اين كه ضربه بخوري. رويا با من خوبه. من اذيتش نمي كنم. مي فهمي؟ بذاريد راحت باشه. كاري به كارش نداشته باشيد. نمي خواد تلاش كنيد به اين دنياي لعنتي برگرده. رويا مي خواد خودش و جهانش رو دوباره اختراع كنه.

به منشي زنگ مي زنم كه رويا را ببرد بيرون و پدرش را صدا كند. منشي، رويا را كه هنوز در جلد سامي قرار دارد بلند مي كند كه بيرون ببرد. رويا با همان صداي بم داد مي‌زند:

- ولش كن خانم دكتر. رويا راضي شده بود كه فقط يه نفر تو دنيا كنارش باشه كه به جاي فكر كردن به پول و كلاه گذاشتن سر مردم به چيزايي كه رويا فكر مي كنه فكر كنه. نشد. نمي شه. ولش كنيد. بذاريد من كنارش باشم. رويا با من خوشه.

بالاخره منشي، رويا را بيرون مي برد. به چهره‌ي پدر رويا نگاه مي كنم. تازه، موهايش كه بيش از پيش سفيد شده اند، توجهم را جلب مي كند و چروكهاي صورتش كه از بار قبل تا به حال به وضوح بيشتر شده‌ اند.

- مي بينيد خانم دكتر؟ انگار رابط روح و اجنه با اين دنيا شده. مي خوايم ببريمش بيمارستان بستري كنيم.

- نه. اگه آسايشگاه ببريدش حالش بدتر مي شه. روح و جني در كار نيست. دختر شما بيماره، روز به روزم بيماريش داره پيچيده تر مي شه، حتما قرصاش هم تموم شده.

- بله خانم دكتر. دو روزه قرص نخورده. ولي ببريمش به قول شما آسايشگاه، بهتره ها!

- آسايشگاه مال كساييه كه به خودشون يا اطرافيانشون آسيب بزنن.

- آخه خانم دكتر، خانمم ازش مي ترسه. يه دعانويس خوب سراغ داره. ببريمش پيش اون، جنها رو ازش دور كنه؟

سرم را تكان مي دهم. احساس مي كنم دارم با آبكش آب مي برم! چند بار به مسعود زنگ مي زنم. مي گويد شماره ي مورد نظر شما در شبكه وجود ندارد. برايش پيامك مي فرستم كه با من سريع تماس بگيرد. چند دقيقه صبر مي كنم ولي خبري نمي شود. نسخه‌ي مسعود را از پدر رويا مي گيرم و كمي تغيير مي دهم و به دستش مي دهم و با دست اشاره مي كنم كه بيرون برود.

- بديد منشي آقاي دكتر رنجبر، براتون دوباره بنويسن و مهر كنن.

تمام طول مسير تا خانه را به رويا فكر مي كنم. براي مسعود چند پيامك ديگر مي فرستم و شرح حال رويا و تغيير داروها را پيامك مي كنم. به خانه مي رسم و شام، ته مانده‌ي غذاي ديشب را مي خورم.

 روي تخت مي روم. سردم است. گوشي موبايل را كنارم مي گذارم، پتو را روي خودم مي كشم و كتاب جامع پزشكي بخش هشت را باز مي كنم. چيزي در خصوص درستي تجويزم پيدا نمي كنم. خوابم مي برد.

با لرزش گوشي بيدار مي شوم. مسعود است.

- بيدارت كردم؟ مگه نگفتم وقتي مي خوابي گوشي ت رو سايلنت كن؟

صداي مردانه اش كه توي گوشم مي پيچد، انگار كه چيزي توي قفسه‌ي سينه ام پايين مي ريزد.

- مي خواستم باهاتون حرف بزنم. مي خواستم مطمئن بشم داروهاي رويا رو درست تغيير دادم.

- بله خانم روانشناس، تجويزتون درست بوده. ولي دليلي نداره مثل بچه ها دروغ بگي. امشب با فردا در مورد رويا توفيري ايجاد نمي كنه.

-  آره. حق با شماست. نگرانتون بودم. امروز مطب نيومديد. هر چي هم زنگ زدم جواب نداديد.

- نمي شه لااقل نگي شما؟ تو منو دوست داري غزل. چرا نمي خواي با هم باشيم؟

ياد حرفهاي رويا مي افتم.

- امروز وقتي رويا تو قالب سامي فرو رفته بود، بهم گفت: " مثلا زندگي شما آدماي عاقل و منطقي خيلي خوبه؟ سه ساله كه مجردي از ترس اين كه ضربه بخوري." اصلا به همه چي شك كردم. دلم مي خواد جاي اين كه به رويا قرص بدم كه به واقعيت برگرده، يه قرصي باشه كه من بخورم و برم به جهان رويا.

- كاش اين همه كتاباي روانشناسي كه به مريضات مي دي به درد خودت مي خورد. دختر، تو منو دوست داري، واسه چي نمي ذاري كنارت باشم؟ تو داري از تنهايي رنج مي كشي.

- مسعود؟

- جانم؟

جانم گفتنش لرزه بر تمام تنم مي اندازد. انگار گرم مي شوم، داغ مي شوم.

- تحمل تنهايي خيلي خيلي خيلي سخته ولي تحمل اين كه با آدم مث مايملك خودشون برخورد كنن سخت تره. تحمل اين كه فكر كنن حق دارن به آدم توهين كنن يا سر آدم داد بزنن خيلي بدتره.

- چرا نمي خواي يه بار ديگه اعتماد كني؟ همه آدمها مث هم نيستن.

- من معشوق خوبي نيستم، لااقل واسه يه مرد ايراني.

- خوب چرا از ايران نمي ري؟

- اينجا رو دوست دارم. هر چي هست وطنمه. مرد غربي هم به درد من نمي خوره. مرد ايراني نمي فهمه زن متعهد مي تونه مستقل و آزاد باشه، مرد غربي هم اهل تعهد نيست.  انگار من دنبال چيزي ام كه جز توي جهان رويا، قابل دسترسي نيست. مثل خيلي از آرمانگرايي هاي ديگه كه تو جهان واقعيت شدني نيست، مثل دنياي بدون جنگ، دنياي بدون ظلم، دنياي بدون اعدام.

ناخودآگاه ياد جمله‌ي رويا مي افتم: "بله، رسم روزگار چنينه."

- يه بار ديگه اعتماد كن. من به استقلال و آزادي در عين تعهد اعتقاد دارم. از بودن با من پشيمون نمي شي غزل.

دلم مي خواهد بگويم: "توي اين يك سال آنقدر شناختمت كه بدانم تو مثل آتشي هستي كه از دور گرمايت لذتبخش و زندگي بخش است، ولي اگر به تو نزديك شوم، من را مي سوزاني." اما حرفم را مي خورم و در عوض مي گويم:

- ازت يه چيز رو مي پرسم، صادقانه جواب بده، ممكنه يه روزي بخواي روابط منو كنترل كني يا به من بگي با كي بايد بگردم و با كي نه؟ كجا بايد برم و كجا نه؟

- داري منم روانكاوي مي‌كني؟ خب، تو با مرداي زيادي در ارتباطي، فقط وقتي حس كنم مردي مي خواد با علم به عطش تو براي رسيدن به پيشرفت و ترقي، از سادگي و صداقت و شرافت تو استفاده كنه بهت تذكر مي دم.

- و چرا فكر مي كني ممكنه من اينو خودم نفهمم؟

- خيلي ساده است. تو تجربه ت براي توي اجتماع بودن خيلي كمتر از منه.

- اصلا اين طور نيست. ما هم سنيم. تو از 22 سالگي كار كردي و من از 16 سالگي. تو مجرد بودي و من 7 سال يك زندگي رو گردوندم و جدا شدم.

- باشه فرق مي كنه.

- چه فرقي؟ يه چيز ديگه رو هم بدون. يه زن خيلي زود متوجه مي شه كه سلام كدوم مرد با طمعه و كدوم نيست. طمع مردها نمي تونه به شرافت زني مث من آسيبي برسونه.

- تو مردا رو نمي شناسي.

- چرا، خوبم مي شناسم. مهمترين ويژگيشونم اينه كه هميشه فكر مي كنن همه چيز رو بهتر از زنها مي فهمن.

- ببين، الان حوصله‌ي بحث ندارم. برو بخواب، بعدا در موردش حرف مي زنيم. خدافظ.

بي آنكه منتظر خداحافظي من بماند، گوشي را قطع مي كند.

چشمهايم را مي بندم. در خيالم به مسعود مي گويم كه دلم برايش تنگ شده. مي گويد كه دلش برايم تنگ شده. چند بار صدايش مي كنم تا جانم گفتنش را بشنوم. مي پرسد كه چه كارهايي كرده ام. روزم را خلاصه برايش مي‌گويم. اتفاقات ناخوشايند را  قورت مي‌دهم كه ناراحتش نكنم. مي گويم دوستش دارم. مي گويد كه دوستم دارد و از من مي خواهد كه مواظب خودم باشم. موقع خداحافظي مي گويد كه ببوسمش. گوشي تلفن را مي بوسم. بوسه پشت بوسه. نفسهايم به شماره مي افتد. صدايش را مي شنوم كه مي گويد: "قربون نفسهات." ديگر دلم نمي خواهد برود...

با خودم مي گويم: «رويا حق دارد. هيچوقت واقعيت به قشنگي خيال نيست.»

پتو را مي كشم روي شوفاژ، يك بالش بين خودم و شوفاژ مي گذارم. كمي كه گذشت، بالشي را كه از برخورد با شوفاژ داغ شده، بغل مي‌كنم. از گرماي بالش لذت مي‌برم. پوزخند مي‌زنم، به گرماي فلز، به گرماي آهن، به سرماي هوا، به سرماي زندگي بي عشق.

ياد جمله‌اي كه رويا چندين بار گفته بود مي افتم:

"بله رسم روزگار چنين است."

توي جايم مدام از اين پهلو به آن پهلو مي شوم و از خودم مي پرسم يعني مسعود الان راحت گرفته خوابيده؟ مطمئنم كه تا صبح خوابم نمي‌برد. با خودم فكر مي كنم يكي دو ساعت ديگر بلند شوم و بروم كوه و آن بالا تا مي توانم سر خدا داد بكشم. آنقدر داد بكشم تا شايد آن قدر از دست من عصباني شود كه تصميم بگيرد، اين پاي عاصي اش را قطع كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 0:8  توسط ارغوان اشترانی  | 

پيشنوشت۱: خيلي از دوستان در اين چند وقت به خاطر پستهاي عجيب غريب و دير آپ كردنم نگران حال من شده اند. اول اين كه از همه ي دوستان تشكر مي كنم و سپس عذرخواهي.

احساس مي كنم خداوند مرا همچون ريگي در دريايي بزرگ انداخت و من پر از تشويش بر سطح دريا دايره هاي بي شمار پديد آوردم. به ته دريا رسيدم و آرام گرفتم و در سكوت و تنهايي دريا غوطه ور شدم تا شايد حكمت كارهايش را بفهمم. خداوند!!! يك روز تمام روزهاي سخت زندگي را سرش داد مي كشم. بعد مي بخشمش و توي آغوشش گريه مي كنم و به خواب مي روم و مطمئنم كه نوازشم مي كند. بله حتم دارم كه نوازشم مي كند...

اين پست را بيشتر براي رفع نگراني دوستان مي گذارم و كمتر براي اين كه مطلب مفيدي است...

پيشنوشت۲: مي توانستي نماني اما ماندي. مي توانستي نباشي اما بودي. سپاس كه هستي. سپاس كه بودي...

كتابي كه مي خواهم اين هفته، به شما معرفي كنم، "درك فيلم" نوشته ي «الن  كيسبي ير» ترجمه ي بهمن طاهري است كه توسط نشر چشمه به چاپ رسيده است.

همانطور كه مي دانيم كيفيات بصري فيلم از عوامل متعددي مثل زاويه‌ي ديد فيلمبرداري، عدسي ها، فاصله ي دوربين تا موضوع، قاب بندي، نورشناسي و ميزانسن و غيره تشكيل شده است.

ممكن است شما فكر كنيد كه اطلاعات داشتن در مورد اين عوامل فقط براي فيلمسازان اهميت دارد اما واقعيت اين است كه همه ي خصايص بصري براي تماشاگري كه در پي ديدن آن هاست قابل درك است و همين كه باز شناخته شوند مي توانند سرچشمه ي لذت وافري باشند كه از رهگذر فيلمها دريافت مي شود. در برخي فيلمها جايي كه كنش فقط با يكي دو عنصر بصري نشان داده مي شود بازشناخت آنها براي درك فيلم اهميت خطيري دارد.

بخش اول كتاب، فيلم را وسيله اي بياني معرفي مي كند و شامل چهار فصل است. در اين كتاب نويسنده با زباني ساده در فصل اول به شرح و تفسير عناصر تصوير، مي پردازد. نويسنده فصل دوم را به توضيح صدا شامل گفت و گو، موسيقي و جنبه هاي گواگون صداي فيلم اختصاص داده است.

در فصل بعد با عنوان انفعال سينمايي نويسنده به چگونگي درگير كردن تمام حواس مخاطب با استفاده ي هنرمندانه از عناصر كارگرداني مي پردازد. همانطور كه مي دانيم سينما فقط از راه تحريك قوه ي ديدن و شنيدن مي تواند تاثيربرانگيز باشد. هنر فيلمساز به اين است كه با ابزارهايي كه در دست دارد اين دو حس را چنان درگير كند كه خلا 3 حس ديگر تماشاگر را جبران سازد.

در فصل چهارم با نام ظرفيت هاي تماشاگر نويسنده با نظر به سينماي گودار شگرد بيگانه سازي برشتي در كارهاي او را توضيح مي دهد.

بخش دوم كتاب با رويكرد معرفي قدرتهاي تصويرگري سينما آغاز مي شود.

نويسنده در فصل پنجم از اين بخش، ديدگاه هاي سه نگره پرداز معروف را مورد بحث قرار مي دهد.

فيلمساز روسي سرگئي ايزنشناين جانب سبكي را مي گيرد كه متضمن گونه اي عدول تصوير روي پرده از واقعيت است. بنابر نظر مخالف آندره بازن، مورخ فرانسوي تلاشهاي هنرورانه تري در سينما حكايت از مطابقت دقيقي ميان تصوير سينمايي و واقعيت دارد. مشي ميانه بين عقيده ي اين دو را رودلف آرنهايم روانشناس و هنرشناس آلماني اتخاذ كرده است.

فصل ششم درباره ي اين موضوع است كه چگونه مي تواند چيزها را درون دنياي فيلم واقعي يا ناواقعي جلوه داد.

فصل هفتم به نوع ديگري از واقعيت سينمايي يعني فراواقعيت مي پردازد. بخش سوم كتاب با رويكرد تشريح نقد فيلم، سه فصل پاياني را در بر مي گيرد. در اين بخش تاكيد از راستاي ماهيت قالب بياني فيلم و واقعيت سينمايي به سوي نحوه ي كار منتقد با فيلم تمام شده همچون يك فراورده تغيير جهت مي دهد. يكي از كارهاي منتقدان، توصيف عنصرهاي سمعي و بصري فيلم ها و انفعال هايي است كه فيلم ها در تماشاگران پديد مي آورند.

در اين بخش نويسنده فصل هشتم را به توضيح سبك هاي سينمايي اختصاص داده است. فصل نهم تفسير انتقادي و ديالكتيكي را به اجمال توضيح مي دهد و فصل دهم معيارهاي ارزشي جمالشناختي فيلمها را شرح مي دهد. در اين فصل به شرح كيفيت "سينمايي" بودن پرداخته مي شود.

طرفداران ارزش گذاري فيلم بر اساس كيفيت "سينمايي" بودن معتقدند: فيلم بايد كاري انجام دهد كه فقط از عهده ي فيلم بر مي آيد و نه كاري كه در توان تاتر يا ادبيات يا رسانه ي ديگري هم هست. بنابراين سينمايي بودن متشكل است از چيزهايي نظير آشكار ساختن شخصيت و موقعيت به طور بصري و به مدد كيفيت صدا و نه با گفت گوها، خلق ميزانسن بيشتر با بهره گيري از حركت دوربين، زاويه ي فيلمبرداري و تدوين و نه به سادگي با چهره آرايي هنرپيشه ها يا لباس و دكور.

اميدوارم با خواندن اين كتاب و ساير كتابهايي كه در هفته هاي بعد پيرامون نقد يا درك يا تاويل فيلم معرفي شده و خواهد شد، به لذت عميق تري از درك فيلم دست پيدا كنيد.

 

***

اين كتاب جزو كتابهايي است كه خلاصه ي نكات مفيد آن به هيچ وجه با اصل كتاب برابري نمي كند بنابراين قويا توصيه مي كنم به جاي اكتفا به نكات مفيدي كه من از كتاب در آورده ام به خواندن اصل كتاب بپردازيد تا لذت ديدن فيلمها برايتان با درك فيلم دوچندان شود ولي از آنجايي كه ممكن است برخي افراد از ذيق وقت شكايت داشته باشند، نكات مفيدي كه براي شخص خودم از كتاب يادداشت كرده ام را به اجمال در ادامه ي مطلب ذكر مي كنم.

***

* تصاوير نگاتيو: براي تاكيد روي كيفيات غير واقعي (مثلا تمدني در آينده توسط گودار در آلفاويل) يا ايجاد صحنه اي خوفناك به كار مي روند.

* عدسي چشم ماهي ظاهر بي نهايت غير واقعي به چيزها مي دهد. هدف كارگردان از استفاده از اين عدسي القاي يك موقعيت غريب يا ديدگاه تحريف شده است.

* عدسي زاويه ي باز خطوط متجسم را در هم مي شكند. (مثلا خطوط قائم الزاويه ي چارچوبها) همين طور كه دوربين به سوي صحنه پيش مي رود اشيا تغيير شكل مي يابند و خطوط موجدار مي شوند و واقعيت مكاني كلا به ظاهر سيال مي گردد و محيطي تصوير مي شود كه قابل اطمينان نيست. در چنين فضايي وقتي امري خارج از روال عادي روي مي دهد ديگر جاي حيرتي باقي نمي ماند.

* عدسي عادي براي واقعي نشان دادن فضا استفاده مي شود و عموما بيشترين كاربرد را دارد.

* عدسي تله فتو: فاصله كانوني اش از هر عدسي نوع ديگري بلندتر است. در فيلم نيكولز به نام فارغ التحصي نمايي كه با عدسي تله فتو گرفته شده داستني هافمن را در خيابان هاي سانتا باربارا در حال دويدن نشان مي دهد كه مانع از ازدواج دختر مورد علاقه اش با مرد ديگري شود. دخل و تصرفي كه در شكل حركات هافمن صورت مي گيرد اين احساس را در ما پديد مي آورد كه او سخت دارد مي دود اما به هيچ جايي نمي رسد.

* عدسي هاي زوم: با تغيير فاصله كانوني وانمود مي كنند كه دوربين در حال نزديك شدن يا دور شدن از چيزي است. وقتي دوربين خود به جلو مي رود (روي ريل يا ابزارهاي ديگر) اشيا ي اطراف از كنارش رد مي شود و اين مسئله احساس عمق را براي تماشاگر ايجاد مي كند اما دوربين يا عدسي زوم به دليل ثابت نگه داشتن فاصله احساس عمق را فدا مي كند. اما زوم كردن قهرا توجه مخاطب را به موضوع معطوف مي سازد.

وضوح ناقص به اين منظور به كار مي رود كه هاله اي از احساسات عاشقانه بيافريند، فضايي از رمز و راز پديد آورد و يا احساسات ذهني يك شخصيت (ناهشياري، روان آشفتگي) را نشان دهد يا توجه تماشاگر را به يك قسمت از پرده جلب كند.

* زاويه ي رو به بالا، ناظر بر يك فضاي بسته: احساسي از به محدوديت در آوردن كنش هاي بازيگر را ايجاد مي كند. (همشهري كين 1941)

* نمايي كه دوربين از ازتفاع زياد به پايين نگاه مي كند حالت حيرت و جستجوگري را القا مي كند. (سرگيجه)

* زواياي غير عادي و كج بر سرشت نمايشي و عجيب و غريب فيلم تاكيد مي كنند.

* نماي نزديك ضرب آهنگ را كند مي كند.

* تصاوير خارج از قاب براي ايجاد تعليق و وحشت به كار مي رود. اين گونه تصاوير در ژانر وسترن هم كاربرد دارند. وقتي جهت اصلي حركت خارج از قاب به طرف تماشاگر است باعث مي شود تماشاگر در ماجرا شركت كند و كنشها ي حوزه ي خارج از قاب، يعني آنچه پشت دوربين روي مي دهد را مجسم كند. اكثر اوقات آنچه يك يا چند نما "خارج از قاب" به حساب مي آيد در نماهاي بعدي "درون تصويري" است.

* دوربيني كه روي دالي يا سطح متحرك ديگري كه از زمين فاصله دارد نصب مي شود باعث مي شود توجه تماشاگر به حركت دوربين منحرف نشود و حواسش از كنش بازيگر پرت نشود. دوربين روي دست احساس بودن در حل را به ما القا مي كند اما نما را از طبيعت نمايي يا واقع نمايي دور مي كند.

* كند نشان دادن كنش هاي بازيگر ممكن است احساس اساطيري بودند يا فوق بشري بودن را القا كند مثل از پاي در آمدن باني و كلايد در پايان فيلم.

* تدوين: قطع هاي مستقيم و خوش پرداخت در يكپارچگي فيلم نقش دارند.

* قطع جهشي: پاره از يك كنش حذف مي شود و در نتيجه تماشاگر فقط بخشي از حادثه را مي بيند. مثلا در نماي 1 شخصيتي به آرامي به سمت راست بر مي گردد و در نماي شماره 2 كاملا برگشته و آن سوي اتاق است. ممكن است اين حس به تماشاگر القا شود كه چيزي جا افتاده است و اغلب در فيلمهاي كمدي كرابرد دارد و در فيلمهاي خيال پردازانه كه يك رشته قطع هاي جهشي مي تواند كيفيتي غير طبيعي به حوادث ببخشد.

* قطع تدريجي: فيد: تصوير تدريجي محو مي شود (فيد اوت) تصوير تدريجا ظاهر مي شود (فيد اين) فيد اوت مي تواند در يك صحنه ي رمانتيك كارگردان را از شر سانسورچي نجات دهد و همه چيز را به تخيل تماشاگر واگذار كند.

* آيريس كردن: يك سطح مدور روي پرده سياه باز مي شود تا صحنه اي را نشان دهد (آيرس اين) يا سطح مدرور روي پرده ظاهر ميشود و صحنه را مي بندد. (آيريس اوت)

اين تكنيك در فيلمهاي اكسپرسيونيستي كاربرد دارد. دايره نمادي از اغتشاش است و آيريس كردن احساس آشوب نهفته را مي آفريند و تنش را ظريفانه افزايش مي دهد.

* وايپ: تصوير جديد به آرامي روي پرده به حركت در مي آيد و تصوير قبلي را بيرون مي كند.

* ديزالو: محو شدن تصوير قبلي و ظاهر شدن تدريجي تصوير جديد. هدف آن وحدت بخشيدن به فيلم است.

*  (over lap)تداخل: پاره اي از كنش را كه پيش از قطع نمايش داده شده بود، دوباره بعد از قطع نشان مي دهند. اين نوع قطع آن را تصنعي نشان مي دهد. تداخل به منظور تاكيد به كار مي رود.

* انتقال بدون قطع: حركت چرخشي سريع دوربين در مسير افقي كه با سرعت زياد از روي يك شي يا مكان به جاي ديگري مي رود، سطح محو و تاري به وجود مي آورد كه معادل قطع است. اين نوع كار حس واقع گرايي اثر را كاهش مي دهد.

* قطع در حركت: در اين شيوه بازيگر يا سير حركت قبل و بعد از قطع، حركات مشابهي دارد. اين نوع كار احتمال اين را كه تماشاگر در حال تعقيب سير كنش متوجه عمل قطع نشود، افزايش مي دهد.

* عدم تشابه يا تضاد هم مي تواند مبناي قطع باشد. (در پدر خوانده مراسم تعميد و تبهكاريها يا تعمير كمين گاه خونبار.)

* تدوين بر اساس عدم تداوم: عدم تطابق نماها مثلا از نظر جهت حركت روي پرده، مثلا قهرمان به سمت راست پرده فرار مي كند و پليس او را به سمت چپ تعقيب مي كند. (در فيلمهاي گودار از اين نوع تدوين زياد استفاده شده است.)

* تدوين ريتميك: تدوين با كثرت برش كه منجر به تدوين يا ضرب آهنگ منقطع مي شود.

* قاب كاهي: حذف بعضي قاب هايي كه در تسلسل خود تشكيل يك نما را مي دهند. اين كار به كنش سرعت مي بخشد.

* قاب بندي مضاعف: هر قاب دوبار چاپ مي شود. به كنش زمان بيشتري مي دهد و حركت كند شده الق مي شود.

* باز ايستاندن قاب: القاي زمان از حركت بازداشته شده.  فراموش نشدني كردن قاب تصوير.

* گفتارهاي خارج از تصير لحن واقع نماي بسياري از صحنه هاي فيلم را كاهش مي دهد.

* زمان مادي اشاره به سازمان يافتن سينمايي است كه حوادث با همان سرعت وقوعشان در دنياي بيرون سينما رخ مي دهد.

* زمان عاطفي يا انفعالي: رودادها چنان سامان مي يابد كه تاثيرهاي عاطفي معيني بر احساس ذهني تماشاگران از فرمان داشته باشد.

* سبك اكسپرسيونيسم بيشتر، فضا و حال و هوا را موكد مي كند تا جزئيات ملموس را. مشخصه ي ديگر اين سبك داشتن مايه اي حول مفهوم بيگانگي است.

شيوه ي جريان سال ذهن را مي توان گونه اي از شيوه ي بيان اكسپرسيونيستي دانست. جريان سيال ذهن عبارت است از سير بي وقفه، بي شكل و چند سطحي فعاليت ذهني كه در داستان نويسي در قالب تك گويي دروني نمود پيدا مي كند. از نمونه هاي آن مي توان به خشم و هياهوي فاكنر اشاره كرد و در آثار ايراني مي شود گفت كه صادق چوبك در سنگ صبور تا حدودي به آن نزديك شده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 23:45  توسط ارغوان اشترانی  | 

    جرم من چه سنگين بود آسمان
اعتقاد به اين كه يك انسانم...
و گذاشتن لقمه اي در دهان كودكم كه گرسنه بود...
يادت باشد
يادت باشد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 23:27  توسط ارغوان اشترانی 

سلام

حال همه ي ما خوب است

ملالي نيست جز گم شدن خيالي دور

كه مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند

با اين همه عمري اگر باقي بود

طوري از كنار زندگي مي گذرم

كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد و

نه اين دل ناماندگار بي درمان

يادت مي آيد رفته بودي خبر از آرامش آسمان بياوري؟

نه ريرا جان

نامه ام بايد كوتاه باشد

ساده باشد

بي حرفي از ابهام و آينه

از نو برايت مي نويسم:

حال همه ي ما خوب است

اما تو باور مكن...

(تكه اي از شعر سيد علي صالحي)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:18  توسط ارغوان اشترانی  | 

گفت: كمي از دنياي خيال بيا بيرون. كمي در واقعيت زندگي كن. واقعيت يعني نان سنگك. ادبيات براي تو چه دارد؟ به ازاي بودن در دنياي ادبيات چه چيزهايي به دست مي آوري كه به آنچه از دست مي دهي مي ارزد؟

گفتم: من اگر پا به دنياي واقعي بگذارم استفراغ مي كنم. من همين اندازه در دنياي واقعي زندگي مي كنم كه به اندازه‌ي معاش پول در بياورم نه بيشتر، كه جواب سلام دوستانم را بدهم، نه بيشتر، دنياي واقعي شما براي من چه داشته؟ با آدمهاي واقعي صادق بودم و خيانت ديدم. به آدمهاي واقعي راست گفتم و دروغ شنيدم و از آن بدتر به دروغگويي متهم شدم. آدمهاي واقعي را دوست داشتم و بي مهري ديدم. اينجا، توي اين وبلاگ، توي دنياي خودم اگرچه تنهام ولي آزار نمي بينم، بله بودن در دنياي خيال و ادبيات مرا خوشبخت نمي كند اما بهتر است آدم آنجور كه دوست دارد زندگي كند و خوشبخت نباشد تا آنجور كه دوست ندارد زندگي كند و خوشبخت نباشد. اگر يك روز ستايش هم سرم داد بزند و بگويد تو هيچ غلطي براي من نكردي باز هم مي توانم توي اين وبلاگ با او حرف بزنم. بودن در دنياي واقعي به اندازه‌ي صادر كردن چند فاكتور و فروختن چند كتاب و چند محصول اوريف ليم براي من بس است، ديگر حتي اشكي در چشمم ندارم كه با آن دنياي كثافت واقعي شما را تطهير كنم. ديگر بايد فقط شاشيد به دنياي واقعي شما، به دنياي واقعي شما كه تعداد زيادي از آدمها در آن حق ندارند توقع داشته باشند كه به چشم آدم نگاه شوند، كه آگاه شدن به حقوق اوليه ي يك انسان در آن جرم است.

ارغوان بدون دنيايش ارغوان نيست. از ادبيات چه گرفته ام؟ دروغ گفته ام و باور كرده اند. سركشي كرده ام در حد امگا و تشويق شده ام كه اثرم مخالف گفتمان غالب است، در دنياي واقعي چي لعنتي ها؟ با يك خنده‌ي بلند يا حرف زدن با يكي از آدمهاي واقعي به همه چيز متهم شده ام. حالم از دنياي واقعي شما به هم مي خورد مي فهمي؟ اگر قرصي بود مي خوردم تا كاملا از اين دنيا ببرم و در جهان خيال پرسه بزنم.از اين دنيا كه برايم جز آزار چيزي نداشته و ندارد.

با همه هستم. آخرين بارتان باشد به من مي گوييد در واقعيت زندگي كنم. هر كه مي تواند بيايد توي دنياي من، دنياي قشنگ و پرشكوه من كه شايد مرهم زخمهاي دنياي واقعي باشد و هر كه نمي تواند وارد دنياي من شود فقط من را وقتي در جهانم غوطه ورم همراهي كند، بي آنكه به جهان من، به دنياي من اهانت كند يا آن را انكار كند، بي آنكه زخم جديدي بيفزايد بر زخمهايم ،و هر كه نمي تواند من را با جهانم تحمل كند، برود و من را در تنهايي هايم تنها بگذارد. همين. همين. فقط همين.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 19:12  توسط ارغوان اشترانی 

< example: قالب و كدهاي جاوا >