تبليغاتX
بباید ستایش نمود عشق را

بباید ستایش نمود عشق را

رها از تهی بودن روزها

پیش نوشت: کامنت یکی از خوانندگان وبلاگ در یکی از پستهای پیشین این وبلاگ که به یکی از مباحث روانشناسی به قلم دکتر سها زمزم اختصاص داشت سبب شد تا با عنایت به این که پستهای روانشناسی خواننده و خواهان دارد، از دوست بزرگوارم تقاضا کنم تا یکی دیگر از مقالات خود را در اختیارم قرار دهند، باشد که مفید فایده افتد...

 

قبل از آغاز هر سخن یا کلامی در ابتدا توضیح می دهم که این مقاله مشخصاً برای فرد و یا گروه خاصی نوشته نشده و تنها حاصل مطالعات ، مشاهدات و بررسی روان کاوانه ی من از مراجعین ، دانشجویانم و گاهی مردم عادی بوده است . همچنین این متن با اتکاء به تئوری درمان بنیادی ، از دوست و همکار عزیزم آقای جانو ، که جدیدترین و دقیق ترین متد درمانی در جهان را ارائه کرده اند ، می باشد . بنابراین قبل از هرگونه پیش داوری شما را به خواندن این مقاله دعوت می کنم و امیدوارم که درمان های عمیق روان شناسی ، روزی چنان قابل دسترس شود که به آسانی بتوان بلای روان رنجوری را به طور بنیادی درمان و ریشه کن ساخت .

با توجه به نظرات پیشین در مورد پیچیده نویسی مقاله ی قبلی ام ، تمام سعی این جانب در ساده نویسی و ساده سازی فهم این مقاله بوده است .

یکی از مشخص ترین و بارزترین اختلالات در حوزه درمان روان شناختی ، اختلالات جنسی است ؛ که پس از مدت ها مطالعه و بررسی بر روی مراجعین کلینیکی ، با درک مفاهیم و تئوری های روان کاوی و ترجمه ی مجموعه ی آثار دکتر جانو ، که جدیدترین و بنیادی ترین روش درمانی اختلالات درمانی را در دنیا ارائه داده اند ( به زودی ترجمه ی مجموعه ی این آثار در بازار عرضه خواهد شد ) به این نتیجه رسیده ام که روان رنجوری تنها یک کلمه یا واژه برای تعریف افکار ، رفتار و حالات اشخاص نیست . بلکه به طور کلی تر و عمیق تر این واژه اگر درست تعریف و شناخته شود ، به معنا و مفهوم مجموعه ای از اختلال در عملکرد طبیعی جسم و روان ماست . یعنی روان رنجوری علیرغم تعاریف عام آن در جامعه ، کلیتی از کارکردهای مختل ذهنی و جسمی را در بر می گیرد که شاید عده ی کثیری از وجود این عارضه در خود بی خبر باشند و در خیال خویش در سلامت کامل به سر برند . اگرچه روان رنجوری همان طور که گفته شد به یک تعریف از یک یا چند اختلال منتهی نمی شود و بحث آن بسیار گسترده است ، اما با توجه به امکانات و ضروریات موجود و با توجه به اختلالی که در جوامع امروزی ، روز به روز در حال افزوده شدن است ، من یکی از این عملکردهای مختل را انتخاب کرده و سعی نمودم که با ساده نویسی این اختلال ( بی بند و باری جنسی ) را قابل شناخت تر سازم . امیدوارم که در آینده این امکان فراهم شود تا ابعاد دیگر این اختلال را برای شما عزیزان اهل مطالعه و دقیق در مسایل خود و اطرافیانتان ، باز و روشن سازم .

در روان کاوی ، رابطه ی جنسی به عنوان یک عمل ، از رابطه ی جنسی به عنوان یک تجربه ی ذهنی جدا می شود . در روان رنجور تجربه ی عمل جنسی از نظر ناهشیار می تواند کاملاً با خود عمل جنسی متفاوت باشد .

این بدان معناست که روان رنجور ممکن است به طور سمبلیک و اغلب افراطی دست به عمل جنسی بزند، حال آنکه از نظر جسمی از رابطه لذتی نبرد در حالیکه در رابطه ی جنسی سالم آنچه که به این رابطه معنا می دهد ، احساس کامل خود  در یک موقعیت جنسی است.

طبق فرضیه روان کاوی زمانی که در دوران ابتدایی زندگی ما ، نیاز ما به عشق ، محبت ، توجه و نوازش واقعی و یک فضای امن و آرام از طرف والدین درست اغنا نمی شود ، ما مجبور به انکار احساسات واقعی مان می شویم . چرا که اگر در دورانی که هنوز مغز ما به بسیاری از توانمندی ها از قبیل : تجزیه و تحلیل ، منطق ، استدلال و ... دست نیافته ، بخواهیم این کمبودها را احساس کنیم ، سیستم ارگانیک کودک دچار درد عظیم و غیر قابل وصفی خواهد شد و بقای آن به خطر خواهد افتاد . در نتیجه کودک تصمیم می گیرد که خودش را بی حس کند تا آن نابسامانی ها قابل تحمل تر شوند . از آن پس کودک یاد می گیرد که احساس کردن مساوی درد است . در نتیجه او دست به انکار تمام احساسات خود خواهد زد و اولین جرقه های شکل گیری مخزن ناهشیار زده می شود . زیرا این خاطرات و احساسات انکار شده تنها از ذهن آگاه کودک پاک می شود اما در حقیقت واپس رانی شده و خاطره و درد مربوط به آن به طور عصب – شیمیایی در حافظه جسمی و حافظه ذهنی کودک ثبت و ضبط می شود . بنابراین یک انرژی روان – عصبی ایجاد می شود که برای همیشه در ذهن و جسم ما باقی مانده و عملکرد سالم جسم و روان ما را مختل کرده و آن را از حالت طبیعی خارج می سازد . این انرژی روان – عصبی در آینده به صورت بیماری های جسمی مانند میگرن ، فشار خون بالا ، کهیرهای پوستی ، اختلال در هورمون ها و انواع سرطان ها و یا افسرگی ، وسواس ها ، اضطراب ها و بی بند و باری های جنسی  ظاهر می شود .

نیازهای اغنا نشده در دوران کودکی علاوه بر درد ناهشیاری که ایجاد کرده اند ، در بزرگسالی به طور مداوم سر باز کرده و به دنبال اغنا شدن هستند اما چون این نیازها در سطح ناهشیار ذهن ما قرار دارند و ما از وجود آنها نا آگاهیم ، به صورت سمبلیک ( یعنی عملی نمادین از آن نیازها ) به دنبال اغنای آنها هستیم . به عنوان مثال رابطه ی جنسی برای روان رنجور ، عملی است در جهت تشفی و ارضای نیاز به عشق و محبت از طرف والدین. بنابراین در حالی که به نظر می رسد یک فرد در حال رابطه ی جنسی بالغانه و رفع نیاز طبیعی خود است، سیستم ناهشیار و کودک درونی اش می کوشد تا مورد محبت قرار گیرد . بنابراین روان رنجور به دلیل تلاش درونی برای ارضای نیاز کودکی اش مجبور است به صورت ناهشیار از همبستر خود تصویری شبیه والد ( پدری یا مادری اش ) بسازد . به همین دلیل عمل جنسی روان رنجور عملی سمبلیک و تلاشی است برای شفا دادن نیازها و کمبودهای گذشته .

                روان رنجور موقعیت و واقعیت را برای برقراری یک رابطه ی جنسی صحیح و سالم درک نمی کند زیرا نیازهای سرکوب شده و احساسات فرو خورده شده به فرد اجازه ی درک موقعیت و واقعیت را نمی دهند بلکه به طور مداوم از ناهشیار به تمام جسم ما ارسال شده و به دنبال ارضاء هستند . رابطه ی جنسی روان رنجور بازسازی تلاش های کودک با والدین برای دریافت عشق و محبت در اوایل زندگی است . تفاوت این عمل بازسازی شده در دوران حاضر در این است که شخص در طول رابطه ی جنسی چیزی را بدست می آورد که در دوران کودکی در پایان آن همه تلاش و سر براه و مطیع بودن در برابر والدین نتوانسته بود بدست آورد . این دست آورد چیزی نیست جز بوسیده شدن ، در آغوش گرفته شدن ، نوازش شدن و مورد عشق واقع شدن و در نهایت احساس کردن خود .

                به عنوان مثال اگر دختری به عشق پدر نیاز داشته باشد ، روابط جنسی متعددی با مردان برقرار می کند و می کوشد آن عشق را به طور سمبلیک بدست آورد . او برای آنکه درد بی توجهی و بی مهری و خشونت پدر را احساس نکند ، همیشه نیازمند یک رابطه ی عاشقانه ( به خیال خودش ) یکی پس از دیگری خواهد بود . زیرا تنها ماندن احساس گزنده ی طرد شدگی از طرف پدر را در ناهشیار بیدار خواهد ساخت و روان رنجور را دچار تنش بی حد و حصری خواهد کرد. آن زن سعی دارد محرومیت های گذشته اش را با برقراری ارتباط با  عشاق متعدد و روابط جنسی جبران کند این عمل دقیقاً شبیه شخصی تشنه است که سعی می کند با انواع نوشیدنی های مطبوع خود را سیراب کند اما همانطور که همه ی ما تجربه ی آن را داشته ایم ، هیچ نوشیدنی به غیر از آب نمی تواند ما را سیراب کند . بنابراین این موضوع در مورد احساسات ما نیز صادق است . یعنی هیچ مقدار از رفتارهای سمبلیک نمی تواند نیازهای قدیمی ما را اغنا کند ؛ مگر آنکه ما به اعماق ناهشیار باز گردیم و خاطرات و درد مربوط به آنها را به آگاهی آورده و دوباره احساس کنیم تا درد آزاد گردد و سیستم جسمی و روانی ما فعالیت طبیعی و سالم خود را باز یابد ( درمان بنیادی جانو ) .

نیازهایی که از گذشته باقی مانده اند ، بر روی زمان حال و اکنون ما تأثیر شدیدی دارند .

                اگر شاهد کودکان محبوس و معصوم درون بسیاری مردان و زنان بزرگسال باشیم ، از بی بندوباری های جنسی بسیاری از آنها متعجب نمی شویم . زنان به پدری مهربان نیاز دارند و مردان به مادری با محبت و توجه کننده . شخصی که در دوران اولیه زندگی از عشق و محبت کافی بهره مند بوده ، نیاز به تلاش برای بدست آوردن عشق در روابط جنسی خود ندارد ( یعنی عمل جنسی برای یک انسان طبیعی و سالم حالت روانی ندارد ، بلکه صرفاً یک عمل و نیاز جنسی در حد نیاز جسم به آن است ؛ نه چیزی بیشتر و نه کمتر). بعداً در مقاله ای دیگر در مورد کیفیت و کمیت روابط جنسی و تفاوت هایش در فرد سالم و روان رنجور به تفصیل بحث خواهیم کرد .

                یک انسان طبیعی و سالم در تلاش نیست که هر جنس مخالفی را با خود به رختخواب ببرد . او میل دارد احساسات و عواطفش را با کسی که مورد توجهش است تقسیم کند . زنی که هرگز عشقی از پدر دریافت نکرده ، ممکن است از دور نمای عشق به شدت به هیجان آید و احساس کند که عاشق شده و مرد افسانه ای سوار بر اسبش را یافته ، در نتیجه به سرعت دچار تکانش شده و از آغوشی به آغوش دیگر پناه می برد . در مصاحبه بالینی با این زنان به کرات با این جمله که " من رابطه ی جنسی را دوست دارم و از آن واقعاً لذت می برم "برخورد کرده ام. لذت جنسی در واقع برای این زنان چیزی نیست جز تخلیه ی تنش ، تنشی که از دردهای کمبود عشق پدر در سیستم عصبی آنها جاری شده وانها را را در یک حالت اضطرار قرار داده است ؛ به طوریکه آنها در ارگاسم ( اوج لذت جنسی ) حجم عظیمی از بارهای الکتریکی سیناپس ها را تخلیه می کنند . این بارهای تنش زا در نتیجه ی انرژی دردهای ناهشیار در سیستم اعصاب ذخیره شده اند که هر از گاهی به صورت علائم دیگری مانند جویدن ناخن ، جویدن پوست لب ، تکان دادن پاها ، کشیدن موها و ... نیز خود را نشان می دهند . احساس راحتی و آرامش موقت و تخلیه تنش با رابطه ی جنسی ، درد را برای مدت کوتاهی دوباره به ناهشیار واپس رانی کرده و به سیستم اجازه ی تخلیه موقت این بارها را می دهد . چرا که رابطه ی جنسی یکی از مجراهای اصلی تخلیه تنش در افراد روان رنجور است . روان رنجور کمتر درد کشیدن را به لذت بی حد و حصر برای خود تعبیر و تفسیر می کند . شاید این موضوع قابل توجیه تر باشد زمانی که ما پی ببریم سیستم جسمانی که به طور مداوم درد را در ناهشیار خود حمل می کند ، اگر برای لحظاتی از این درد در سیستم اعصابش رهایی پیدا کند ، این رهایی موقتی را لذت تعبیر کند .

                روان رنجور هیچ کنترلی روی خود ندارد چرا که تمام آن نیازهای انکار شده به یکباره به دنبال اغنا شدن هستند . اگر شخص موفق شود نیاز خود را به عشق والدین و خاطرات درد آور اولیه را بازسازی ، تجربه و احساس کند ، آن اضطرار در رابطه ی جنسی نیز از بین می رود . بنابراین به نظر من دریافت محبت و عشق کافی در محیط امن خانواده در دوران اولیه از طرف والدین برای کودک ، تنها عامل پیشگیری از بی بند و باری های بزرگسالی خواهد بود . خیلی از زنان محروم از محبت پدر ، رابطه های جنسی خود را به حساب عشق گذاشته و با این فکر خود را می فریبند که عاشق شده اند و یا به رابطه ی جنسی علاقه مندند . آنها باید چنین باوری داشته باشند زیرا این باور ، خود یک مکانیسم دفاعی برای سرپوش گذاشتن بر احساسات واقعی است . چرا که آگاهی از کمبودها به معنای آگاهی از خاطرات اولیه و ناهشیار است و آگاهی از این خاطرات به معنای آزاد شدن درد در سیستم جسمی ماست . بنابراین مکانیسم های دفاعی که مسئول سرکوب احساسات ما هستند ، وارد عمل شده و با رفتارهای سمبولیک و منطق تراشی ، این خاطرات و درد مربوط به آن را همچنان ناهشیار نگه داشته و سرکوب می کنند .

                در روان رنجور اگر رابطه ی جنسی برای مدتی مسدود شود ، ما مشاهده می کنیم که انها برای سرکوب تنش و یا تخلیه آن به پرخوری ، کار زیاد ، تمیزی وسواس گونه و یا بروز تکانه های پرخاشگری روی می آورند . بنابراین این زنان مسیر روابط جنسی خارج از ازدواج را در پیش می گیرند به این امید که بالاخره مرد مناسبی را بیابند که بتواند احساس کردن را در آنها دوباره زنده کند . این طور به نظر می رسد که عشق و محبت های بعدی در شرایط جدید زندگی هیچ گاه نمی تواند محرومیت دروان اولیه فرد را خنثی کند . مگر آنکه آن محرومیت به همراه احساس اصلی انکار شده دوباره احساس شود . روان رنجور برای پوشاندن درد عظیم و کهنه ی خود عشاق جدید ، روابط جنسی و هوس بازی را از عمده ترین فعالیت های زندگی خود قرار می دهد . به طوری که مجموعه ی عملکرد اجتماعی ، کار ، شغل ، ایده های جدید و غیره ی او ، در جهت رسیدن به یک رابطه ی جنسی برنامه ریزی خواهد شد . همچنین اگر هوس بازی روان رنجور جسمی نباشد ، او به صورت فکری دچار هوس بازی خواهد شد . مغز او پر از نقشه ها و ایده هایی است که او قصد دارد در آینده آنها را عملی سازد اما در زندگی واقعی به طور دقیق به هیچ یک از آنها نمی پردازد .

                جسنجو برای یافتن یک رابطه ی عمیق و صمیمی تنها به بی بند و باری های جنسی ختم خواهد شد . چرا که نیروهای ناهشیار پیشبرنده ی این جستجو هستند در نتیجه ما همیشه شاهد یک سناریوی قدیمی با بازی بی مایه و داستانی یکنواخت و پایانی دردناک در مورد عشاق هستیم . آنچه که روان رنجور در روابط خود جستجو می کند ، ابراز وجود و احساس کردن خود است خودی که هرگز در ارتباط با والدینش تجربه نکرده. بنابراین رابطه ی جنسی تنها مفری است که به او در یک محیط امن و صمیمی اجازه داده می شود که خودش را احساس کند . اما از آنجا که این دردهای ناهشیار به منشأ اصلی خود مرتبط نمی شوند ، درنتیجه احساس نمی شوند و فتارهای سمبلیک همچنان باقی می مانند . از طرفی به علت آزاد گذاشتن این رفتارهای سمبلیک از سوی روانرنجور ، ما شاهد بسیاری از رفتارهای سادومازوخیسم ( آزار طلبی و آزارگری ) در روابط جنسی روان رنجور خواهیم بود . این به آن علت است که رفتار سمبلیک بخش هایی از خاطرات مدفون شده در ناهشیار را تحریک کرده و این تحریکات سبب بالا آمدن رفتارهای نابهنجار در حین رابطه ی جنسی است. روان رنجور در پی شخص خاصی است که بتواند عطش ناخودآگاه او به عشق را فرو نشاند بنابراین او بعضی اوقات نیاز دارد که نوازش شود و گاهی می خواهد عشق را از طریق رابطه ی جنسی بدست آورد ؛ در مواردی دیگر او نیاز دارد با کسی حرف بزند چرا که والدین به او هرگز اجازه ی حرف زدن را نداده اند و یا نیاز دارد که دیگران او و افکارش را درک کنند چرا که هیچ گاه در مقابل والدبن اجازه ی ابراز وجود نداشته و درک نشده است . مجموعه ی این نیازها او را ناخودآگاه وادار می سازد تا او هر کسی را با خودش به رختخواب ببرد .

روان رنجور شرایط خالی از عشق و محبت دوران اولیه زندگی اش را در بزرگسالی بازسازی می کند و در این بازسازی ، این بار امید دارد که موفق به دریافت عشق و محبت شود . به عنوان مثال زنی که خواستار یک پدر مهربان ، گرم و صمیمی است ، به طور مستقیم با مردی مهربان و گرم ارتباط برقرار نمی کند . چرا که اگر او محبت را مستقیماً در یافت کند ، دردهای مربوط به خاطرات گزنده ی گذشته سر باز می کنند و فرد علاوه بر آنکه لذت نخواهد برد ، دچار تنش نیز خواهد شد . بنابراین او به صورت پله پله نمایش غم انگیز دوران کودکی اش را سمبل سازی می کند . او در ابتدا جذب مردی خشن و انتقادگر شبیه پدرش خواهد شد و سپس در روابط خصوصی نزدیک و فعالیت جنسی سعی می کند از آن فرد موجودی با محبت ، آرام و صمیمی بسازد . او در جستجوی سمبولیکی خود به سمت مردانی که ویژگی هایی شبیه به پدرش داشته باشند ، جذب خواهد شد . بنابراین جستجوی جنون آمیز روان رنجور برای یافتن یک شخص خاص چیزی نیست جز سرکوب درد ناشی از تنهایی و طرد شدگی دوران اولیه زندگی . اما معمولاً مشکل اینجاست که به علت نا آگاه بودن ما از این خلاء ها و دردها ، نمی دانیم چطور باید خودمان را احساس و تجربه کنیم . زیرا ما اهرمی برای دستیابی به احساساتمان نداریم و متأسفانه درمان های موجود نیز به سرکوب هر چه بیشتر این احساسات کمک می کند . به عنوان مثال درمان های دارویی ما را در مقابل درد بی حس کرده و درد را به اعماق ناهشیار واپس رانی می کند . تفکر مثبت و شناخت درمانی نیز به عنوان یک ایده ، شبیه مکانسیمی برای سرکوب و کنترل احساسات ناخودآگاه ماوارد عمل می شوند. بنابراین ما روز به روز در احساس کردن خود و دردهای ناهشیار ناتوان تر خواهیم شد . در نتیجه به رفتارهای سمبلیکی بیشتری شبیه نوشیدن الکل ، مواد مخدر ، سیگار ، روابط جنسی و پرخوری و سایر مسکن های موقتی شبیه داروهای آرام بخش پناه خواهیم برد .

                نا امیدی و امیدواری ، ارائه ی چهره ای ویژه و خاص از خود و انواع و اقسام نمایش های رفتاری ما ، چیزی نیست جز یافتن شخص منحصر بفردی که نیازهای اغنا نشده ی ما را شفا دهد . اما متأسفانه تمامی این راه ها به " هیچ کجا " خواهد رسید و روز به روز بر یأس ، نا امیدی و احساس تنهایی ما افزوده خواهد گشت که به تبع آن به تن دادن به روابط وابسته و انگلی پناه خواهیم برد و در این بین روز به روز مستعد اختلالات روانی بیشتری از قبیل انواع اضطراب ها ، افسردگی ، وسواس ها ، سردرگمی و غیره خواهیم شد . کلام را کوتاه می کنم چرا که این مطلب به ساعت ها و صفحات توضیح نیاز دارد . اما در پایان این را می دانم که در دنیا هیچ لغتی ، هیچ تأییدی و هیچ مقدار محبت و عشقی نمی تواند خلاءهای دوران کودکی ما را پر کند و ما را سالم سازد ؛ تنها راه، بازگشت به عقب و احساس دوباره آن خاطرات و خلاصی از آنهاست .

( در مقاله ای دیگر به روابط جنسی مردان نیز خواهم پرداخت که پروسه ی متفاوتی را در بر دارد )

سها زمزم 8/2/1391

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:53  توسط ارغوان اشترانی  | 

 امروز به علت بارندگی در ناحیه تهرانپارس ترافیک وحشتناکی بود به طوریکه مسیری که هر روز تو پنج دقیقه می رم، از ساعت 9 تا 10: 10 شب طول کشید. وقتی بالاخره بعد از حدود یک ساعت ماندن در ترافیک به کوچه‌ای رسیدم که باید سمت چپ می‌رفتم تا به خونه برسم، دیدم پلیس ظاهرا محترمی راه رو بسته و می گه باید فقط به راست بپیچید، در صورتی که مسیر سمت چپ و رو به رو هم باز بود!!!

وقتی به آقا گفتم که خونه‌م بالاست و نمی تونم تو این ترافیک برم پایین و دوباره 2 ساعت تو ترافیک بمونم، گفت که شده تا صبح نگهت دارم، نمی‌ذارم بپیچی به چپ. من رو هم که می شناسید، شده تا صبح بایستم زیر بار حرف زور نمی‌رم...

من ایستادم و پلیس مکرر می گفت برو به راست و من می گفتم نمی تونم، موبایلم رو هم نبرده بودم و احتمال می‌دادم تا همین حالاش هم، به همین دلیل برای اطرافیانم نگرانی درست کرده باشم... پلیس تهدید می کرد که پلاک ماشینت رو می کنم و بالاخره شروع کرد به مشت کوبیدن روی ماشین من... بالاخره یه مرد پیدا شد که سرش رو از شیشه کرد بیرون و فحش رو کشید به آقای پلیس و بهش می گفت، لشت رو از سر راش بکش کنار، بذار بره خونه... تا قبل از این آقا، باقی آقایون شجاع دل که رد می شدند، می گفتند، حالا برو پایین، یه وقت پلاکت رو بکنه برات دردسر می شه، یا آروم می گفتند اینا بی شعورند، همینن دیگه، نمی‌فهمن یه زن رو این وقت شب نباید زا به راه کنن...

خلاصه بعد از فحش دادن رابین‌هود، باقی مردم هم دستاشون رو گذاشتن رو بوق و بالاخره پلیس از جلوی من کنار رفت و من پیچیدم سمت خونه...

تازه می گن تو نیروی انتظامی، پلیس راهنمایی رانندگی بهترینشونه...

حالا خدا می‌دونه، فردا که بشه و یه دفترچه‌ی ثبت جریمه بدن، آقای پلیس متعهد و مهربون، چند تا برگه ش رو با شماره ماشین من، یا شماره ماشین آقای رابین هود سیاه می کنه، البته پلیسی که من دیدم کاغذ و قلم نداشت و حکما ابزاری که من و شما ازش برای ثبت شماره یا چیزهای دیگه در هنگام فقدان کاغذ و قلم استفاده می‌کنیم، هرگز در اختیارش نبوده و نیست و نخواهد بود.

این مطلب رو به اشتراک بگذارید. نه به خاطر رسوا کردن کسی یا چیزی، که به قول نادر ابراهیمی، فقط احمقها از چیزی که همه مي‌دونن حرف می‌زنن، این مطلب رو به اشتراک بذارید نه به خاطر من، به خاطر خودتون، به خاطر اون یه دونه مرد شجاع بین اون همه رهگذر بی عار و به خاطر این که شاید با خوندن این مطلب، ایستادگی در برابر ظلم و حرف غیر منطقی توی همه مون افزایش پیدا کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:12  توسط ارغوان اشترانی  | 

دوستان عزیزم، سال نوی همتون مبارک. می‌خواهم در این نوشته انیمیشن بسیار خوب و پر محتوایی رو بهتون معرفی کنم. انیمیشنی که توسط هنرنمای پارسیان نواگزاری و پخش شده و در این سال نو، من را بسیار شگفت زده کرده است.

انیمیشن سیاره‌ی ماک که با نام عملیات هیولاها ترجمه شده است، داستانی تمثیلی است. در سیاره‌ای به نام ماک، سوخت مردم سیاره به طور ناگهانی نایاب می‌شود و حکومت با عنوان بحران انرژی سوخت را سهمیه بندی می‌کند. قضیه از این قرار است که فرد خائنی به نام ژنرال نفلین سوخت حیاتی سیاره را احتکار کرده تا به قیمت گزافی به مردم بفروشد. ملکه پولا به یاری دوستدارانش از چنگ ژنرال نفلین می‌گریزد و با آنها به مبارزه بر می‌خیزد ولی تا پیروزی ملکه پولا که خواهان حکومتی مردمی و منصفانه است، شهر مدتی در دست نیروی ظالم و خیانتکار باقی می‌ماند.

ملکه پولا با توزیع رایگان سوخت سیاره بین مردم راه را برای ثروتمند شدن و به قدرت رسیدن ژنرال نفلین بسته است و باید نابود شود ولی به یاری مردم، ژنرال نفلین به هدف خود نمی‌رسد.

جالب این است که در این داستان، کوچکترین ریزه انگاری‌ها در تمثیل رعایت شده است. مثلا یک نیروی جاسوس به نام قلقلی از طرف ژنرال نفلین در باند ملکه پولا نفوذ می کند و مورد محبت اعضای باند ملکه قرار می‌گیرد. این نیرو در پایان نبرد به طور ناگهانی، طرف مردم می‌شود و علیه ژنرال نفلین اقدام می‌کند و سبب پیروزی ملکه پولا می‌شود. قلقلی نماد نیروهایی نظامی است که در انقلابها "حر"گونه توبه می‌کنند و طرف مردم را می‌گیرند. چنین نیروهایی در زمان شاه بسیار دیده شدند.

در این انیمیشن حتی لباسها در بعضی جاها نمادین هستند. مثلا ژنرال نفلین ردایی بلند چون کشیش‌ها به تن دارد. حافظه‌ی تاریخی به ما می‌گوید که زمانی کلیساییان برای سودجویی در اروپا حتی زمین‌های بهشت را به مردم می‌فروختند، بنابراین این ردای بلند می‌تواند اشاره به سودجویی‌هایی باشد که سردمداران دینی در کشورهای مختلف با تحمیق مردم و استناد به کتاب مقدس، جسته‌اند. جالب این است که زمانی که ژنرال نفلین حکومت شهر را به دست می‌گیرد، با ایجاد انواع فشارهای احمقانه به مردم، فکر آنها را از موضوع اصلی که دزدی سوخت است منحرف می‌کند. او در شهر، جویدن آدامس، به پارک رفتن، آواز خواندن و خوردن نوشابه‌ی گازدار و حتی گزارش دادن از تلویزیون را ممنوع اعلام می‌کند. در سیاره‌ی ماک پلیس نامحسوس فضایی هم حضور دارد که وقتی سفینه‌ای را گیر می‌آورد تا جایی که می‌تواند به او جریمه می‌تپاند!

خریدن و دیدن این انیمیشن جذاب را به شما مخاطب گرامی توصیه می‌کنم. مرکز پخش تهران: 44981010-44981015

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 16:23  توسط ارغوان اشترانی  | 

ستایش کوچکم، نبرد نابرابری است زن بودن...

از کودکستان که به خانه می‌آیی، می‌گویی پسرها می‌گویند باید دامن بپوشی و از من می‌خواهی برای این که مسخره‌ات نکنند، دامن پایت کنم و من در فکر فرو می‌روم و روزهای کودکی‌ام را به یاد می‌آورم. روزهایی که در آن پسرها شیر بودند و دخترها محکوم به موش بودن. یادم می‌آید قلدری‌های پسرها را که حرفشان این بود که ما دخترهای کودکستانی، به جرم دختر بودن باید ساکت باشیم و آنها قربان باشند و از همان روزها یک چرا و یک طغیان مرا وارد نبرد بی پایان بی دلیلی کرد. نبرد بی پایان اثبات این که من مجرم نیستم، من ناتوان نیستم، من... فقط یک زنم...

تو هم این روزها در چنین نبرد بی‌دلیلی به مهدکودک می‌روی و می‌آیی و تازه این، اول راه است.

کم‌کم بزرگ می‌شوی. می‌بینی که پسرها حق دارند به تو متلک بگویند و تو باید جواب ندهی. می‌بینی که پسرها حق دارند شب دیر به خانه بیایند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند با یک کش چند متری میان زمین و هوا تاب بخورند و از فرط شادی و هیجان هوار بکشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها وسط چله‌ی تابستان حق دارند با آستین کوتاه بگردند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند هنگام ازدواج باکره نباشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند بلند بلند بخندند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند خانه‌ی مجردی داشته باشند و دخترها نه. می‌بینی که پسرها حق دارند ماشین بابایشان را بدون گواهینامه سوار شوند و دخترها حتی با گواهینامه هم نه. می‌بینی که پسرها حق دارند وقتی عصبانی می‌شوند فحش دهند و قضاوت به رجاله بودن نشوند و دخترها نه...

خب قضیه این است که یا آن روزها من زنده‌ام و برخی از این نه‌ها را می‌توانم برایت تبدیل به آری کنم و یا نیستم و تو جانوری هستی شبیه خودم که نه سرش نمی‌شود.

روی دنده‌ی لج می‌افتی و یک ماشین برای خودت می‌خری و تازه می‌بینی چه خبر است!!! کم‌کم یاد می‌گیری که به راننده‌های بی‌ادب حالی کنی که توی کل‌کل محال است کم بیاوری.

کمی بزرگتر که می‌شوی، صبور و آرام می‌شوی و فکر می‌کنی با نگاهت می‌توانی جهان را تغییر دهی. فرض کن که مثل من بنویسی و فکر کنی که با نوشته‌هایت می‌توانی بشر را شده چند قدم به جهان برابر نزدیک کنی. دلت را خوش می‌کنی به مردهایی که اطرافت هستند و شعار برابری زن و مرد سر می‌دهند و فکر می‌کنی همرزمانی داری که نبردشان دیگر نبرد نابرابر نیست.

رفتار توهین آمیز و تحقیر آمیز نامردهای کوچه و بازار را با دل خوش کردن به آشنایانت تاب می‌آوری و ادامه می‌دهی، بی بغض و پرامید و با تکیه به مردهایی که دوستشان داری به خودت می‌گویی بله سخت است، ولی نبرد نابرابری نیست زن بودن...

و چقدر دردناک است که باید بگویم، روزهایی هست که در این نبرد نابرابر کمرت می‌شکند، روزهایی که یکی از همراهانت که محتمل است از همه برایت مهمتر باشد و تو فکر می‌کنی از تمام آدمهای جهان برایش مهمتری، در یک لحظه که از دست اشتباه کوچک تو  عصبانی است می‌گوید: «هی می‌خواهی خودت را فریب بدهی که قدیمی‌ها این حرفهایی که در مورد زن گفته‌اند بیخود بوده، اما بالاخره زنها کارهایی می‌کنند که می‌فهمی راست گفته‌اند قدیمی‌ها...»

تو ساکت می‌شوی و تلخند می‌زنی و می‌فهمی نبرد نابرابری است، زن بودن...

پی نوشت: این نوشته مربوط به قبل است. سرجدتان کسی نگران احوالات ما نشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 8:35  توسط ارغوان اشترانی  | 

متن زیر با اندکی تحریف و تلخیص در روزنامه وطن امروز با نام "جشنواره آبزیان یا بازسازی فیلم‌های بلند؟!" به چاپ رسیده است. اگر چه تا به حال زیاد نقد فیلم و غیره از من در روزنامه ها به چاپ رسیده است اما برای چاپ این متن شوق ذوق متفاوتی داشتم چرا که این متن یک متن انتقادی به جشنواره ی فیلم صد است که ظاهرا از پشتوانه ای برخوردار است که انتشار نقد از آن نیازمند شجاعت خاصی است!! به این دلیل علی رغم سانسور و دست بردن در مطلبم از دست اندر کاران این روزنامه سپاسگزارم...

هشتمین جشنواره‌ی بین المللی فیلم 100، امسال با استقبال پر شمار مخاطبین در سینما آزادی برگزار شد. برخورد مسئولین برگزاری بسیار خوب و محترمانه بود ولی اکران فیلمها با ضعف بسیاری مواجه بود. مثلا فیلم، در حال پخش بود که صدا و نور را روی فیلم تنظیم می‌کردند و به این ترتیب تا تنظیمات ملزوم صورت بگیرد، مخاطب یک تا سه فیلم را از دست می داد.

از طرف دیگر در هر سانس، هر دوره فیلم دوبار تکرار می شد و چون بین این دو دوره فضای خالی‌ای اختصاص داده نشده بود، مخاطبین دوره‌ی دوم تعداد زیادی از فیلمها را تا خالی شدن سالن و نشستن بر صندلي‌ها از دست می‌دادند. از طرف دیگر به دلیل دیر شروع شدن فیلمهای دوره‌ی اول در برخی سانس‌ها فیلمهای دوره ی دوم، ناقص نشان داده شدند.

تاسف بار ترین قسمت جشنواره‌ی صد راه یافتن فیلمهای بی محتوا و سخیف به جشنواره بود. به عنوان نمونه‌ از چنین فیلمهایی می‌توان به فیلم «فینگر تاچ» اثر علی (امید) رستگار اشاره کرد که ماجرایش جشن ترک اعتیاد گرفتن برای پسری بود که به اعتیاد انگشت توی دماغ کردن دچار بوده است!

فیلمهای شعاری، اقبال خوبی برای راه یافتن به جشنواره داشتند، بی آنکه از هنر داستان سرایی یا حتی داستان گویی سر رشته‌ای داشته باشند. برای نمونه در این دسته فیلمها می توان به «تمام زندگی» از رضا مهرانفر اشاره کرد که با بازی‌ای مصنوعی و دیالوگهایی بی منطق برای مبارزه با دخانیات ساخته شده بود.

ظاهرا کارگردان گرامی این کار از اقبال مناسبی برای پذیرش فیلمهایش در جشنواره برخوردار بوده چرا که بنده که موفق به دیدن تمام سانسها نشدم، از ایشان دو کار دیگر هم دیدم یکی «تنهایی، رهایی» نام داشت و در همان لوکیشن فیلم قبلی با همان بازیگرها بدون داستان و با یک شعار گل درشت برای تادیب پدر و مادرها ساخته شده بود و دیگری که لااقل ایده‌ای پشت خود داشت، باز در رابطه با مبارزه با دخانیات بود.

فیلمهای ایدئولوژیک هم بی آنکه با معیارهای زیباشناسی همخوان باشند به راحتی بدون داشتن داستان مناسب وارد جشنواره شده بودند. به عنوان نمونه می‌توانم به فیلم «کجایی» از خانم فرشته شیخ الاسلام اشاره کنم که قرار بود تبلیغ حضور قلب در هنگام نماز باشد ولی در پایانش تمام مخاطبین به جای تفکر به خنده افتادند.

فیلمسازان باید توجه داشته باشند که فیلمهای پیام محور به خودی خود دارای یک نمره‌ی منفی در ذهن مخاطب هستند، چرا که هیچ کسی از پند و اندرز خوشش نمی‌آید و بنابراین برای ساختن یک فیلم پیام محور خوب نیاز به هنرمندی فیلمساز، چند برابر فیلمهای غیر پیام محور است. یک فیلم پیام محور بد به جای رساندن پیامش ممکن است هدفش را به سخره بگیرد، و دقت نظر در این مورد در قبال ساختن یا نساختن فیلمهای ایدئولوژیک باید دو چندان سایر فیلمهای پیام محور باشد.

جالب است که داوران حتی برای رد کردن فیلمهایی که به صورت گل درشت تقلید بسیار ضعیفی از کارهای معروف سینما بودند هم انگیزه‌ای نداشتند و برای نمونه می‌توان به فیلم «آمین» از اکبر ناصر پور اشاره کرد که صحنه ی ابتدای روبان قرمز را بازسازی کرده بود. (صحنه‌ی ترمز ماشین کاروان امام رضا برای عبور لاکپشت) اگر فرض را بر این بگذاریم که داوران این مسابقه هیچ کدام وقت رفتن به سینما را نداشته‌اند و یکی از معروف‌ترین فیلمهای سینمای ایران را ندیده‌اند، لااقل امید می‌رفت این سکانس دزدیده شده را در تلویزیون ملی برای تبلیغ روغن ترمز دیده باشند.

در جشنواره‌ی صد امسال آبزیان هم از حمایت ویژ‌ه‌ی هیات داوران برخوردار بودند چرا که تعداد زیادی فیلم با پیام تقبیح ماهیگیری به اکران در آمدند. بی‌منطق ترین فیلمی که در این دسته دیدم «در دام صیاد» اثر حسن تقوایی بود که قایق ماهیگیری سوراخ می‌شود تا ماهیگیر که منطقا باید شنا بلد باشد در آبی که نشان داده می شود بسیار کم عمق است غرق شود و خرچنگی نجات پیدا کند.

فیلمهای فاقد داستان و ایده به وفور در جشنواره دیده می‌شد. مثلا فیلم «پشت خط» طیبه رمضانپور تمامش این بود که یک نفر خانه را ترک می کند و کلیدش را جا می گذارد و صدای زنگ تلفن بلند می شود و او می خواهد داخل برگردد و نمی‌تواند!

یا تمام فیلم «لی لی» لیلا روغنگیر قزوینی نمای از بالای دختری بود که در کوچه لی لی بازی می کند.

بعضی فیلمها به قدری ضعیف بودند که صدای اعتراض تماشاگران بلند می‌شد. در پایان فیلم «؟» از حامد پور جمشیدیان وقتی دختر بچه گفت: «حالا فهمیدم، آهان این بود» بسیاری از تماشاگران ناخودآگاه با یک هماهنگی نسبی از پیش تعیین نشده، دیالوگ را به مسخره تکرار کردند و موجب خنده‌ی تمام سالن شدند.

شاید با خواندن گزارش کوتاه بالا به این نتیجه رسیده باشید که چه خوب که وقتتان را تلف نکردید و به جشنواره‌ی فیلم صد نرفتید. باید بگویم، این تمام جشنواره نبود و فیلمهای بسیار خوبی هم در بخش اکران و مسابقه وجود داشت که بد نیست به آنها هم بپردازم، در حقیقت آغاز سخن با نقد فیلمهایی که به ناحق در جشنواره پذیرفته شده بودند، گله ای است به خط فکری داوران جشنواره، چرا که حداقل من تعدادی از فیلمهای پذیرفته نشده در جشنواره را دیده‌ام و فکر می‌کردم کارهای جشنواره باید بسیار قوی تر از فیلمهای رد شده باشند.

فیلم بسیار خوب نرگس مولوی با نام «رنگ زیستن» در بخش اکران دغدغه‌ی دختر بچه ای را نشان می‌دهد برای بستن بند کفش مردی که از کنارش عبور می‌کند و تصادف می‌کند. در این فیلم همه چیز سیاه و سفید است، بجز دختر بچه.

در این فیلم به خوبی مشهود است که سازنده، مدیوم سینما را می‌شناسد و استفاده از تکنیک سیاه و سفید، کارکرد دارد و صرفا یک ادا بازی روشنفکر مآبانه نیست. دختر بچه از تمام جهان جداست و با دغدغه‌ی معصومانه اش، حس عمیق شفقت انسانی را در تو بیدار می‌کند. اغراق نیست بگویم که معدود کارهایی در سینما و ادبیات وجود داشته‌اند که صاحب اثر توانسته حس شفقت انسانی را قلقلک دهد. در کارهایی که شاهکارهای جهان هنر هستند مثل مسخ کافکا یا فهرست شیندلر.

کار خوب دیگری با نام «دودمان» از صادق دوسرانیان مقدم در بخش مسابقه به نمایش درآمد که با نمای بسته ای از یک سیگار و دست سیاهی که سیگار را می کشد آغاز می‌شود. لوکیشن یک خیابان است و سیگار هر لحظه کوتاه و کوتاه تر می شود و در بک سیگار دعوای چند نفر در دوردست به صورت فولو مشخص است. با هر پک وارد فضای ذهنی فردی که سیگار را می کشد میشویم. فضای ذهنی، دعوای زن و شوهر معتادش است. با ترک بک دوربین، می‌بینیم که کسی که سیگار می کشد پسر بچه ای فال فروش و حدودا پنج ساله است. صدای ذهنی پسر ادامه دارد و حتی نسبت به سیلی‌ای که مادرش توسط پدر می‌خورد ری‌اکشن نشان می‌دهد و سکسکه می‌کند. با پایان یافتن سیگار بلند می‌شود و از کادر خارج می‌شود و صندلی خالی‌ای که پسر روی آن نشسته بود را می‌بینیم و نمای خیابان در چشم دوربین به سمت خاکستری شدن و بی رنگی می‌رود.

در این کار تلخ شاهد یک اعتراض تمام عیار و یک نقد عمیق اجتماعی هستیم. در این اثر به جای این که همچون سریالهای آیینه‌ی عبرت گونه‌ی دهه‌ی شصت نگاهی سرسری و ساده انگارانه به پدیده‌ی اعتیاد شده باشد، بنیان اعتیاد در یک جامعه‌ی قحطی زده‌ی فرهنگی تصویر می‌شود. جامعه‌ای که نه خانواده‌اش بنیادی برای آرامش است و نه بیرون از خانواده‌اش. پدر معتاد بی‌ترس از قانون می‌تواند به مادر دست درازی کند و بیرون از نهاد خانواده هم انسان‌نماها به هر بهانه‌ی ریز و درشتی به جان هم می‌پرند. در این اثر به جای این که انگشت اشاره‌ای که به سمت فرد سیگاری گرفته می شود مورد ریز بینی دوربین قرار گرفته باشد، دوربین روی سه انگشتی که به سمت ما و جامعه‌ی ماست زوم کرده است. فیلم کوتاه برش بسیار کوتاهی از زندگی است که باید قبل و بعد آن سکانس کوتاه را در ذهن تصویر کند و پس از پایان فیلم در ذهن تداوم یابد. این فیلم مصداق تمام عیار یک فیلم کوتاه خوب است.

کار شجاعانه‌ی «بعد از واقعه» از محسن بیدوازی مستندی از مراسم عاشوربود که در بخش اکران به نمایش گذاشته شد. در این فیلم بعد از نشان دادن مراسم عاشورا نماهای پایانی منظره‌ای چندش آور از خیابان، بعد از واقعه ی عاشورا را تصویر می کند. خیابانهایی پر از ظروف یک بار مصرف و غذاهایی نیم خورده بر روی زمین.

کاری که بی آنکه هیچ دیالوگ مستقیم یا شعاری بر صفحه داشته باشد با نامش و تصاویر که تنها به موسیقی مزین شده اند، پیامش را تمام و کمال به مخاطب می رساند.

کار دیگری که باید برای پذیرفتنش به هیات داوران نشان افتخار و شجاعت داد «فصل نان» از محمد واعظی در بخش مسابقه بود. این فیلم در کاتهای پیاپی‌، پیرزنهایی روستایی نشان داده می‌شدند که از فقر می‌نالیدند. نقطه‌ی قوت کار تیتراژش بود که صدای آقای احمدی نژاد روی تیتراژ که می‌گوید: «با طرح هدفمند کردن یارانه‌ها خوشبختانه ما در هیچ جایی بحران نداریم.» کار را از یک مستند ساده خارج می‌کرد و آن را به یک اعتراض و نقد سیاسی اجتماعی خوب و محترمانه مبدل می‌کرد.

پویانمایی «ترکیب» از عابدین محمدی هم کار پر حرفی بود. در این انیمیشن دو آدم را می‌بینیم که یکی با آی سی‌های کامپیوتر درست شده و یکی با پیچ و مهره با هم در حال دعوا هستند. آدم اول نماینده ی مدرنیته و آدم دوم نماینده ی سنت است. بالاخره با هم ترکیب می‌شوند و با حذف پیچ و مهره‌ها و آی سی‌های اضافه آدم جدید بزرگتری را می‌سازند.

پیام این فیلم این است که مدرنیته و سنت باید دعوایشان را کنار بگذارند و با حذف قسمتهای دست و پاگیر و عقیم سنت و قسمتهای اشتباه مدرنیته، کل واحد مقتدرتری را بسازند.

کارهای خوب دیگر عبارت بودند از: «انتظار» اکبر اماملو، «بهترین انتخاب» امین کفاش زاده، «جنگل خوس» سهیلا پورمحمدی،«محمود، درکه، پنج شنبه‌ها» از  افسانه گرگان زاده، «باران» یعقوب اکبریان، «خرس قطبی» ازعلیرضا احمدی، «آخرین نور» بیژن اعرابی، «الاکلنگ» از محبوب شکرزاده، «کیمیا» از محمد رضایی بیجارگاه، «جایی که آشیانه به انتها رسید» از حسن ابوالحسنی، «فریاد بی صدا» از محمد رضا قاسمی و «ما متهمیم» از علی توحید پرست که برای خواندن داستانشان می‌توانید به اینترنت مراجعه کنید.

امید است در سالهای بعد، توجه به منطق روایی و خط داستانی و محتوای اثر و ساختار کلی آن که با معیارهای زیبا شناسانه همخوانی داشته باشد ملاک پذیرفته شدن یا نشدن فیلمها قرار بگیرد و داوران کمتر به احساسات شخصی خود نسبت به سازندگان فیلمها بها دهند و همچنین آنچنان از دیدن تبلیغ ایدئولوژی‌های محبوبشان مشعوف نگردند که با پذیرفتن آثاری که اساسا با هنر بیگانه اند به شعور مخاطب توهین کنند.

متاسفانه به نظر می‌رسد امسال هم داوران چون سالهای گذشته چنان مقهور نام بودند که فیلمهای برخی از افراد را بدون حتی مشاهده پذیرفته بودند، امید است زمانی برسد که داوران جشنواره به فیلم‌سازهای جوان اهمیت بدهند و حق آنها را به خاطر اسمهای چهره ضایع نسازند. اگر چه شاید توجیح منطقی داوران در برخورد همدلانه با چهره‌های پرکار جشنواره‌ی فیلم کوتاه تهران، تلاش برای اعتبار بخشی به جشنواره‌ی صد باشد، اما چنین رویکردی نهایتا به دلسردی قشر جوان از جشنواره‌ی صد می انجامد و همین خرده اعتباری که جشنواره‌ در این هشت سال به دست آورده را هم به باد فنا می‌دهد.

 پی نوشت: به عنوان سرگرمی و تست سانسورچی‌شناسی می‌توانید قسمتهای حذف شده را حدس بزنید و سپس به لینک زیر مراجعه کنید و درستی یا نادرستی حدس خود را تشخیص دهید!!!

http://www.vatanemrooz.ir/1390/12/9/VatanEmrooz/849/Page/7/

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 12:20  توسط ارغوان اشترانی  | 

< example: قالب و كدهاي جاوا >